{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

واقعیت های دروغین

واقعیت های دروغین
پارت =۲
که ناگهان با صدای رعد برق پر آبی ناپدید شد املیا با کنجکاوی به سمت پنجره رفت باران شروع شد بارانِ بی‌وقفه‌ی آن شب، انگار از آسمانِ خاکستریِ «املیا» رنگ گرفته بود. بر شیشه‌های بلند اتاقِ املیا می‌کوبیدند و هر قطره، صدای گُنگِ ضربه‌ای بود بر سکوتِ سنگینِ قصر. املیا پشت پنجره ایستاده بود و به باغِ خیسِ روبرو خیره مانده بود؛ جایی که گل‌ها، رنگ‌هایشان را در مه غلیظ پنهان کرده بودند.

صدای باز شدنِ آهسته‌ی در، او را از افکارش بیرون کشید.

«املیا؟»

صدای «الکساندرا»، خواهرِ کوچک‌ترش، لرزان بود. انگار کسی در گلویش بغض انداخته بود. املیا به آرامی چرخید.

الکساندرا کنار در ایستاده بود، صورتش رنگ‌پریده‌تر از همیشه، و چشم‌های درشت و آبی‌اش، پر از ترسی که انگار تازه از راه رسیده بود. لباسِ شبِ آبیِ تیره‌اش، در تاریکیِ اتاق، رنگِ گودیِ چشم‌هایش را گرفته بود.

«چه شده، الکساندرا؟ چرا رنگت پریده؟» املیا سعی کرد صدایش آرام باشد، اما موجِ کوچکی از نگرانی، قلبش را فشرد.

الکساندرا نفسِ عمیقی کشید، اما انگار هوا به ریه‌هایش نمی‌رسید. به سمت املیا قدم برداشت، ناهموار بود، مثل کسی که در تاریکی راه می‌رود. نزدیک‌تر که آمد، املیا متوجه شد که دست‌هایش را به هم می‌فشارد، آن‌قدر محکم که بندِ انگشتانش سفید شده بود.

«خواهر…» صدا، بریده‌بریده بیرون آمد. «مادر…»

الکساندرا نتوانست جمله‌اش را تمام کند. اشک از گوشه‌ی چشمش سرازیر شد و روی گونه‌ی لاغرش راه باز کرد.

املیا جلو رفت و دست‌های سردِ خواهرش را گرفت. «مادر چه؟ چه اتفاقی افتاده، الکساندرا؟ آرام باش و بگو.»

الکساندرا سرش را تکان داد، اشک‌هایش حالا بی‌اختیار می‌باریدند. «دکتر… دکتر آمده بود. چند بار…» صدایش آن‌قدر ضعیف بود که املیا مجبور شد به جلو خم شود تا بشنود. «… و بعد…»

اشک‌ها راهِ حرف زدن را روی صورتش بستند. او به چشمان املیا خیره شد، انگار در آن‌ها دنبالِ پاسخی می‌گشت که خودش هم نمی‌دانست.

«… و بعد… دیگر نفس نکشید، املیا.»

واژه‌ی «نفس» در هوا معلق ماند.

«نفس… نکشید؟» املیا تکرار کرد، انگار معنای کلمات را نمی‌فهمید. «منظورت چیست؟»
الکساندرا سرش را به نشانه‌ی تأیید پایین انداخت. «تمام شد، املیا. مادر… رفته است.»

«رفته است؟» املیا پرسید. «به کجا رفته؟»

در آن لحظه، نگاهِ الکساندرا، که تا ابد در خاطر املیا حک شد، پر از درکِ تلخی بود که هنوز به املیا نرسیده بود. «یعنی… دیگر نیست، املیا. مادر… مُرده است.»

مُرده.

کلمه‌ای که مثل سنگی سرد، در دلِ املیا افتاد.

باران همچنان بر پنجره می‌کوبید.

و صدای آن ضربه‌ها، حالا دیگر صدای گُنگِ ضربه نبود.

صدای پایان بود.

صدای شکسته شدنِ یک جهان.
دیدگاه ها (۰)

واقعیت های دروغینپارت ۳مرگِ مادر، در قصر چیزی را نَشکست. ولی...

واقعیت های دروغین پارت= ۱در پادشاهی ا درد و سکوت ، رنگ‌ها م...

من دیگر متعلق به او هستم

عاشقانه ای در دهه ۵۰ پارت 48 ویو راوی سفیر از خشم شدید ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط