بوسه مرگ
بوسه مرگ
"پارت ۹"
ویو ا.ت
صبح با نور خورشید از خواب بیدار شدم...از تخت بلند شدم و رفتم به دستشویی و بعد
از انجام کار های شخصی اومدم بیرون..
بعد از اینکه لباس هامو عوض کردم ..از اتاق اومدم بیرون
داشتم به اطراف نگاه میکردم واقعا عمارت خیلی قشنگی داره...
چون زیاد اینجارو بلد نبودن یه خدمتکار دیدم..
& ببخشید خانوم آشپزخانه کجاست؟
خدمتکار: بفرمایید دنبالم راه رو نشونتون میدم..
خدمتکار راه رو بهم نشون داد و وقتی که وارد شدم ... اون غول یخی رو دیدم..
با دستش بهم اشاره داد که بشینم ..
& آقای دزد اسمت چیه...
دیدم گوشه لبش بالا رفت و لب زد..
- جئون جونگکوک..ولی بهم کوک هم میگن (پوزخند)
دیگه چیزی نگفتم و خدمتکار ها صبحانه رو آوردن...و شروع به خوردن کردم
بعداز صبحانه با حرفی که زد خشک شدم..
- آماده باش داریم میریم محضر ...
& باشه
مجبور شدم قبول کنم چون معلوم نیست که چه کار هایی از دستش میاد...
سوار ماشین شدم ...
سکوت سنگینی تو ماشین فرمانروایی میکرد....
و این واقا عذابم میداد...بعد از مدتی جلوی یه ساختمون ایستاد ...
- پیاده شو (سرد)
از ماشین اومدم پایین..
وارد ساختمان شدیم و سوار آسانسور شدیم..و دکمه طبقه پنجم رو فشار داد ....و وارد یه اتاقی شدیم..
یکی از کارمندها با دستپاچگی گفت:
خوش اومدید آقا...
یه مرد دیگه کنارش بود و دستش برگه بود.. فکر کنم همیار کوک باشه.
چشمم افتاد به همون مرده که گفت:
مین جائه: باید این کاغذ ها رو امضا کنید خانوم...
به کوک نگاه کردم و لب زدم ..
& اگه... اگه قبول کنم...بعدش چی؟
بدون لحظه ای مکث جواب داد
- بعدش، تو همسر من میشی و کسی حق نداره بهت نزدیک بشه.
بعد طوری که فقط خودم بشنوم گفتم
& همین؟ (زیرلب)
چند ثانیه به زمین خیره شدم..
بعد آهسته گفتم
& باشه..
صدای خودم برام غریبه بود.
& قبول میکنم
جونگکوک چند لحظه فقط نگاهم کرد؛ انگار خودش هم انتظار نداشت اینقدر زود جوابم رو بشنوه..
بعد رو به سردفتر گفت
- شروع کنید.
سردفتر پرونده را باز کرد و برگهها را روی میز گذاشت.
هر دو روبهروی هم نشستیم...
فضای اتاق سنگینتر از قبل شده بود..
بعد از خواندن متن عقد، سردفتر پرسید:
آقای جونگکوک، آیا این ازدواج را با رضایت خود قبول دارید؟
جونگکوک با صدایی محکم گفت
- قبول دارم.
نگاه همه به سمت من برگشت.
نفسم را آرام بیرون دادم..
برای چند لحظه سکوت کردم...
بعد با صدایی آرام اما واضح گفتم
& ...قبول دارم.
سردفتر لبخند کوتاهی زد و مشغول نوشتن مدارک شد..
از همان لحظه، زندگی هر دوی آنها وارد مسیری شد که هیچکدام نمیدانستند پایانش چه خواهد بود..
ادامه دارد...🌷
"پارت ۹"
ویو ا.ت
صبح با نور خورشید از خواب بیدار شدم...از تخت بلند شدم و رفتم به دستشویی و بعد
از انجام کار های شخصی اومدم بیرون..
بعد از اینکه لباس هامو عوض کردم ..از اتاق اومدم بیرون
داشتم به اطراف نگاه میکردم واقعا عمارت خیلی قشنگی داره...
چون زیاد اینجارو بلد نبودن یه خدمتکار دیدم..
& ببخشید خانوم آشپزخانه کجاست؟
خدمتکار: بفرمایید دنبالم راه رو نشونتون میدم..
خدمتکار راه رو بهم نشون داد و وقتی که وارد شدم ... اون غول یخی رو دیدم..
با دستش بهم اشاره داد که بشینم ..
& آقای دزد اسمت چیه...
دیدم گوشه لبش بالا رفت و لب زد..
- جئون جونگکوک..ولی بهم کوک هم میگن (پوزخند)
دیگه چیزی نگفتم و خدمتکار ها صبحانه رو آوردن...و شروع به خوردن کردم
بعداز صبحانه با حرفی که زد خشک شدم..
- آماده باش داریم میریم محضر ...
& باشه
مجبور شدم قبول کنم چون معلوم نیست که چه کار هایی از دستش میاد...
سوار ماشین شدم ...
سکوت سنگینی تو ماشین فرمانروایی میکرد....
و این واقا عذابم میداد...بعد از مدتی جلوی یه ساختمون ایستاد ...
- پیاده شو (سرد)
از ماشین اومدم پایین..
وارد ساختمان شدیم و سوار آسانسور شدیم..و دکمه طبقه پنجم رو فشار داد ....و وارد یه اتاقی شدیم..
یکی از کارمندها با دستپاچگی گفت:
خوش اومدید آقا...
یه مرد دیگه کنارش بود و دستش برگه بود.. فکر کنم همیار کوک باشه.
چشمم افتاد به همون مرده که گفت:
مین جائه: باید این کاغذ ها رو امضا کنید خانوم...
به کوک نگاه کردم و لب زدم ..
& اگه... اگه قبول کنم...بعدش چی؟
بدون لحظه ای مکث جواب داد
- بعدش، تو همسر من میشی و کسی حق نداره بهت نزدیک بشه.
بعد طوری که فقط خودم بشنوم گفتم
& همین؟ (زیرلب)
چند ثانیه به زمین خیره شدم..
بعد آهسته گفتم
& باشه..
صدای خودم برام غریبه بود.
& قبول میکنم
جونگکوک چند لحظه فقط نگاهم کرد؛ انگار خودش هم انتظار نداشت اینقدر زود جوابم رو بشنوه..
بعد رو به سردفتر گفت
- شروع کنید.
سردفتر پرونده را باز کرد و برگهها را روی میز گذاشت.
هر دو روبهروی هم نشستیم...
فضای اتاق سنگینتر از قبل شده بود..
بعد از خواندن متن عقد، سردفتر پرسید:
آقای جونگکوک، آیا این ازدواج را با رضایت خود قبول دارید؟
جونگکوک با صدایی محکم گفت
- قبول دارم.
نگاه همه به سمت من برگشت.
نفسم را آرام بیرون دادم..
برای چند لحظه سکوت کردم...
بعد با صدایی آرام اما واضح گفتم
& ...قبول دارم.
سردفتر لبخند کوتاهی زد و مشغول نوشتن مدارک شد..
از همان لحظه، زندگی هر دوی آنها وارد مسیری شد که هیچکدام نمیدانستند پایانش چه خواهد بود..
ادامه دارد...🌷
- ۳۱۸
- ۰۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط