جایی از عزیزی بشنفتم که در مستی زمزمه میکرد
جایی از عزیزی بشنفتم که در مستی زمزمه میکرد
"من از خاک رفتم ، اما خاک از من نرفت"
و چه زیبا گفت !
چه بسیار خاک هایی بود که با سختی و رنج ، با زانو های شکسته ، چنگ زدیم و از زمین دل کندیم ؛ اما گَرد زمینِ خاکی در وجودمان رخنه کرده بود و از تنمان کنده نمیشد که نمیشد که نمیشد...
"من از خاک رفتم ، اما خاک از من نرفت"
و چه زیبا گفت !
چه بسیار خاک هایی بود که با سختی و رنج ، با زانو های شکسته ، چنگ زدیم و از زمین دل کندیم ؛ اما گَرد زمینِ خاکی در وجودمان رخنه کرده بود و از تنمان کنده نمیشد که نمیشد که نمیشد...
- ۳۶۲
- ۰۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط