Part The sweetest oblivion
[Part⁹] __☆_The sweetest oblivion_☆__
_الینا
پاپا:"تونی!" پاپا تند گفت. "نکن."
نگاهی به برادرم انداختم و فقط به لوله اسلحه خیره شدم. میخواست به روشوی پشت سرم شلیک کنه، ولی با وجود پاشنه هام، اون مرد خیلی بلندتر از من نبود.
پاپا:" تویه تیرانداز بدی، تونی. همه میدونیم که به ابیلی کوچیکه میزنی!" نفس داغ استفان به کمرم میخوره.
نیکو:"بذارش. پایین." کلمات نیکولاس آرامش خاصی داشت بایه حس دشمنی، مثل دریای قبل از طوفان.
یک ثانیه، دوثانیه. استفان داشت تردید میکرد___
بوم!.
چیزی گرم و مرطوب به صورتم خورد. گوش هام زنگ زد و صداهای اطرافم زیر آب رفتن. دست مرد از دورم افتاد و صدای کسلکنندهای به زمین خورد.
صدای گوینده اخبار تو ذهنم تکرار میشد، قتل..، دوباره و دوباره. بیحالی تمام وجودم رو پرکرد. صداها مثل زنجیر های سنگین از آب بیرون کشیده میشدن، خیس و سنگین.
پاپا:"بشین، لعنتی! الان!" صدای پدرم بلند شد. "میخوایم این ناهار رو تموم کنیم، لعنتی!."
چند لحظه طول کشید تا بفهمم که همه توی صندلی هاشون نشستهان به جز پدر و نیکولاس. نگاه سنگین و غیر قابل خوندن شوهر خواهر آیندهام به پوستم بر خورد کرد درحالی که به اسلحهای که توی یکی از دستاش بود خیره شدم.
پاپا:"الینا! بشین!." پاپا تند گفت.
من به صندلیم افتادم گرمای خون از صورتم چکید. خون روی صندلی و قسمتی از سفره سفید پخش شده بود. پاهای یه روشوی مرده به پای من برخورد کرد.
من همونطور نشستم، نگاهمو از جیانا که خیره به من بود کشیدم و به تونی نگاه کردم که با ولع دسرش رو میخوره.
پاپا:"الینا." این یه هشدار کوچیک از پاپام بود و چون به من گفته شده، یه قاشق تیرامیسو به دهنم گذاشتم و جویدم.
دستم رو گذاشتم روی کلاهام و نگاهی به آسمون آبی صاف انداختم.
باوجود همه چیز، واقعا روز زیبایی بود.
.
_نیکو
صدای شلیک گلوله توی هوا میپیچه وتنش بیشتر از صدای قاشق وچنگال روی بشقاب های چینی به گوش میرسه. خانواده ابیلی به من نگاهی احتیاط آمیز میندازن، درحالی که خانواده خودم سرشون رو پایین میندازن و به دسر هاشون نگاه میکنن، سفتتر از صندلی هایی که روش نشستن.
من تکیه میزنم و یه بازو رو روی میز میذارم وبه سیگاری که بین انگشتام میچرخونم خیره میشم. عصبانیت انقدر شدید بود که باید خفهاش میکردم. گلوم و سینم رو میسوزونه و دیدم روبا یه مه قرمز تار میکنه.
چشمام رو بالا میارم و می بینم لوکا، پسر عمو و تنها کسی که بهش اعتماد دارم، داره با دستش دهانش رو پاک میکنه تا خندهش رو پنهان کنه. نگاه من تیره میشه و بهش میفهمونم که ممکنه امروز دوتا پسر عمو رو بزنم. اون هم توی صندلیش عقب میره و شوخیاش کم رنگ میشه.
تازه یه شرطبندیو برده که نمی تونیم بدون دعوا از اینجا بریم. و دو برابر هم برده چون هر چیزی که به ابیلی ها مربوط میشده، پاداش داشته. خانوادم روی همه چیز شرط میبندن__همه چیز. هر فرصتی برای به دست آوردن پول، روی استفاده میکنن.
من حالا پنج هزار دلار بهش بدهکارم. و دارم تقصیر رو به گردن یه دختر باموهای سیاه میاندازم، چون اگر به برادرش فکر کنم، حتماً یه گلوله تو سر برادرش میزنم.
بعضی از فامیل ها رو دوست نداری__اونایی که اگر فرصتی پیدا کنی، ممکنه خودت بزنیشون. اما مجبور بودن به این کار.. این منو اذیت میکنه، مثل زخم چوبی. فکم سفت میشه و زهر توی رگ هام میدوه.
پاپام عاشق این بود که وقتی بدون فکر عمل میکنم، به پهلوم لگد بزنه.
مامانم بعد از اینکه با پدرم دعوا میکرد، توی لباس خوابش سر میز آشپز خونه سیگار میکشید.
با سوختن دلم و سیگار توی دستم، متوجه میشم که واقعاً سیب از درخت دور نمیافته. و حدس میزنم که اونایی که آنتونیو روشو رو میشناختن__حتی خانواده خودم__شاید بخوان به این قضیه به عنوان یه بدشانسی نگاه کنن. من یه مدل بودم که پدرم و کازا ناسترا درست کردن. ترکیب بدی مثل یه بشکه باروت و یه شلعه کوچیک. جایی که پاپام توی بزرگ کردن من کم گذاشته، مامانم سعی کرد جاهای خالی رو پرکنه. کاترینا روشو (مامان نیکو) بهترین تلاشش رو کرد که به تنها فرزندش احترام به زن ها رو یاد بده. راستش، هیچ وقت واقعاً یادم نرفت.
احترام گذاشتن به مادری که بعضی شب ها باید از روی زمین بلندش کنی، سخته. تازه، من از وقتی که یادم میاد، هرچی میخواستم به راحتی به دست میآوردم. نیازی به جذابیت و احترام برای جذب زن ها نداشتم__ثروت ومقام آیندهام از وقتی که سیزده سالم بود، این کار رو برام انجام میداد.
مامان لوکا اولین کسی بود که شجاعت به خرج داد و یه نگاه کوچک به من انداخت. خانوادهام هر چقدر هم عصبانی باشن، من حداقل یه تشکر به خاطر جلوگیری از یک کشتار خونین توی یه روز یکشنبه خوب رو حقم می دونم. 《ادامه دارد》
_الینا
پاپا:"تونی!" پاپا تند گفت. "نکن."
نگاهی به برادرم انداختم و فقط به لوله اسلحه خیره شدم. میخواست به روشوی پشت سرم شلیک کنه، ولی با وجود پاشنه هام، اون مرد خیلی بلندتر از من نبود.
پاپا:" تویه تیرانداز بدی، تونی. همه میدونیم که به ابیلی کوچیکه میزنی!" نفس داغ استفان به کمرم میخوره.
نیکو:"بذارش. پایین." کلمات نیکولاس آرامش خاصی داشت بایه حس دشمنی، مثل دریای قبل از طوفان.
یک ثانیه، دوثانیه. استفان داشت تردید میکرد___
بوم!.
چیزی گرم و مرطوب به صورتم خورد. گوش هام زنگ زد و صداهای اطرافم زیر آب رفتن. دست مرد از دورم افتاد و صدای کسلکنندهای به زمین خورد.
صدای گوینده اخبار تو ذهنم تکرار میشد، قتل..، دوباره و دوباره. بیحالی تمام وجودم رو پرکرد. صداها مثل زنجیر های سنگین از آب بیرون کشیده میشدن، خیس و سنگین.
پاپا:"بشین، لعنتی! الان!" صدای پدرم بلند شد. "میخوایم این ناهار رو تموم کنیم، لعنتی!."
چند لحظه طول کشید تا بفهمم که همه توی صندلی هاشون نشستهان به جز پدر و نیکولاس. نگاه سنگین و غیر قابل خوندن شوهر خواهر آیندهام به پوستم بر خورد کرد درحالی که به اسلحهای که توی یکی از دستاش بود خیره شدم.
پاپا:"الینا! بشین!." پاپا تند گفت.
من به صندلیم افتادم گرمای خون از صورتم چکید. خون روی صندلی و قسمتی از سفره سفید پخش شده بود. پاهای یه روشوی مرده به پای من برخورد کرد.
من همونطور نشستم، نگاهمو از جیانا که خیره به من بود کشیدم و به تونی نگاه کردم که با ولع دسرش رو میخوره.
پاپا:"الینا." این یه هشدار کوچیک از پاپام بود و چون به من گفته شده، یه قاشق تیرامیسو به دهنم گذاشتم و جویدم.
دستم رو گذاشتم روی کلاهام و نگاهی به آسمون آبی صاف انداختم.
باوجود همه چیز، واقعا روز زیبایی بود.
.
_نیکو
صدای شلیک گلوله توی هوا میپیچه وتنش بیشتر از صدای قاشق وچنگال روی بشقاب های چینی به گوش میرسه. خانواده ابیلی به من نگاهی احتیاط آمیز میندازن، درحالی که خانواده خودم سرشون رو پایین میندازن و به دسر هاشون نگاه میکنن، سفتتر از صندلی هایی که روش نشستن.
من تکیه میزنم و یه بازو رو روی میز میذارم وبه سیگاری که بین انگشتام میچرخونم خیره میشم. عصبانیت انقدر شدید بود که باید خفهاش میکردم. گلوم و سینم رو میسوزونه و دیدم روبا یه مه قرمز تار میکنه.
چشمام رو بالا میارم و می بینم لوکا، پسر عمو و تنها کسی که بهش اعتماد دارم، داره با دستش دهانش رو پاک میکنه تا خندهش رو پنهان کنه. نگاه من تیره میشه و بهش میفهمونم که ممکنه امروز دوتا پسر عمو رو بزنم. اون هم توی صندلیش عقب میره و شوخیاش کم رنگ میشه.
تازه یه شرطبندیو برده که نمی تونیم بدون دعوا از اینجا بریم. و دو برابر هم برده چون هر چیزی که به ابیلی ها مربوط میشده، پاداش داشته. خانوادم روی همه چیز شرط میبندن__همه چیز. هر فرصتی برای به دست آوردن پول، روی استفاده میکنن.
من حالا پنج هزار دلار بهش بدهکارم. و دارم تقصیر رو به گردن یه دختر باموهای سیاه میاندازم، چون اگر به برادرش فکر کنم، حتماً یه گلوله تو سر برادرش میزنم.
بعضی از فامیل ها رو دوست نداری__اونایی که اگر فرصتی پیدا کنی، ممکنه خودت بزنیشون. اما مجبور بودن به این کار.. این منو اذیت میکنه، مثل زخم چوبی. فکم سفت میشه و زهر توی رگ هام میدوه.
پاپام عاشق این بود که وقتی بدون فکر عمل میکنم، به پهلوم لگد بزنه.
مامانم بعد از اینکه با پدرم دعوا میکرد، توی لباس خوابش سر میز آشپز خونه سیگار میکشید.
با سوختن دلم و سیگار توی دستم، متوجه میشم که واقعاً سیب از درخت دور نمیافته. و حدس میزنم که اونایی که آنتونیو روشو رو میشناختن__حتی خانواده خودم__شاید بخوان به این قضیه به عنوان یه بدشانسی نگاه کنن. من یه مدل بودم که پدرم و کازا ناسترا درست کردن. ترکیب بدی مثل یه بشکه باروت و یه شلعه کوچیک. جایی که پاپام توی بزرگ کردن من کم گذاشته، مامانم سعی کرد جاهای خالی رو پرکنه. کاترینا روشو (مامان نیکو) بهترین تلاشش رو کرد که به تنها فرزندش احترام به زن ها رو یاد بده. راستش، هیچ وقت واقعاً یادم نرفت.
احترام گذاشتن به مادری که بعضی شب ها باید از روی زمین بلندش کنی، سخته. تازه، من از وقتی که یادم میاد، هرچی میخواستم به راحتی به دست میآوردم. نیازی به جذابیت و احترام برای جذب زن ها نداشتم__ثروت ومقام آیندهام از وقتی که سیزده سالم بود، این کار رو برام انجام میداد.
مامان لوکا اولین کسی بود که شجاعت به خرج داد و یه نگاه کوچک به من انداخت. خانوادهام هر چقدر هم عصبانی باشن، من حداقل یه تشکر به خاطر جلوگیری از یک کشتار خونین توی یه روز یکشنبه خوب رو حقم می دونم. 《ادامه دارد》
- ۶.۵k
- ۲۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط