مرگ زندگی پارت ۴۳
مرگ زندگی پارت ۴۳
من و سئوهیون هردو نشستیم
با چشام کمی اینور و اونور نگاه کردم اما کسی نبود
عجیبه صبح اومده بود کلی غرغر کرد که سر میر صبحونه دئر حاظر نشیم ولی حالا خودش نیومده
مامان ا.ت : دنبال چیزی میگردی دخترم؟
ا.ت : نه فقط دنبال یه حیوون میگشتم. مثل اینکه نیومده
مامانم منظورمو فهمید و یه اهم عصبی گفت که بیشتر شبیه
ساکت شو احساس کردم بهم گفت خفه شو!
منم هیچی نگفتم و قهوهمو تموم کردم.
وقتی هممون صبحونه خوردنمون تموم شد مامانم به من ، سئوهیون جونگکوک نگاه کرد
-تا نیم ساعت دیگه مهمونا میان...ازتون میخوام ساعت دقیق اونجا حضور داشته باشید و به نظر حاظر میاید .. به مهمونا خوشامد بگید کار خاصی لازم نیست انجام بدید
مکث کرد و به من نگاه کرد
-و تو ا.ت..با مهمونا خوشبرخورد باش و فراریشون نده
نگاه ترسناکش به یه نگاه نرم تبدیل شد
نگاهمو ازش گرفتم و به یه سمت دیگه خیره شدم
وقتی مامانم و اقای جئون رفتن ، جونگکوک به سئوهیون گفت میخواد باهام تنها حرف بزنه
وقتی تنها شدیم اول حرف زد:
-نمیخوای بهمنگاه کنی؟
جوابی ندادم که دوباره حرف زد
-یادت رفته دیشب دستیار من کمک کرد اون دوست کوچولوت گم نشه؟
ا.ت : دیشب تو منو بردی به اون مهمونی و من مجبور شدم با اون برادر از خودراضیت تو یه اتاق بمونم!
پوزخند ترسناکی زد
-نیمه پر لیوانو ببین...من مهمونا و هرکی که داخل اون ویلا بود رو بیرون کردم تا شایعه ها نگن کیم تهیونگ با خواهر ناتنی خودش...
سریع با دستمجلوی دهنشو گرفتم و فاصلهمون چندسانتی متر شد
من و سئوهیون هردو نشستیم
با چشام کمی اینور و اونور نگاه کردم اما کسی نبود
عجیبه صبح اومده بود کلی غرغر کرد که سر میر صبحونه دئر حاظر نشیم ولی حالا خودش نیومده
مامان ا.ت : دنبال چیزی میگردی دخترم؟
ا.ت : نه فقط دنبال یه حیوون میگشتم. مثل اینکه نیومده
مامانم منظورمو فهمید و یه اهم عصبی گفت که بیشتر شبیه
ساکت شو احساس کردم بهم گفت خفه شو!
منم هیچی نگفتم و قهوهمو تموم کردم.
وقتی هممون صبحونه خوردنمون تموم شد مامانم به من ، سئوهیون جونگکوک نگاه کرد
-تا نیم ساعت دیگه مهمونا میان...ازتون میخوام ساعت دقیق اونجا حضور داشته باشید و به نظر حاظر میاید .. به مهمونا خوشامد بگید کار خاصی لازم نیست انجام بدید
مکث کرد و به من نگاه کرد
-و تو ا.ت..با مهمونا خوشبرخورد باش و فراریشون نده
نگاه ترسناکش به یه نگاه نرم تبدیل شد
نگاهمو ازش گرفتم و به یه سمت دیگه خیره شدم
وقتی مامانم و اقای جئون رفتن ، جونگکوک به سئوهیون گفت میخواد باهام تنها حرف بزنه
وقتی تنها شدیم اول حرف زد:
-نمیخوای بهمنگاه کنی؟
جوابی ندادم که دوباره حرف زد
-یادت رفته دیشب دستیار من کمک کرد اون دوست کوچولوت گم نشه؟
ا.ت : دیشب تو منو بردی به اون مهمونی و من مجبور شدم با اون برادر از خودراضیت تو یه اتاق بمونم!
پوزخند ترسناکی زد
-نیمه پر لیوانو ببین...من مهمونا و هرکی که داخل اون ویلا بود رو بیرون کردم تا شایعه ها نگن کیم تهیونگ با خواهر ناتنی خودش...
سریع با دستمجلوی دهنشو گرفتم و فاصلهمون چندسانتی متر شد
- ۶۹۱
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط