part
part⁵
از در خارج شدم،حرکت کردیم سمت اسب ها من و 6اسب سفید زیبا بود با چشمانی ابیه یخی،دو سرباز سوار یک اسب و دوسرباز دیگر سوار یک اسب دیگه، فرمانده سوار اسب خودش و من و میریا سوار یک اسب، من چون اسب سواری بلد بودم جلوی میریا بودم و میریا پشت من بود و از پشت من و بغل کرده بود چون میترسید بیفته، فرمانده دستور داد
-حرکت میکنیم(داد اروم)
حرکت کردیم،
.
نزدیک 2دوساعت بود تو راه بودیم،میریا از پشت من و بغل کرده و خوابیده بود، از جنگل ها، رود خانه ها گذشته بودیم، چشمان آبیم رو به آسمان دوختم، ابر ها شکل گرفته بودن یکی شکل قلب، یکی شکل اسب، یکی شکل ماهی هرکدوم یک شکل به آسمون خیره بودم و توی افکارم غرق بودم که با صدای بلند فرمانده از افکارم در اومدم
-رسیدیم، از اسب هاتون پیاده بشین
میریا هم با صدای فرمانده بیدار شدم اول من از اسب پیاده شدم بعد میریا با کمک من اسب از اسب پایین اومد
-شما دوتا دخترا دنبالم بیاین،سرباز ها اسب هارو ببرین
سرباز ها افسار اسب هارو گرفتن و به سمت استبل بردن من و میریا هم با فرمانده وارد قصر بزرگ شدیم، بقیه خدمتکارا داشتن این ور و اونور میرفتن، یکی لباس هارو میبرد برای شستن،یکی سبزیجات رو می برد سمت آشپزخانه برای پختن غذا ، هرکی یه کاری میکرد وارد قصر بزرگ شدیم من و میریا به دور و اطراف نگاه میکردیم لوستر های بزرگ و زیبا از سقف آویزان بود، روی دیوار ها نقاشی های زیبا و گران قیمت آویزان بود ، دنبال فرمانده میرفتیم و وارد یه راه رو شدیم که پر از در بود مثل اینکه اتاق خرمتکارا بود فرمانده ایستاد و ماهم پشتت ایستادیم، رو کرد به ما
-خب شما دوتا اینجا میمونین،فردا بهتون میگم هر کدوم مسئول کدوم بخش میشین،و اینکه اسم هاتون و بگین که چی صداتون کنم
"من رز هستم"
°منم میریا°
-اهوم منم مارکوس هستم فرمانده سربازان قصر پادشاه
من و میریا سری تکان دادیم
-خب دیگه فعلا
مارکوس رفت و من و میریا وارد اتاق شدیم برای خواب در اتاق رو بستیم،توی اتاق دوتا تخت دوتا کمد لباس دستشویی و حمام رو به روی تخت ها یک پنجره بزرگ بود که نمای قصر از اونجا خیلی زیبا بود،میریا ساک خودشو روی زمین پرت کرد و رفت روی تخت ولو شد
°وای خسته شدم، یعنی واقعا مادر پدر هیچ تلاشی برای نگه داشتن ما نکردن این فکر باعث میشه زره زره وجودمو خشم و اندوه بگیره رز!°
منم رفتم روی تخت و دراز کشیدم
"نمیدونم میریا،ولی حس خوبی دارم به اینجا به نظرم اونقدر ها ام بد نیست باید عادت کنیم"
°درسته!°
"اهوم خب دیگه بیا بخوابیم فردا حتما صبح زود میان مارو بیدار میکنن"
°درسته شب بخیر،رز!°
"شب توام بخیر میریا!"
چند دقیقه نگذشت که هر دو از شدت خستگی و ناراحتی به خوابی عمق فرو رفتیم.....
از در خارج شدم،حرکت کردیم سمت اسب ها من و 6اسب سفید زیبا بود با چشمانی ابیه یخی،دو سرباز سوار یک اسب و دوسرباز دیگر سوار یک اسب دیگه، فرمانده سوار اسب خودش و من و میریا سوار یک اسب، من چون اسب سواری بلد بودم جلوی میریا بودم و میریا پشت من بود و از پشت من و بغل کرده بود چون میترسید بیفته، فرمانده دستور داد
-حرکت میکنیم(داد اروم)
حرکت کردیم،
.
نزدیک 2دوساعت بود تو راه بودیم،میریا از پشت من و بغل کرده و خوابیده بود، از جنگل ها، رود خانه ها گذشته بودیم، چشمان آبیم رو به آسمان دوختم، ابر ها شکل گرفته بودن یکی شکل قلب، یکی شکل اسب، یکی شکل ماهی هرکدوم یک شکل به آسمون خیره بودم و توی افکارم غرق بودم که با صدای بلند فرمانده از افکارم در اومدم
-رسیدیم، از اسب هاتون پیاده بشین
میریا هم با صدای فرمانده بیدار شدم اول من از اسب پیاده شدم بعد میریا با کمک من اسب از اسب پایین اومد
-شما دوتا دخترا دنبالم بیاین،سرباز ها اسب هارو ببرین
سرباز ها افسار اسب هارو گرفتن و به سمت استبل بردن من و میریا هم با فرمانده وارد قصر بزرگ شدیم، بقیه خدمتکارا داشتن این ور و اونور میرفتن، یکی لباس هارو میبرد برای شستن،یکی سبزیجات رو می برد سمت آشپزخانه برای پختن غذا ، هرکی یه کاری میکرد وارد قصر بزرگ شدیم من و میریا به دور و اطراف نگاه میکردیم لوستر های بزرگ و زیبا از سقف آویزان بود، روی دیوار ها نقاشی های زیبا و گران قیمت آویزان بود ، دنبال فرمانده میرفتیم و وارد یه راه رو شدیم که پر از در بود مثل اینکه اتاق خرمتکارا بود فرمانده ایستاد و ماهم پشتت ایستادیم، رو کرد به ما
-خب شما دوتا اینجا میمونین،فردا بهتون میگم هر کدوم مسئول کدوم بخش میشین،و اینکه اسم هاتون و بگین که چی صداتون کنم
"من رز هستم"
°منم میریا°
-اهوم منم مارکوس هستم فرمانده سربازان قصر پادشاه
من و میریا سری تکان دادیم
-خب دیگه فعلا
مارکوس رفت و من و میریا وارد اتاق شدیم برای خواب در اتاق رو بستیم،توی اتاق دوتا تخت دوتا کمد لباس دستشویی و حمام رو به روی تخت ها یک پنجره بزرگ بود که نمای قصر از اونجا خیلی زیبا بود،میریا ساک خودشو روی زمین پرت کرد و رفت روی تخت ولو شد
°وای خسته شدم، یعنی واقعا مادر پدر هیچ تلاشی برای نگه داشتن ما نکردن این فکر باعث میشه زره زره وجودمو خشم و اندوه بگیره رز!°
منم رفتم روی تخت و دراز کشیدم
"نمیدونم میریا،ولی حس خوبی دارم به اینجا به نظرم اونقدر ها ام بد نیست باید عادت کنیم"
°درسته!°
"اهوم خب دیگه بیا بخوابیم فردا حتما صبح زود میان مارو بیدار میکنن"
°درسته شب بخیر،رز!°
"شب توام بخیر میریا!"
چند دقیقه نگذشت که هر دو از شدت خستگی و ناراحتی به خوابی عمق فرو رفتیم.....
- ۱.۵k
- ۱۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط