spanish girl:3۳
وقتی رسیدیم اونجا، عمه رز به استقبالمون اومد
○خوش اومدین (لبخند بزرگ)
پردیم بغلش
ممنون عمه
و بعد دنیل بغلش کرد.
○مثل همیشه خوشگلین ، بیاین بریم ، چمدون هارو جان میاره
به محضه اینکه پامون گذاشتیم. تو پذیرایی.
صدایی از پشت اومد
☆ واییییییییییی دنیللللللل
برگشتم دیدم یه دختر پریده رو کول دنیل
امیلی دختر آروم
و بعد همو بغل کردن
☆وایی پسر چه خهیکل ساختی ، خیلی خوشتیپ شدی
که یهو به من نگاه کرد
اومد سمتم و دستم رو گرفت
یه دختر شیطون و شیرین با موهای قهوه ای و چشم های قهوه ای، امم پس این همون امیلی خیلی خوشگل و نازه (اسلاید دوم )
☆تو باید زن داداشم باشی ،وای چه قدر خوشگلی چشمات خیلی خوشگله.
لبخندی زدم
-تو هم باید همون امیلی معروف باشی
☆آره خب،
○خب لیلی،دنیل چمدونتون توی اتاقتونه
برین یه کم استراحت کنین خیلی وقته تو راهین
رفتیم طبقه بالا و اتاق سمت چپ که خیلی بزرگه رفتیم
رفتم ولو شدم رو تخت
-وای خیلی خسته ام
دنیل رفت سمت پنجره
وایسا ببینم چرا نمیره اتاق خودش .
چمدونش اینجا چیکار میکنه ؟
صبر کن ببینم قرار باهام توی یه اتاق بمونیمممممممممم
نیم خیز شدم
- تو هم قرار اینجا بخوابی ؟(تعجب)
دنیل یه لبخند بزرگ زد و به سمت من اومد و خم شد
-مگه زن و شوهر توی یک اتاق نمیخوابن ؟
وای نهههه
- امم باشه پس
رفتم سمت چمدونم و لباس هارو چیدم توی کمدم و این بین دنیل هم خوابیده بود
وای نگاش کن انگار یه خر خوشتیپ خوابیده
دیشب مثل موش آب کشیده ها بود (خنده)
تقربیا ساعت ۶ بود
از اتاق بیرون اومدم که نیکولاس رو دیدم
...........
○خوش اومدین (لبخند بزرگ)
پردیم بغلش
ممنون عمه
و بعد دنیل بغلش کرد.
○مثل همیشه خوشگلین ، بیاین بریم ، چمدون هارو جان میاره
به محضه اینکه پامون گذاشتیم. تو پذیرایی.
صدایی از پشت اومد
☆ واییییییییییی دنیللللللل
برگشتم دیدم یه دختر پریده رو کول دنیل
امیلی دختر آروم
و بعد همو بغل کردن
☆وایی پسر چه خهیکل ساختی ، خیلی خوشتیپ شدی
که یهو به من نگاه کرد
اومد سمتم و دستم رو گرفت
یه دختر شیطون و شیرین با موهای قهوه ای و چشم های قهوه ای، امم پس این همون امیلی خیلی خوشگل و نازه (اسلاید دوم )
☆تو باید زن داداشم باشی ،وای چه قدر خوشگلی چشمات خیلی خوشگله.
لبخندی زدم
-تو هم باید همون امیلی معروف باشی
☆آره خب،
○خب لیلی،دنیل چمدونتون توی اتاقتونه
برین یه کم استراحت کنین خیلی وقته تو راهین
رفتیم طبقه بالا و اتاق سمت چپ که خیلی بزرگه رفتیم
رفتم ولو شدم رو تخت
-وای خیلی خسته ام
دنیل رفت سمت پنجره
وایسا ببینم چرا نمیره اتاق خودش .
چمدونش اینجا چیکار میکنه ؟
صبر کن ببینم قرار باهام توی یه اتاق بمونیمممممممممم
نیم خیز شدم
- تو هم قرار اینجا بخوابی ؟(تعجب)
دنیل یه لبخند بزرگ زد و به سمت من اومد و خم شد
-مگه زن و شوهر توی یک اتاق نمیخوابن ؟
وای نهههه
- امم باشه پس
رفتم سمت چمدونم و لباس هارو چیدم توی کمدم و این بین دنیل هم خوابیده بود
وای نگاش کن انگار یه خر خوشتیپ خوابیده
دیشب مثل موش آب کشیده ها بود (خنده)
تقربیا ساعت ۶ بود
از اتاق بیرون اومدم که نیکولاس رو دیدم
...........
- ۲۸۷
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط