{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

https://wisgoon.com/mobina.one

https://wisgoon.com/mobina.one
هیجان عجیبی داشتم.
هر صدای پایی که از بیرون ِ دَر میشنیدم ، از جام بلند میشدم.
میگفتم الانه که دَر بزنه.
صدای پِچ پِچ که میشنیدم ، تا دَمِ دَر می رفتم و از چشمی ِ دَر نگاه میکردم و بیرون رو دید میزدم.
توی سالن راه میرفتم ، ضربان قلبم بالا میرفت.
مینشستم ، پاهام واسه خودش بیقراری میکرد.
به نظرم داشت دیر میشد .
قرارمون ساعت ۱۰ شب بود.
به ساعت که نگاه میکنم ، میبینم هنوز ۱۰ نشده .
پس چرا به نظرم ساعت هاست که منتظرم؟
چرا فک میکنم دیر کرده؟
اصلا چرا این عقربه های کوفتی ساعت حرکت نمیکنه؟
دیگه آنلاین هم نشده بود که جواب منو بده.
صدای تیک تیک ساعت روی مخم بود.
دستامو گرفتم به گوشام تا دیگه نشنومش ، دیدم نفسم بالا نمیاد.
انگار هوا کم بود و بزور نفس میکشم.
تنفسم رو کنترل کردم و چن تا نفس عمیق کشیدم ، دیدم صدای قلبمو میشنوم.
دستمو گذاشتم روی قلبم .
طپش قلبم از بس زیاد بود انگار که بیرون از قفسه ی سینه ی منه.
گفتم چه گرفتاری شدما.
الان اینجا سکته مکته نکنم
کسی هم نمیدونه من کجام.
رفتم دو تا لیوان آب خوردم و دراز کشیدم.
چشامو بستم
گفتم یا میاد و می بینمش یا قرارمون بهم میخوره و برمیگردم رشت.
توی همین فکرا بودم که صدای زنگ ِ دَر اومد‌.
یا خدا.....
نمیدونم چقدر خوابیده بودم.
مثل اوسکولا نشستم و به ساعت نگاه میکردم.
برقا رو خاموش کرده بودم.
یه نور کم سو داشت سالن.
پرده ها رو هم کشیده بودم.
نمیدونستم شبه روزه چیه.
کور مال کورمال دنبال گوشیم گشتم.
دیدم یه عالمه پیام داده که کجایی و چیکار میکنی و ....
صدای بعدی زنگ که اومد بخودم اومدم .
پاهام میلرزید از شدت ذوق.
با هر بدبختی ای بود اومدم سمت در.
دستم روی دستگیره بود ولی جرات باز کردنش رو نداشتم.
نفس هم نمیکشیدم.
چشامو مالیدم که خواب الودگیم مشخص نشه.
موهامو توی آیینه مرتب کردم.
لباسمو میزون کردم
حالا دیگه تند تند شاسی زنگ رو فشار میده.
توی دلم میگم بابا وایسا دیگه.
خواب نیستم که ، از فرط هیجان دست و پامو گم کردم.
آروم رفتم سمت چشمی دَر
یا علی....
یه چشم مثل تیله ی درشت داشت از اونور منو نگاه میکرد
خودش بود
همه ی موهای تنم سیخ شده بود.
چشامو بستم و در رو باز کردم

#دلنوشته
#عاشقانه
#گیلان
#رشت
#نامتواری
@namotevari
دیدگاه ها (۱۰)

https://wisgoon.com/mobina.oneخیلی فرق داشت.از خیلی هم یه ذر...

https://wisgoon.com/mobina.oneشبیه روزی شده بودم که دندانپزش...

@mobina.oneاگه از من بپرسن به این سن که رسیدی ،قشنگ ترین چیز...

https://wisgoon.com/mobina.oneرشت یه شهر زنده ست.هرساعت از ش...

نام فیک:عشق مخفیPart: 20ویو جیمین*ساعت ۱ شب بود رسیدم خونه. ...

Part:8. #ریاست.عشقبعد از حموم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط