{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

https://wisgoon.com/mobina.one

https://wisgoon.com/mobina.one
رشت یه شهر زنده ست.
هرساعت از شبانه روز که از خونه بیرون بزنی وو تاب بخوری توی خیابوناش ،مغازه ها بازن و ماشین ها در حال تردد و ملت در حال فعالییت.
انگار توی یه تفاهم نانوشته ، مردم با هم قرار گذاشتن که شیفتی توی خیایونا باشن.
فرقی هم نمیکنه وسط چله ی تابستون باشه یا توی سرمای استخون سوز ِ زمستون.
شبایی که دیر وقت میرم سمت خونه ، اگه نگاه به ساعت نکنم ، متوجه نمیشم که سر شبه یا دیر وقت.
دور هر میدون و هر پیاده روی بزرگی که سر گذر باشه ، بساط کبابی ها و جیگرکی ها پهنه و ملت در حال خوردن.
عطر کباب ذغالی جوری میپیچه توی ریه ت که آدمو وسوسه میکنه واسه زدن یه سیخ کباب کثیف به بدن.
بستنی فروشی ها هم تا خرخره توی پیاده رو ها میز و صندلی چیدن و جماعت مشغول .
نمیدونم چرا هیچکس رژیم نداره آخه؟🫤
انگار فقط منم که بستنی نمیخورم.😑
صندلی کافه ها هم تا دیر وقت پر از جماعت سیگار بدست و بظاهر متفکره.
منم باید یه شب برم یه قهوه بخورم و دو ساعت بشینم روی صندلی چوبی و ژست بگیرم😬
اوضاع خیابونا بدتره.
انگار همه واسه هضم غذا میان دور دور.
امکان نداره یه ماشین پر از دختر و پسر و یا خانواده از کنارت رد بشه و صدای جیغ و هوار و خنده هاشون رو نشنوی.
روی پل ها و زیر گذر ها هم صدای بوق هست و باند هایی که داره منفجر میشه.
از اینایی که صدای ضبطشون گوشا رو کر میکنه .
البته فکر نکنم خودشون بفهمن چی پخش میشه😄
از کیفییت پخش ماشین خودم نمیگم دیگه☹️
تازه گیام ، آمار موتور سوار های توی خیابون از تعداد ماشین ها هم بیشتر شده.
خصوصا زوجای جوونی که فارغ از هر مسئله ای ، توی حال و هوای خودشونن.
الان که فکر میکنم دل منم موتور میخواد😶
توی کوچه های فرعی هم که میری شلوغه آخه.
هر جا نگاه کنی یا دو نفر دارن دست توی دست قدم میزنن یا یه جا وایسادن و خوش و بش میکنن یا جفت جفت و دست روی شونه های هم به فکر رویاهاشون میخندن و یا خانواده هایی که از گشت و گذار شبونه در حال ترددن.
من
نه حسرت ِخوردن ِ کباب توی خیابونای رشت رو میخورم ، نه حسرت دو اسکوپ بستنی سنتی رو.
نه وقت دارم برم کافه که الان غبطه ش رو بخورم ، نه ادمی هستم که توی خیابون جیغ و داد کنم ، نه دلم میخواد بوق ممتد بزنم موقع رد شدن از زیر گذر ها .
اتفاقا عادت دارم آهنگ های توی فلشم رو با صدای کم و با دقت زیاد بشنوم.
پولم واسه خرید موتور هم کفایت میکنه ،
اما من
دلم میخواد همه ی این موقعییت ها رو با تو تجربه کنم.
میخوام با تو برم کافه با تو برم بستنی بزنیم با تو بریم دور دور توی خیابونا با تو بریم موتور سواری
فقط با تو
تویی که بزرگترین ارزوی زندگی منی
تویی که بزرگترین حسرت زندگی منی
تویی که الهه ی عشق منی😍

#دلنوشته
#عاشقانه
#نامتواری
#گیلان
#رشت
@namotevari
دیدگاه ها (۰)

@mobina.oneاگه از من بپرسن به این سن که رسیدی ،قشنگ ترین چیز...

https://wisgoon.com/mobina.oneهیجان عجیبی داشتم.هر صدای پایی...

https://wisgoon.com/mobina.oneچشم انتظاری خیلی سخته.اینکه وا...

https://wisgoon.com/mobina.oneاینقدر دلم میخواد پنهان کاری ب...

رمان جونکوک

فیک : عشق پنهان من سلام من هانا هستم ۱۷ و خورده ای سالمه و ت...

فن فیک مایکی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط