{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت نهم

پارت نهم

(JUNGKOOK)

به آهستگی دسته گل رو روی خاک گذاشتم.
چقدر مسخره ست. یک مشت خاک میتونه خیلی از عهد ها رو بشکنه.
بغض همیشگی که بعد از دیدن پدر به سراغم میاد، امروز هم مهمان گلوی خسته ام شد.
گلویی خسته از فریاد های بیصدا.
با همون بغض خفه کننده، لب زدم:
_ «دو متر فاصله چیزیه که میتونه به همین راحتی مارو از هم جدا کنه؟ این خاک لعنتی چی داره که حالا به جای من توی اون آغوشته؟‌»
بعد از مرگ پدر، خیلی سعی کردم قوی باشم.
اما هربار با فکر کردن به اون خاطره ی وحشتناک، قلبم از تپش میوفته.
تموم وجودم بی حس میشه.
اشک هام بی اختیار از چشم هام سرازیر میشه و لب هام به لرزش میوفته.
من آدم ضعیفی هستم.
اونا پدرم رو توی هشت سالگی ازم گرفتن.
بدون هیچ انصافی.
اگه من تا امروز زندم، به خاطر اینه که انتقام من رو زنده نگه داشته.
طمع.
دوری.
ضربه.
این سه مورد، انسان رو نابود میکنن.
طمع انتقام که روز به روز بیشتر توی وجودم ریشه میزنه.
دوری پدر که به تنهایی من رو از پا انداخته.
و ضربه.
هیچ چیز بدتر از این نیست.
از کسی ضربه بخوری، که روزی با تموم توانت بهش عشق میدادی.
ناگهان پوچ بشی.
من آخرین مورد رو تجربه نکردم. ولی همون دو مورد اول، به تنهایی من رو برای انتقام آماده میکنه.
درحالی که از روی زمین بلند میشم خاک رو از روی لباسم میتکونم.
_ «به زودی پیشت برمی گردم پدر. و این بار، انتقامم رو میگیرم.»
بدون هیچ بخششی.
دیدگاه ها (۱۲)

★彡   Part 17 彡★ صبح، با برخورد مستقیم نور خورشید از خواب بید...

مـــرا بـه رنـــگ آبـی دربـیــاور ۱۴" در آغوش رویای آبی ات "...

برده عمارت جئون

سلام سلاممن برگشتمشاید سوال باشه کجا بودممن مسدود شده بودم ب...

وقتی پریود بودی💙پارت۳(last part)+کوک(بغض)_عه وا چرا بغض کردی...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁹³آروم نزدیک تخت رفتم.لب‌هام می‌لرزید.ب...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³⁰ویو میکا_____صدای شلیک...

رمان قرارداد سرنوشت

پارت ۱۶ (صبح)چشمانم را باز کردم آفتاب از پرده های حریری اتاق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط