{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P

P38
جی‌یون با کارتی که بهش داده بودن نزدیک در ICU شد و همون لحظه که کارت رو گرفت جلو و دستگاه بوق کوتاهی داد، یه حس سنگینی از بازو تا سینه‌ش پخش شد. انگار فقط یه در نبود که باز می‌شد، انگار داشت وارد جایی می‌شد که بدنش از قبل می‌دونست براش راحت نیست. در که عقب رفت، یه باد سرد خیلی ضعیف از زیرش رد شد و همین باعث شد قدم‌های جی‌یون یه‌هو کند بشه. نه از روی احتیاط، نه از ترس، یه چیز وسطش. یه جور مکث ناخودآگاه که انگار مغزش به پاهاش گفته باشه آروم‌تر، آروم‌تر برو جلو....
هرچی جلوتر می‌رفت، صداها کمتر می‌شدن؛ صدای کفشش روی زمین محو شد، حتی نفسش هم یکم‌ عمیق‌تر شد. رسید جلوی در شیشه‌ای اتاق و قبل از اینکه حتی بفهمه داره چیکار می‌کنه، سرش رو آورد جلو و از پشت شیشه زل زد به داخل. چیزی که دید مثل یه مشت محکم خورد وسط شکمش.
کوک روی تخت بود، بی‌حرکت، انگار تمام وزن دنیا روی بدنش خوابیده بود. صورتش ورم کرده بود، مخصوصاً نقطه‌ای نزدیک ابروش که یه خط زخم قرمز ازش رد شده بود، صورتش کلاً بی‌رنگ بود و همون سفیدی بیمارستان زیر نور دستگاه‌ها عجیب‌ترش کرده بود. دست راستش تا آرنج توی گچ بود. قفسه سینه‌اش با ریتم دستگاه بالا و پایین می‌رفت و چندتا سیم و لوله از زیر پتو تا بالای دستگاه‌ها کشیده شده بود، چراغ‌های کوچیک روی مانیتور یکی درمیون چشمک می‌زدن و اون صدای یکنواخت بوق‌ دستگاه، مستقیم می‌خورد تو سر جی‌یون.
دست جی‌یون خودش رفت سمت دکمه کنار در. فشارش داد و در با یه صدای کشیده باز شد. پای راستشو برداشت که وارد بشه اما یه حس عجیبی از پشت شونه تا وسط ستون فقراتش کشید. انگار یه نفر محکم گرفته باشتش. نه اینکه جلوی حرکتش رو بگیره، بیشتر شبیه این بود که بدنش اجازه نمی‌داد، مثل وقتی که می‌خوای پا بذاری تو یه جای اشتباهی و مغز قبل از تو می‌فهمه.
همون لحظه نفسش گرفت، نه کامل، یه جور گرفتگی کوتاه که انگار یه گره لحظه‌ای توی گلوش افتاده باشه.
یه لحظه مکث کرد و قبل از اینکه حتی بتونه یه هوای درست بکشه تو ریه هاش، در شیشه‌ای دوباره بسته شد و اون پشت شیشه موند. نفسش نصفه بود، جوری که انگار هوا فقط تا نصف ریه می‌رسید و برمی‌گشت بالا. مردمک‌هاش ریز لرزیدن، این‌قدر واضح که اگر یکی کنارش بود می‌تونست تک‌تک لرزش‌ها رو بشمره. هیچ حرفی نزد، هیچ حرکتی نکرد، چشمش فقط دوخته شده بود به صورت بی‌جون کوک. انگار اگر نگاهش رو یک میلیمتر تکون می‌داد، یه چیزی تو دلش می‌ریخت پایین.
کم‌کم تونست یه نفس بلندتر بکشه و همون موقع خیلی آروم، تقریباً بی‌صدا زمزمه کرد:
جی یون:من چم شده؟
پلک‌هاشو چند ثانیه محکم بست. نه از خستگی. از جمع‌کردن خودش. از اینکه یه لحظه بتونه افکاری که تو سرش گره خورده بودن رو پس بزنه. بعد بازشون کرد، انگار با باز شدن پلکا یه تصمیم نهایی هم توی ذهنش بسته شد. دوباره دکمه رو فشار داد، در باز شد و این بار بدون هیچ مکثی قدم گذاشت داخل.
هوا داخل سردتر بود، بوی الکل و مواد ضدعفونی‌ روی زبونش مزه می‌ذاشت. قدم‌هاش هنوز آروم بود اما این‌بار نه از تردید، بیشتر شبیه کسی که داره می‌ره سمت چیزی که نمی‌خواد قبول کنه ولی مجبور شده. کنار تخت کوک ایستاد، نزدیک سرش، اون‌قدر نزدیک که صدای ریز تنفس دستگاه به گوشش واضح خورد. چشمش از بالای سر کوک شروع کرد، از موهاش، از ورم اطراف پیشونی، از رنگ پوستش که یه لایه سردی روش نشسته بود، از لب‌های بی‌رنگش، از خط فکش تا استخون ترقوه که کمی زیر لباس بیمارستان معلوم بود. رفت پایین‌تر، قفسه سینه، دست گچ گرفته، پتو. داشت همه چیو اسکن می‌کرد، انگار دنبال یه نقطه‌ای می‌گشت که مطمئنش کنه این آدم هنوز اینجاست.
اما دوباره نگاهش روی صورتش موند، همونجا گیر کرد. انگار یه چیزی تو صورت کوک بود که نمی‌تونست ازش بگذره.
دستش رو آورد بالا و با یه حرکت خیلی آرام انگشتش رو گذاشت روی گونه‌اش. یه لمس خیلی کوچیک، خیلی سبک، خیلی کوتاه.
اما همون لمس باعث شد یه درد عجیب، یه درد واقعی، از وسط قلبش مثل موج پخش بشه. نه درد تیزی که بیاد و بره، نه درد مبهم. یه درد سنگین که انگار از عمق قلبش می‌کشید بالا. نفسش یک‌لحظه برید و پاش لرزید. دست آزادش سریع رفت سمت نرده کنار تخت تا نیفته. کف دستش رو فشار داد روی قلبش، انگار بخواد از بیرون نگهش داره.
تو دلش، توی همون لحظه‌ای که نمی‌تونست درست نفس بکشه، گفت:
«قلبم… چرا اینجوری درد می‌کنه؟ این چه دردیه؟ درد چاقو، درد تیر… هیچکدوم انقدر درد نداره… این چیه؟»
یه نفس عمیق کشید تا خودش رو جمع کنه و سرفه کوتاهی کرد، از اون سرفه‌هایی که معلومه طرف می‌خواد خودش رو کنترل کنه نه اینکه واقعاً گلوش گرفته باشه.

ادامه در کامنت
شرطا
لایک8۰
کامنت ۱۲۰
دیدگاه ها (۸۴)

!!!!!!!!!مهم!!!!!!!!!

گفتی از پسرا بی خبری؟! نچ نچ نچ پس چرا این پیجو نداری بچهههه...

ادامه p37هوا توی دفتر سنگین بود. هیچ صدای وجود نداشت جز صدای...

P37قدم‌های جی‌یون محکم و عصبی روی کف بیمارستون می‌خورد؛ طوری...

P29ساعت ۴:۱۰صبحه.کوک اروم کیلید رو تو در میچرخونه و وارد میش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط