Part The sweetest oblivion
[Part¹¹] __☆_The sweetest oblivion_☆_
_نیکو
(فلش بک به کلیسا)
من از عقب کلیسا به الینا بیش از حدی که باید نگاه میکنم. می بینم که به هر مردی که بهش نزدیک میشه، همون لبخند رو میده، انگار که همه تو صف دیدن ملکه هستن. من شش فوت و سه اینچ قد دارم__اصلا هم نامحسوس نیستم__اما اون تاسی دقیقه دیگه منو نمیبینه، وبعدش هم فقط با یه نگاه عصبانی بهم زل میزنه.
سوییت ابیلی باهمه خوبه جز من. میتونستم بخندم، اگر به دلایلی که خودم هم نمی دونم، این منو عصبانی نمیکرد. این اولین باریه که از وقتی رئیس شدم، کسی این قدر بهم بیاحترامی میکنه. شاید بچگانه باشه، اما میخواستم الینا ابیلی بفهمه که منم زیاد بهش اهمیت نمیدم.
هیچ زنی که اینقدر توجه مردها رو جلب کنه، نمی تونه چیزی جز خودخواه و سطحی باشه. با دیدن کفش های صورتی برندش، میفهمم که دوست داره پول پدرش رو خرج کنه. خواهرش دمپایی پوشیده. احتمالاً با ازدواج با خواهرش میلیونها دلار پس انداز میکنم.
آدریانا یکم عجیبه ولی جذابه. اگر از خواهرش جداش کنی، فوقالعادهست؛ اگه کنار الینا باسته، مثل دیوار میشه.
این سناریو برای من خوبه. من نمیخوام زنی داشته باشم که همه پسر عموهام بهش فکر کنن. اینطور نیست که خیلی به کسی که باهاش ازدواج میکنم اهمیت بدم. وقتشه که زن بگیرم و توی دنیای من یعنی سود. سالواتور باچند مکزیکی یه مشکل کوچیک داره که داره بزرگ میشه. اون دیگه پیر شده. بعد از عروسی، بهش کمک میکنم که ریشه مشکل رو پیدا کنه و مثل همیشه بایه گلوله توی سرش حلش کنم. این اتحاد منو میلیونر میکنه و کنترل بیشتر شهر رو به من میده
(زمان حال)
وقتی نگاه الینا از دور به من میافته، یه حس آگاهی از کمرم پایین میره. این حس گرم و آزار دهنده روی صورتمه.
میخواستم نادیدش بگیرم، اما باز هم بهش نگاه میکنم. گردنمو میخارونم، اما تا وقتی که اون نگاهش رو برگردونه، بهش زل می زنم.
بعداز اون نگاه عصبانی توی کلیسا، تصمیم میگیرم بفهمم چرا اون برای ازدواج مناسب نیست. معلوم میشه اون فرار کرده و بایه مردی خوش گذرونی کرده.
می دونم که نداشتن باکرگی دلیل این نیست که سالواتور اون رو به من پیشنهاد نکرد. این فقط یه بهانست. سالواتور نمیخواد من اون داشته باشم، که نمیتونم بهش خرده بگیرم. اگه من جای اون بودم، دخترم رو به خودم نمی دادم. به راحتی میفهمم چرا سالواتور مشکل خاصی با پیشنهاد دادن خواهر الینا نداره.
آدریانا کنارم توی یه لباس مشکی نشسته، یکیاز پاهاش رو روی دیگهش انداخته. موهای قهوهای و بلندی که تا شونههاش میرسه، صورتش رو پوشونده و داره بایه خودکار روی دستش نقاشی میکشه.
من از وقتی که اون دیر به میز اومده، بهش هیچ حرفی نزدم. راستش، تقریباً فراموش کرده بودم که اینجاست.
حدس میزنم وقتشه که با همسر آیندهام آشنا بشم.
نیکو:"چی میکشی؟"
آدریانا کمی معطل میکنه، اما بعد دستش رو بر میگردونه و نشونم میده.
آدریانا:"یه خرگوش." این سوال نبود چون واقعاً هم همون بود.
لبش رو جمع میکنه و دستش رو عقب میکشه تا ادامه بده. "آقای خرگوش" تصحیح میکنه و لحنش طوریه که معمولا منو عصبانی میکنه. اما من دیگه به حد خودم رسیدم، پس این رو نادیده میگیرم و دقیقاً برنامه ریزی میکنم که با برادرش چی کار میکنم.
[چند ساعت بعد]
نیکو:"راست یا چپ؟"
فک تونی میلرزه اما هیچ حرفی نمیزنه، فقط توی صندلیش نشسته مثل اینکه توی یه جلسه هیئت مدیرهست. خون از لبش روی پیراهن سفیدهاش میچکه، اما هنوز هم چهرهای سرگرم کننده داره.
دوباره می زنم.
درد توی مفاصل شکستهام حس میکنم.
دندوناش رو میفشاره، اما بدون صدا تحمل میکنه. تونی یکی از اون مردهایی یه که انقدر توی دنیای خودش غرقه که نمیتونه درد رو حس کنه. قبل از اینکه از این اتاق برم، حتماً چیزی حس میکنه.
پرتوهای آفتاب از بین پردهها به دفتر سالواتور میتابه و ذارت گرد و غبار رو روشن میکنه. همه مهمانها رفتن و میشه گفت که این ناهار شکست خورده. که فقط یعنی ناهار ها و مهمانی های بیشتری باید برم. هیچ کدوم از خانواده ها نمیخوان ریسک کنن و همه رو توی یه مراسم بزرگ آشنا کنن، چون چیزهایی مثل امروز می تونه اتفاق بیفته و بعد به یک کشتار با حضور زنها و بچه ها تبدیل بشه.
لوکا جلوی در ایستاده، چشماش به پشت سر تونی زل زده. بنیتو و یکی از پسر عموهای کوچیکش، که تقریباً همسن آدریاناست، به دیوار تکیه دادن و دست هاشون رو روی سینهشون گذاشتن، درحالی که سالواتور پشت میز با چهرهای پشیمان نشسته.
من میتونم به خاطر مرگ پیرو جنگ راه بندازم البته اگر بخوام، که احتمالاً به همین دلیل که
سالواتور با این قضیه کنار اومد. اون هم بخاطر اینکه زندگی دخترش به خاطر احمق بازی پسرش تهدید شده.
_نیکو
(فلش بک به کلیسا)
من از عقب کلیسا به الینا بیش از حدی که باید نگاه میکنم. می بینم که به هر مردی که بهش نزدیک میشه، همون لبخند رو میده، انگار که همه تو صف دیدن ملکه هستن. من شش فوت و سه اینچ قد دارم__اصلا هم نامحسوس نیستم__اما اون تاسی دقیقه دیگه منو نمیبینه، وبعدش هم فقط با یه نگاه عصبانی بهم زل میزنه.
سوییت ابیلی باهمه خوبه جز من. میتونستم بخندم، اگر به دلایلی که خودم هم نمی دونم، این منو عصبانی نمیکرد. این اولین باریه که از وقتی رئیس شدم، کسی این قدر بهم بیاحترامی میکنه. شاید بچگانه باشه، اما میخواستم الینا ابیلی بفهمه که منم زیاد بهش اهمیت نمیدم.
هیچ زنی که اینقدر توجه مردها رو جلب کنه، نمی تونه چیزی جز خودخواه و سطحی باشه. با دیدن کفش های صورتی برندش، میفهمم که دوست داره پول پدرش رو خرج کنه. خواهرش دمپایی پوشیده. احتمالاً با ازدواج با خواهرش میلیونها دلار پس انداز میکنم.
آدریانا یکم عجیبه ولی جذابه. اگر از خواهرش جداش کنی، فوقالعادهست؛ اگه کنار الینا باسته، مثل دیوار میشه.
این سناریو برای من خوبه. من نمیخوام زنی داشته باشم که همه پسر عموهام بهش فکر کنن. اینطور نیست که خیلی به کسی که باهاش ازدواج میکنم اهمیت بدم. وقتشه که زن بگیرم و توی دنیای من یعنی سود. سالواتور باچند مکزیکی یه مشکل کوچیک داره که داره بزرگ میشه. اون دیگه پیر شده. بعد از عروسی، بهش کمک میکنم که ریشه مشکل رو پیدا کنه و مثل همیشه بایه گلوله توی سرش حلش کنم. این اتحاد منو میلیونر میکنه و کنترل بیشتر شهر رو به من میده
(زمان حال)
وقتی نگاه الینا از دور به من میافته، یه حس آگاهی از کمرم پایین میره. این حس گرم و آزار دهنده روی صورتمه.
میخواستم نادیدش بگیرم، اما باز هم بهش نگاه میکنم. گردنمو میخارونم، اما تا وقتی که اون نگاهش رو برگردونه، بهش زل می زنم.
بعداز اون نگاه عصبانی توی کلیسا، تصمیم میگیرم بفهمم چرا اون برای ازدواج مناسب نیست. معلوم میشه اون فرار کرده و بایه مردی خوش گذرونی کرده.
می دونم که نداشتن باکرگی دلیل این نیست که سالواتور اون رو به من پیشنهاد نکرد. این فقط یه بهانست. سالواتور نمیخواد من اون داشته باشم، که نمیتونم بهش خرده بگیرم. اگه من جای اون بودم، دخترم رو به خودم نمی دادم. به راحتی میفهمم چرا سالواتور مشکل خاصی با پیشنهاد دادن خواهر الینا نداره.
آدریانا کنارم توی یه لباس مشکی نشسته، یکیاز پاهاش رو روی دیگهش انداخته. موهای قهوهای و بلندی که تا شونههاش میرسه، صورتش رو پوشونده و داره بایه خودکار روی دستش نقاشی میکشه.
من از وقتی که اون دیر به میز اومده، بهش هیچ حرفی نزدم. راستش، تقریباً فراموش کرده بودم که اینجاست.
حدس میزنم وقتشه که با همسر آیندهام آشنا بشم.
نیکو:"چی میکشی؟"
آدریانا کمی معطل میکنه، اما بعد دستش رو بر میگردونه و نشونم میده.
آدریانا:"یه خرگوش." این سوال نبود چون واقعاً هم همون بود.
لبش رو جمع میکنه و دستش رو عقب میکشه تا ادامه بده. "آقای خرگوش" تصحیح میکنه و لحنش طوریه که معمولا منو عصبانی میکنه. اما من دیگه به حد خودم رسیدم، پس این رو نادیده میگیرم و دقیقاً برنامه ریزی میکنم که با برادرش چی کار میکنم.
[چند ساعت بعد]
نیکو:"راست یا چپ؟"
فک تونی میلرزه اما هیچ حرفی نمیزنه، فقط توی صندلیش نشسته مثل اینکه توی یه جلسه هیئت مدیرهست. خون از لبش روی پیراهن سفیدهاش میچکه، اما هنوز هم چهرهای سرگرم کننده داره.
دوباره می زنم.
درد توی مفاصل شکستهام حس میکنم.
دندوناش رو میفشاره، اما بدون صدا تحمل میکنه. تونی یکی از اون مردهایی یه که انقدر توی دنیای خودش غرقه که نمیتونه درد رو حس کنه. قبل از اینکه از این اتاق برم، حتماً چیزی حس میکنه.
پرتوهای آفتاب از بین پردهها به دفتر سالواتور میتابه و ذارت گرد و غبار رو روشن میکنه. همه مهمانها رفتن و میشه گفت که این ناهار شکست خورده. که فقط یعنی ناهار ها و مهمانی های بیشتری باید برم. هیچ کدوم از خانواده ها نمیخوان ریسک کنن و همه رو توی یه مراسم بزرگ آشنا کنن، چون چیزهایی مثل امروز می تونه اتفاق بیفته و بعد به یک کشتار با حضور زنها و بچه ها تبدیل بشه.
لوکا جلوی در ایستاده، چشماش به پشت سر تونی زل زده. بنیتو و یکی از پسر عموهای کوچیکش، که تقریباً همسن آدریاناست، به دیوار تکیه دادن و دست هاشون رو روی سینهشون گذاشتن، درحالی که سالواتور پشت میز با چهرهای پشیمان نشسته.
من میتونم به خاطر مرگ پیرو جنگ راه بندازم البته اگر بخوام، که احتمالاً به همین دلیل که
سالواتور با این قضیه کنار اومد. اون هم بخاطر اینکه زندگی دخترش به خاطر احمق بازی پسرش تهدید شده.
- ۱۰.۲k
- ۲۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط