{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P

P39
هیچ‌وقت احساسی توی وجودم نداشتم
واقعاً هیچ‌وقت.
نه تو قلبم چیزی بود، نه تو مغزم، نه تو کل وجودم.
انگار یه بلوک سیمانی یخ‌زده وسط سینه‌م کار گذاشته بودن، درد؟ ترحم؟ عشق؟ مزخرفاتِ اضافی.
دنیا برام معادله بود، آدم‌ها «پرونده» بودن، نه «احساس»، گریه‌شون نویز بود، خنده‌شون حاشیه.
من می‌موندم و «باید»‌ها. و همیشه هم انجامشون می‌دادم. بدون لرزش.
این‌طوری امن بود، منطقی، صاف، قابل‌پیش‌بینی.
اگه ازم می‌پرسیدن «اگه یه روز قاتلِ دخترت رو ببینی چی کار می‌کنی؟»
جواب ساده بود:
«هر چی قانونی که خودم نوشتم ببگه قانونای خودم درست تر بود هنوزم هست....
همه‌چیز واضح بود. سیاه و سفید.
یکی کُشته، یکی کشته شده.
مجرم، مجازات می‌شه.
پایان.
ولی الان…هیچ‌چیز واضح نیست، رنگ‌ها قاطی شدن. منطق هنوز هست، اما… تنها نیست، همون‌قدر که ذهنم حساب می‌کنه، قلبم خراب‌کاری می‌کنه.
من هنوز می‌دونم چی درسته، هنوز می‌فهمم چی باید بشه، قتل، قتله. گناه، گناهه این‌که من چی حس می‌کنم، هیچ‌چیزی رو تو معادله‌ی جرم و مجازات عوض نمی‌کنه، این بخشش رو می‌فهمم، می‌پذیرم، حتی روش پافشاری می‌کنم، ولی این وسط یه چیزِ دیگه هم هست…
یه صدای اضافه که قبل‌تر وجود نداشت هیچ وقت تو وجودم وجود نداشت.
قبلاً فقط یک صدا داشتم:
«وظیفه‌ات رو انجام بده.»حالا یه صدای دوم هم هست «اما اون... اما اون...»
همین صداست که منو می‌ترسونه.
منطقم هنوز سر جاشه، نشسته گوشه‌ی ذهنم، با خونسردی همه‌چیز رو تحلیل می‌کنه:
_ کی مرده؟ دخترت.
_ کی مقصره؟ اونا.
_ نتیجه؟ باید عذاب بکشن. باید تا تهِ قانونی که نوشتی بری.
اما قلبم…
همین قلبی که از همون کودکی خاموش بود، الان مثل یه شاهدِ مزاحم وسط بازپرسی قد علم کرده:
_ اما نگاهش رو دیدی؟
_ صدای شکستن‌ش رو شنیدی؟
_ ترسش واقعی نیست؟
_ پشیمونیش رو نمی‌فهمی؟
و این‌جاست که من گیر می‌کنم.
نه چون منطق از بین رفته؛
نه… دردناک‌تر از اون:
چون منطق هنوز هست، ولی تنها حاکم نیست.
من می‌دونم این حسی که داره تو وجودم شکل می‌گیره، اشتباهه.
می‌تونم براش استدلال بیارم:
_ تعارض منافع.
_ضعف پیروی از قانونم.
_ خیانت به یادِ مرده.
می‌تونم خودمو قانع کنم که «این فقط یه واکنش روانیه، حاصلِ بحران، حاصلِ شوکه، می‌گذره.»
ولی نمی‌گذره.
هر چی سعی می‌کنم طبقه‌بندی‌ش کنم، اسم بذارم روش، ازش فاصله بگیرم، منطقی‌ش کنم…
بیشتر می‌چسبه به‌م.
قسمتِ مسخره‌ش اینه که من دقیقاً می‌فهمم دارم چی‌کار می‌کنم. این‌جوری نیست که بی‌خبر باشم.
می‌دونم دارم به کسی نزدیک می‌شم که باید ازش متنفر باشم. می‌دونم دارم تو ذهنم، تو نگاه‌هام، تو قضاوتم، براش تخفیف می‌سازم.
می‌دونم اسمِ این هم‌دلی که داره کم‌کم شکل می‌گیره، آخرش چی می‌شه.
من از همه‌چی خبر دارم… و همین آگاه‌بودن، عذابم رو چند برابر می‌کنه.
قبلاً درد، یه چیز بیرونی بود.
فوت دخترم، یه ضربه‌ی واضح، مستقیم، بود.
می‌تونستم سمتش وایستم، مشت‌هامو گره کنم، بگم:
«تو دشمنی. تو رو باید له کرد.»اما حالا دشمنم وضوح نداره، یه بخشش اونیه که دخترمو کُشته. یه بخشش خودمم که… دارم برای اون دشمن، دل‌سوزی می‌کنم.
و از همه بدتر، یه جایی تو عمق وجودم،در سکوت، داره کلمه‌ی ممنوعه رو زیر لب زمزمه می‌کنه:
«شاید… دوستش داری.»
من از خودم توقع داشتم سنگ بمونم.
سنگِ منظم، سرد، منطقی. ولی از یه جایی به بعد، این سنگ ترک برداشت، ترک، اول فقط یه خط باریک بود؛
یه تردید کوچک بعد از توش آب رد شد: یه نگاه، یه جمله، یه لحظه‌ی ضعف، یه پشیمونی واقعی.
حالا ی گل از توی سنگ شکوفه داده...
نه اون سختی سابق مونده، نه شکلِ جدیدی پیدا کردم. نه اون جی یون بی‌رحمم، نه این آدم نیمه‌احساسی رو می‌شناسم.
منطق بهم می‌گه: «این تضاد، تو رو بی‌صلاحیت می‌کنه. یا باید یکی رو انتخاب کنی، یا خورد می‌شی.» احساس می‌گه: «من اینجام، حتی اگه نخواهی. حتی اگه ازم متنفری.»
این‌جاست که عذاب وجدان می‌شه یه موجود زنده.
یه چیزی که فقط تو مغزت نیست، وزن داره، جا اشغال می‌کنه، هر بار چشم می‌بندم، یه ترازو می‌بینم:
یه کفه، چه رین، یه کفه، کوک.
و دستِ من روی کدوم کفه‌ست…
همین‌جاست که حالم از خودم به‌هم می‌خوره.
منطق می‌گه: «کفه‌ی دخترت همیشه باید سنگین‌تر باشه. همیشه.»

ادامش در کامنت
دیدگاه ها (۴)

ادامه p39 نسیمِ خنکِ شب، با خودش بویِ دریا رو می‌اورد. مهتاب...

P40کوک آروم درِ تراس رو باز کرد و پا گذاشت توی تراس جی‌یون ح...

!!!!!!!!!مهم!!!!!!!!!

P38جی‌یون با کارتی که بهش داده بودن نزدیک در ICU شد و همون ل...

fallible love(عشق خطاپذیر)

یه زمانی یه سریا تو این مملکت استرس داشتن : ترامپ اومده روی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط