{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۱۳۵: شامی که نزدیک بود به جنگ تبدیل شود
جی‌هوپ با عصبانیت یقه جونگ‌کوک را گرفته بود.
— «چی گفتی؟!»
چشم‌هایش برق می‌زد.
— «دوباره بگو ببینم چی گفتی؟!»
سوآ هم از جایش پریده بود.
— «جونگ کوووووک!!»
بابای سوآ با شوک گفت:
— «یعنی چی کنار هم خوابیدین؟!»
مادر سوآ هم دستش را جلوی دهانش گذاشته بود.
— «یا خدا…»
جی‌هوپ یقه جونگ‌کوک را محکم‌تر تکان داد.
— «مرتیکه روانی! تو با خواهر من...»
جونگ‌کوک ناگهان زد زیر خنده.
آنقدر که مجبور شد دستش را روی شکمش بگذارد.
چند ثانیه طول کشید تا بتواند حرف بزند.
— «وای… وای صبر کن…»
جی‌هوپ با حرص گفت:
— «چی صبر کن؟!»
جونگ‌کوک هنوز می‌خندید.
— «شوخی کردم.»
— «واقعاً شوخی کردم! به خدا حتی یه بارم کنارش نخوابیدم»
چند ثانیه همه خشکشان زد.
بعد سوآ با عصبانیت گفت:
— «تو واقعاً عقل نداری؟!»
و با دست محکم زد روی شانه‌اش.
جی‌هوپ هنوز یقه‌اش را گرفته بود.
— «شوخی؟!»
جونگ‌کوک با خنده گفت:
— «آره شوخی.»
بعد آرام اضافه کرد:
— «دیدن قیافه‌ات خیلی ارزش داشت.»
جی‌هوپ با عصبانیت گفت:
— «الان یه کاری می‌کنم قیافه خودت دیدنی بشه!»
و خواست مشت بزند که سوآ سریع بینشان پرید.
— «جی‌هوپ بس کن!»
بابای سوآ هم جلو آمد.
— «پسر! ول کن یقه ولیعهد رو!»
جی‌هوپ با حرص دستش را ول کرد.
جونگ‌کوک یقه لباسش را مرتب کرد.
بعد با لبخند گفت:
— «ببخشید… ولی واقعاً خیلی وسوسه‌انگیز بود.»
سوآ با حرص گفت:
— «وسوسه‌انگیز بود؟!»
جونگ‌کوک شانه بالا انداخت.
— «قیافه‌ات وقتی عصبی میشی خیلی بامزه‌ست.»
سوآ با حرص قاشقش را روی میز کوبید.
— «خداااا… چرا تو انقدر اعصاب خردکنی؟!»
مادر سوآ آه کشید.
— «من فکر کنم امشب این میز سالم نمی‌مونه.»
بابای سوآ هم سری تکان داد.
— «منم همین فکر رو می‌کنم.»
جی‌هوپ هنوز با خشم به جونگ‌کوک خیره شده بود.
— «یه بار دیگه همچین شوخی‌ای بکنی…»
جونگ‌کوک با آرامش گفت:
— «باشه.»
چند ثانیه مکث کرد.
بعد آرام اضافه کرد:
— «دفعه بعد شوخی نمی‌کنم.»
جی‌هوپ دوباره از جا پرید.
— «هـــــــــی!!»
جونگ‌کوک دوباره خندید.
و فضای خانه پر از سر و صدای دعوا و اعتراض شد.
[ادامه دارد...]
•••
شرایط پارت بعد:
47 لایک
28 بازنشر
دیدگاه ها (۴)

#تاج_و_طوفانپارت ۱۳۴: شامی که آرام نماندچند دقیقه بعد همه دو...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۳۳: شامی که بوی دردسر می‌دهدمادر سوآ که ان...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۳۲: ولیعهدی که قصد رفتن نداشتسوآ هنوز کمی ...

#تاج_و_طوفانپارت ۹۸: جایی که کسی نمی‌بیندسوآ هنوز اخم داشت.د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط