در دل شهر قدم میزنم خیابانها پر از صدا حرف بوق و شتا
در دل شهر قدم میزنم؛ خیابانها پر از صدا، حرف، بوق و شتاباند. آدمها عجله دارند، نگاهها سرد و دستها پر از گوشی و کیف و اضطراب. با این حال، در همین غوغا، ناگهان شاخهای سبز از دل دیوار بیرون زده است. نور چراغها روی برگهایش میلغزد، انگار قطرهای سکوت بر سطحِ ازدحام چکیده باشد.
میایستم. نفس میکشم.
در همان لحظه، صدای پرندهای از میان سیمهای برق میپیچد و من یادم میافتد که زندگی هنوز لطیف است، حتی میان دود و ساختمان و بیحسیِ جمعیت.
شهری که همه در آن میدوند، هنوز گوشههایی دارد که زمان در آن کندتر میگذرد جایی برای دیدن، برای شنیدن، برای نفس کشیدن.
میایستم. نفس میکشم.
در همان لحظه، صدای پرندهای از میان سیمهای برق میپیچد و من یادم میافتد که زندگی هنوز لطیف است، حتی میان دود و ساختمان و بیحسیِ جمعیت.
شهری که همه در آن میدوند، هنوز گوشههایی دارد که زمان در آن کندتر میگذرد جایی برای دیدن، برای شنیدن، برای نفس کشیدن.
- ۵۵۴
- ۰۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط