{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بوسه مرگ

بوسه مرگ
"پارت ۱۰"

ویو ا.ت

تمام مسیر برگشت، سکوت بینمون سنگینی می‌کرد...


من کنار پنجره نشسته بودم و بیرون رو نگاه می‌کردم.


چراغ‌های شهر یکی‌یکی از جلوی چشمام رد می‌شدن ... اما ذهنم جای دیگه بود.

ازدواج...

هنوز باورم نمی‌شد.

نه به اون عمارت تعلق داشتم...

نه به مردی که کنارم نشسته بود.

نگاهم رو به کوک دادم که داشت رانندگی میکرد..آستین لباسش رو بالا داده بود ..

و تتو هاش و رگ های برجستش دیده می‌شد از حد نگذریم خدایی خیلی جذابه..هوی ا.ت به خودت بیا...

بعد از حدود چهل دقیقه، ماشین از دروازه‌های بزرگ عمارت رد شد..

چند نفر از بادیگاردها با دیدن ماشین سریع جلو اومدن... از ماشین پیاده شدم ..

با اخم به عمارت خیره شدم.
& از اینجا متنفرم (زیرلب)

به محض ورودمون، تمام خدمتکارها و بادیگاردها سرشون رو پایین آوردن ...

یکی از خدمتکار ها گفت:
«خوش اومدید، قربان.»

جونگ‌کوک فقط سری تکون داد و با صدایی خشن گفت

- از امروز، هر چیزی که لازم داشته باشه، بدون اینکه مجبور بشه درخواست کنه، براش فراهم کنید

همه با هم جواب دادن:
«چشم، قربان.»

متعجب بهش نگاه کردم.
انتظار نداشتم همچین حرفی بزنه..

یچیزی ذهنمو درگیر کرد وسایلم کجاست..از یکی
خدمتکارها پرسیدم..

& خانوم شما میدونید وسایلم کجاست؟
«تو.....

- داخل اتاق منه ..

جونگ‌کوک از پله‌ها داشت بالا می‌رفت که این حرفو زد ... همون‌جا خشکم زد

& ..چی...؟

چند قدم سریع برداشتم و خودمو بهش رسوندم..

& من قرار نیست توی اتاق تو بمونم.
ایستاد.

... آهسته برگشت سمتم

- از امروز اون اتاق، اتاق مشترکمونه.
با ناباوری بهش خیره شدم.

& خواب دیدی!
پوزخند کوتاهی زد.
- نه..

-تو همسر منی. طبیعیِ که توی یه اتاق زندگی کنیم.

با عصبانیت گفتم:
& من روی زمین هم بخوابم، توی یه اتاق با تو نمی‌مونم...

جونگ‌کوک یک قدم جلو اومد.
- انتخاب با خودته... روی تخت بخوابی یا روی مبل ....

چشم‌هام از حرص گرد شده بود.
تصمیم گرفتم چیزی نگم و دنبالش راه افتادم..

اونم داشت با اون پوزخند مسخرش راه می‌رفت

اتاق بزرگ بود؛ یک تخت دونفره وسط اتاق، پنجره‌های قدی، بالکن و دکوراسیونی کاملاً مشکی و طوسی ..


کوک داخل رفت و کتش رو روی مبل انداخت..

- پنج دقیقه دیگه وسایلت می‌رسه..


من هنوز دم در ایستاده بودم..
باورم نمی‌شد...

از امروز، مجبور بودم هر روز، هر شب و هر لحظه، زیر یک سقف با خطرناک‌ترین مردی که تا حالا دیده بودم زندگی کنم ...


🍂ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱)

بوسه مرگ "پارت ۹"ویو ا.ت صبح با نور خورشید از خواب بیدار شدم...

بوسه مرگ"پارت ۸"ویو شبدر اتاق بسته شد...صدای بسته شدن در توی...

پلیس من...p8

نام فیک: مافیای جذاب منChapter: 2Part: 22می سو تا خواست کاری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط