Part The sweetest oblivion
[Part¹⁰] __☆_The sweetest oblivion_☆_
_نیکو
خدای من. درواقع فقط استفان بود.
هیچ کس استفان رو دوست نداشت.
حقیقت اینه که هر مردی نمیتونه با روشو بودن کنار بیاد. مادر بزرگم همیشه میگفت خون ما از بقیه داغتره. شاید هم این فقط یه بهانه بود تا توجیه کنه چرا همه پسرهاش خودخواه، حریص و صاحب منصبی هستن. یه روشو هر چی بخواد رومیخواد، و وقتی که بهش برسه، تقریباً مال خودش میشه. معمولاً از طریق یه سری کار های غیر قانونی. اما شاید راست میگفت، چون واقعاً حس میکنم داغتر از حد معموله.
آهنگ "I'll Be Seeing " از ابیلی هالیدی توی حیاط بزرگ پخش میشه، نوت های نرم پیانو فضایی پر از سرفه و نگاههای متغیر رو پر میکنه. من سیگار رو بین انگشتام میچرخونم و سعی میکنم خارش رو خاموش کنم. من فقط وقتی سیگار میکشم که انقدر عصبانی باشم که نتونم درست ببینم.
سالواتور از میز بلند میشه تا خدمتکار ها رو به خونه بفرسته. همه میدونستن که کی بهشون حقوق میده و به نوعی به کازا ناسترا وصل بودن__اما مطمئناً مرد مردهای که روی پاسیو افتاده و خونش از لابهلای آجر ها میریزه، برای بعضیها بیش از حد بود.
من فقط بخشی از گفتگویی که این قضیه رو به راه انداخت شنیدم، اما معلوم بود که تونی داره به خاطر کشتن پیرو، یکی دیگه از پسر عمو های احمق من، خودشو لوس میکنه. من نمی دونستم تونی کسیه که این کار رو کرده، اما اصلاً تعجب نکردم. هیچ احساسی هم نداشتم. من مرگ پیرو رو مثل مرگ یه زانتی میدونستم: با دوانگشت ویسکی. کار های احمقانه میکنی، میمیری. همین جوری دنیا کار میکنه، و پسر عموم بیشتر از حد کافی کار های احمقانه کرده بود.
راستش، فکر میکردم استفان میخواد اسلحه رو بذاره زمین. اما در اون لحظه برام مهم نبود. یه لحظه عصبانیت توی سینهام از
بیاحترامی پسر عموم به وجود اومد و، به طرز عجیبی، حتی بیشتر از تهدیدی که به سوییت ابیلی میکرد، آتش گرفت. حس آزار دهندهای بهم دست داد که فقط من میتونم تهدیدش کنم__پس بهش شلیک کردم و خونش رو روی لباس سفید الینا دیدم.
تونی از وقتی که دوستش جو زانتی به خاطر من مرد، همیشه آرزو داشت من بمیرم. من فکر میکردم تونی و من ممکنه مشکلاتی داشته باشیم، اما در واقع احمق تر از اون بودم که فکر میکردم و اون این مشکلات رو به نهار آورده بود. حدس میزدم ایده اینکه من با خواهرش بخوابم، بیشتر از حضور معمولی من اذیتش میکنه.
من سیگار رو روی میز میزنم و قبل از اینکه بتونم جلوی خودم رو بگیرم، نگاهی به سوییت ابیلی میندازم.
چشمانم تنگ میشه. نه به خاطر اون، فقط بیست و پنج دلار به لوکا بدهکار بودم.
خون از پوست زیتونیاش میچکه، اما به خاطر اینکه پدرش بهش گفته دسرش رو بخوره، دسرش رو میخوره. من معمولاً آدم
بی رحمی نیستم، اما خدای من، این یکم زیادی جذاب بود. یه حس ناخواسته گرما به سمت پایین بدنم میره.
حرف از بیرحمی میزنم، نگاه من به پسر عموم لورنزو میافته که چند صندلی دور تر نشسته. داره به دختره نگاه می کنه انگار این کار شغلشه. با دونستن این و دیدن اینکه داره به الینا ابیلی نگاه میکنه، یه حس آزار دهندهای در من بهوجود میاد.
احتمالاً ترجیح میده یه مرد به زانو بیفته و خواهش کنه.
لورنزو این کار رو میکنه.
من ترجیح میدم که عضوم رو بین در ماشین ببندم تا اینکه جلوی یه دختر زانو بزنم.
.
امروز توی کلیسا به من نگاه تندی کرد و من تعجب کردم که اون چه مشکلی با من داره. قبل از اینکه اون رو ببینم، از اسمش باخبر بودم. این اسم بیگناه بود که معروف شده بود__خوب، بین مردها__چون نه تنها اون شیرین بود، بلکه بدنی هم داشت که شیرین ترین بود.
من در دوسال گذشته بیشتر از هرچیزی که نیاز داشتم درباره این دختر شنیدم. و راستش، ازش خسته شدم. وقتی چیزی بیش از حد بزرگ میشه، همیشه ناامید کنندهست.
من همیشه وقتی صحبت از اون میشد، از گفتگو ها دور میشدم. هرگز اون رو ندیده بودم، اما وقتی پسر عمو های احمق من وقتشون رو برای صحبت درباره همون دختر هدر میدادن، برام آزار دهنده بود. اسمش تبدیل به یه مزاحمت شده بود، مثل نوعی شرطگذری پاولوفی. بنابراین، وقتی پدرش به من گفت که اون برای ازدواج مناسب نیست، حتی نپرسیدم چرا. من قرارداد رو برای یکی دیگه امضا کردم.
بعد اون رو توی کلیسا دیدم.
حرومزاده ها.
پسر عموهای من هر زنی زیر پنجاه سال رو چک می کنن. هر زنی اگر فقط یه ویژگی خوب داشته باشه
بدنش... واقعاً مثل مدل های مجلهست.. موهای اون نقطه ضعف من بود: سیاه، ابریشمی، و انقدر بلند که میتونستم دور دستم دوبار بپیچمش. این فکر به طور ناخواسته به ذهنم خطور کرد. و توی کلیسا. خدای من.
اما این بیان نرم و بی گناه اون بود که به نظر می رسید از پوست من عبور میکنه و مستقیم به عضوم می رسه.
_نیکو
خدای من. درواقع فقط استفان بود.
هیچ کس استفان رو دوست نداشت.
حقیقت اینه که هر مردی نمیتونه با روشو بودن کنار بیاد. مادر بزرگم همیشه میگفت خون ما از بقیه داغتره. شاید هم این فقط یه بهانه بود تا توجیه کنه چرا همه پسرهاش خودخواه، حریص و صاحب منصبی هستن. یه روشو هر چی بخواد رومیخواد، و وقتی که بهش برسه، تقریباً مال خودش میشه. معمولاً از طریق یه سری کار های غیر قانونی. اما شاید راست میگفت، چون واقعاً حس میکنم داغتر از حد معموله.
آهنگ "I'll Be Seeing " از ابیلی هالیدی توی حیاط بزرگ پخش میشه، نوت های نرم پیانو فضایی پر از سرفه و نگاههای متغیر رو پر میکنه. من سیگار رو بین انگشتام میچرخونم و سعی میکنم خارش رو خاموش کنم. من فقط وقتی سیگار میکشم که انقدر عصبانی باشم که نتونم درست ببینم.
سالواتور از میز بلند میشه تا خدمتکار ها رو به خونه بفرسته. همه میدونستن که کی بهشون حقوق میده و به نوعی به کازا ناسترا وصل بودن__اما مطمئناً مرد مردهای که روی پاسیو افتاده و خونش از لابهلای آجر ها میریزه، برای بعضیها بیش از حد بود.
من فقط بخشی از گفتگویی که این قضیه رو به راه انداخت شنیدم، اما معلوم بود که تونی داره به خاطر کشتن پیرو، یکی دیگه از پسر عمو های احمق من، خودشو لوس میکنه. من نمی دونستم تونی کسیه که این کار رو کرده، اما اصلاً تعجب نکردم. هیچ احساسی هم نداشتم. من مرگ پیرو رو مثل مرگ یه زانتی میدونستم: با دوانگشت ویسکی. کار های احمقانه میکنی، میمیری. همین جوری دنیا کار میکنه، و پسر عموم بیشتر از حد کافی کار های احمقانه کرده بود.
راستش، فکر میکردم استفان میخواد اسلحه رو بذاره زمین. اما در اون لحظه برام مهم نبود. یه لحظه عصبانیت توی سینهام از
بیاحترامی پسر عموم به وجود اومد و، به طرز عجیبی، حتی بیشتر از تهدیدی که به سوییت ابیلی میکرد، آتش گرفت. حس آزار دهندهای بهم دست داد که فقط من میتونم تهدیدش کنم__پس بهش شلیک کردم و خونش رو روی لباس سفید الینا دیدم.
تونی از وقتی که دوستش جو زانتی به خاطر من مرد، همیشه آرزو داشت من بمیرم. من فکر میکردم تونی و من ممکنه مشکلاتی داشته باشیم، اما در واقع احمق تر از اون بودم که فکر میکردم و اون این مشکلات رو به نهار آورده بود. حدس میزدم ایده اینکه من با خواهرش بخوابم، بیشتر از حضور معمولی من اذیتش میکنه.
من سیگار رو روی میز میزنم و قبل از اینکه بتونم جلوی خودم رو بگیرم، نگاهی به سوییت ابیلی میندازم.
چشمانم تنگ میشه. نه به خاطر اون، فقط بیست و پنج دلار به لوکا بدهکار بودم.
خون از پوست زیتونیاش میچکه، اما به خاطر اینکه پدرش بهش گفته دسرش رو بخوره، دسرش رو میخوره. من معمولاً آدم
بی رحمی نیستم، اما خدای من، این یکم زیادی جذاب بود. یه حس ناخواسته گرما به سمت پایین بدنم میره.
حرف از بیرحمی میزنم، نگاه من به پسر عموم لورنزو میافته که چند صندلی دور تر نشسته. داره به دختره نگاه می کنه انگار این کار شغلشه. با دونستن این و دیدن اینکه داره به الینا ابیلی نگاه میکنه، یه حس آزار دهندهای در من بهوجود میاد.
احتمالاً ترجیح میده یه مرد به زانو بیفته و خواهش کنه.
لورنزو این کار رو میکنه.
من ترجیح میدم که عضوم رو بین در ماشین ببندم تا اینکه جلوی یه دختر زانو بزنم.
.
امروز توی کلیسا به من نگاه تندی کرد و من تعجب کردم که اون چه مشکلی با من داره. قبل از اینکه اون رو ببینم، از اسمش باخبر بودم. این اسم بیگناه بود که معروف شده بود__خوب، بین مردها__چون نه تنها اون شیرین بود، بلکه بدنی هم داشت که شیرین ترین بود.
من در دوسال گذشته بیشتر از هرچیزی که نیاز داشتم درباره این دختر شنیدم. و راستش، ازش خسته شدم. وقتی چیزی بیش از حد بزرگ میشه، همیشه ناامید کنندهست.
من همیشه وقتی صحبت از اون میشد، از گفتگو ها دور میشدم. هرگز اون رو ندیده بودم، اما وقتی پسر عمو های احمق من وقتشون رو برای صحبت درباره همون دختر هدر میدادن، برام آزار دهنده بود. اسمش تبدیل به یه مزاحمت شده بود، مثل نوعی شرطگذری پاولوفی. بنابراین، وقتی پدرش به من گفت که اون برای ازدواج مناسب نیست، حتی نپرسیدم چرا. من قرارداد رو برای یکی دیگه امضا کردم.
بعد اون رو توی کلیسا دیدم.
حرومزاده ها.
پسر عموهای من هر زنی زیر پنجاه سال رو چک می کنن. هر زنی اگر فقط یه ویژگی خوب داشته باشه
بدنش... واقعاً مثل مدل های مجلهست.. موهای اون نقطه ضعف من بود: سیاه، ابریشمی، و انقدر بلند که میتونستم دور دستم دوبار بپیچمش. این فکر به طور ناخواسته به ذهنم خطور کرد. و توی کلیسا. خدای من.
اما این بیان نرم و بی گناه اون بود که به نظر می رسید از پوست من عبور میکنه و مستقیم به عضوم می رسه.
- ۷.۱k
- ۲۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط