{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دیگر نیازی نیست زجه بزنم ناتوان بودنم را خودم میدانم

دیگر نیازی نیست زجه بزنم؛ ناتوان بودنم را خودم می‌دانم.
آن‌هایی که مدام می‌گفتند “دوستت داریم” و “هستیم تا تهش”، حالا کجا هستند؟
وقتی تمامِ وجودم داشت از فرطِ تنهایی از هم می‌پاشید، همان ادعاها با لحنی پر از ترحم آمدند: “ببین چقدر غصه خورده، لاغر و نحیف شده بذار یک سفر ببریمش تا حالش بهتر بشه خوب می‌شود.”
انگار رنج من یک مزاحمِ کوچک بود که باید با یک پیشنهادِ دم‌دستی فراری‌اش داد.
سیرم از این همه ادعا، سیرم از این همه توجهِ ظاهری که به جای التیام، بوی دروغ می‌دهد.
سکوت کردم. نه به خاطرِ بی‌تفاوتی، بلکه به خاطرِ خستگیِ ابدی از نقاب‌هایی که هیچ‌وقت کنار نرفتند
دیدگاه ها (۰)

کنار ساحلم، جایی که شن‌های خیس زیر پاهایم سردیِ واقعیت را یا...

در دل شهر قدم می‌زنم؛ خیابان‌ها پر از صدا، حرف، بوق و شتاب‌ا...

*از کم بودن نترسنترس اگه کم باشی، ولت کنننترس اگه کمرنگ شدی،...

از زندگی، از این همه تکرار خسته‌اماز های و هوی کوچه و بازار ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط