My photographer

« My photographer »

« My photographer »
« تک پارتی از یونگی »
« عکاس من »
هوای سئول بوی باران می‌داد. هان سوآ دوربینش را محکم‌تر در آغوش گرفت و از میان جمعیت خبرنگارها رد شد. امروز مراسم رونمایی از آلبوم جدید برگزار می‌شد و او، به‌عنوان عکاس یک مجله، برای اولین بار اجازه حضور پشت صحنه را گرفته بود.

همه‌چیز طبق برنامه پیش می‌رفت تا وقتی که موقع جابه‌جا شدن، بند دوربینش به پایه نور گیر کرد.

سوآ : آخ...

قبل از اینکه دوربین چند میلیون وونی روی زمین بیفتد، دستی آن را گرفت.

یونگی : «حواست کجاست؟»

سوآ سرش را بالا آورد.

مین یونگی بود.

همان نگاه آرام، همان لباس ساده و همان لحن خونسردی که همیشه در ویدیوها دیده بود.

با دستپاچگی تعظیم کرد.
سوآ: «ممنون... واقعاً نزدیک بود بیفته.»

یونگی لبخند خیلی کمرنگی زد و دوربین را به دستش داد. «از این به بعد بیشتر مراقب باش.»

قرار بود همان‌جا تمام شود؛ فقط یک برخورد کوتاه.

اما نشد.

چند هفته بعد، مجله‌ای که سوآ برایش کار می‌کرد، پروژه عکاسی مستندی از پشت صحنه ساخت آلبوم بعدی BTS گرفت و او دوباره وارد ساختمان شرکت شد.

این بار یونگی او را شناخت.

یونگی : «همون عکاسیه که نزدیک بود دوربینش رو بشکنه، درسته؟»

سوآ از خجالت خندید. «خواهش می‌کنم یادآوری نکنید.»

برخلاف چیزی که تصور می‌کرد، یونگی آدم کم‌حرف اما خوش‌برخوردی بود. گاهی بین ضبط آهنگ‌ها درباره عکاسی سؤال می‌کرد و سوآ هم از موسیقی می‌پرسید. کم‌کم سکوت بینشان دیگر معذب‌کننده نبود.

چند ماه گذشت.

دوستی‌شان آرام و بی‌سر‌وصدا شکل گرفت؛ دور از دوربین‌ها و تیتر خبرها.

یک شب، بعد از پایان ضبط، یونگی او را به پشت‌بام ساختمان دعوت کرد.

باران ریزی می‌بارید.

سوآ کنار نرده‌ها ایستاد و به چراغ‌های شهر خیره شد.

یونگی بعد از چند ثانیه سکوت گفت: «همه فکر می‌کنن چون همیشه آدم‌های زیادی دورم هستن، هیچ‌وقت احساس تنهایی نمی‌کنم... ولی حقیقت فرق داره.»

سوآ نگاهش کرد.

یونگی : «و تو اولین کسی بودی که بدون اینکه ازم چیزی بخوای، فقط خودم رو دیدی.»

قلبش تند می‌زد.

یونگی نفس عمیقی کشید.

یونگی : «هان سوآ... دوستت دارم.»

برای چند لحظه فقط صدای باران بینشان بود.

سوآ لبخند زد؛ همان لبخندی که مدت‌ها بود بی‌اختیار با دیدنش روی لب‌هایش می‌نشست.

سوآ : «فکر کردم هیچ‌وقت اینو نمی‌گی... چون منم دوستت دارم، یونگی.»

لبخند واقعی روی صورت یونگی نشست؛ لبخندی که کمتر کسی شانس دیدنش را داشت.

او آرام دست سوآ را گرفت.

پایین، شهر هنوز شلوغ بود؛ دوربین‌ها، نورها و آدم‌هایی که از داستانشان خبر نداشتند.

اما برای اولین بار، میان آن همه هیاهو، هر دو احساس می‌کردند بالاخره جای امنشان را پیدا کرده‌اند.

The end🤍✨

نظرتون رو بهم بگید دخترک هام
و اینکه جوجه ها بهم بگید سناریو بزارم یا نه ؟
اگر میگید آره امشب لایک های این پارت رو به ۴۰ تا برسونید تا براتون دوتا سناریو بزارم و اینکه یه فیک درخواستی هم تو راهه 🪽✨
دیدگاه ها (۳۳)

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 6#لینو #فیکشنلونا داخل ماشین نشسته ...

رمان خبر ممنوعه پارت دوم ۲

.....پارت چهارم.....

پارت ۳ #تو راز شب های منیصبح روز بعد، سوآ زودتر از همیشه از ...

👧فیلیکس و می سان 🫅🏻

LESSON

MY LESSON

فیک: بابای سخت گیر من — part 16[سوآ آخرین قاشق تیرامیسو رو خ...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۳۱: جواب واقعیچند ثانیه سکوت بینشان ماند.ح...

قسمت هفت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط