{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

واقعیت های دروغین

واقعیت های دروغین
پارت ۴
املیا بعد از دیدن اون غریبه چیزی درونش تغییر کرده بود شاید عاشق شده بود یا شاید فقط هوس بود املیا با اون پسر که حالا فهمیده بود اسمش دیوید بیشتر آشنا شده بود و حالا .......
تا آن روز سر نوشت ساز پادشاه یا همون پدر املیا تصمیم گرفته بود دوباره ازدواج کند املیا مخالفتی نکرد ولی قلب کوچک فشورده شد بود و چشمان اش بی رنگ و احساس مرگ
می کرد حتی تصور اینکه مادرش به این راحتی فراموش شده قلبش را می شکست و دوباره دنیایش فرو می ریخت و تازه سخت تر از همه این بود که اون شب شب عروسی پدرش بود و تازه اون صبح فهمیده بود
فقط بریده بریده و آرام پرسید اسم .... نامادری ...من ...چیست
و جواب این بود رکسانا روری
تالار بزرگ قصر، غرق در نورِ چلچراغ‌های کریستالی بود که نوری سرد و بی‌روح را بر تنِ دیوارهای سنگی می‌تاباندند. موسیقیِ ارکستر، نوایی کلاسیک اما به‌شدت وهم‌آلود داشت. آملیا در میانِ جمعیت، غریبه‌ای بود که در لباسِ خیره‌کننده‌اش می‌درخشید. دیوید، با آن لبخندِ نافذ و گیرایش، دستِ او را گرفته بود. وقتی با هم می‌چرخیدند، انگار زمان برای لحظه‌ای از حرکت می‌ایستاد. شکوهِ رقصِ آن‌ها چنان بود که تمامِ درباریانِ «خاکستری‌پوش»، ناخودآگاه سکوت کردند و با نگاهی آمیخته به تعجب و شاید حسادت، به آن‌ها خیره شدند. املیا برای اولین بار در زندگی‌اش، داشت فراموش می‌کرد که جهان چقدر بی‌رنگ و دروغین است.

اما در پسِ پرده‌های مخملین، رکسانا ایستاده بود. با چهره‌ای که به شکلی فریبنده، معصوم و مادرانه به نظر می‌رسید. او نه تنها از این نزدیکیِ دیوید و املیا هراسی نداشت، بلکه چشمانش از لذتی بیمارگونه می‌درخشید. برای رکسانا، دیوید یک مهره‌ی بازی بود؛ پسری که حالا در حالِ اجرای نقشش بود.

اندکی بعد، در سکوتِ سنگینِ یک راهروی فرعی، آملیا که برای نوشیدنِ جرعه‌ای آب دور شده بود، صدایی شنید. صدایِ خنده‌یِ نرمِ دیوید و صدایِ آرامِ رکسانا: «خوب بازی‌اش دادی، دیوید… کمی دیگر بمان، املیا باید کاملاً به تو اعتماد کند تا بتوانیم قدرت را از چنگش بیرون بکشیم.»

قلبِ املیا ایستاد. تمامِ آن شکوهِ رقص، تمامِ نگاه‌هایِ دیوید، و حتی آن تپش‌هایِ قلبی که گمان می‌کرد عشق است، در یک لحظه تبدیل به خاکستر شد. او هیچ‌چیز نگفت؛ فقط عقب‌گرد کرد. پاهایش در میانِ راهرویِ تاریکِ قصر سست شد. او به سمتِ اتاقش می‌دوید، در حالی که دنیایِ خاکستری‌اش، حالا تاریک‌تر و بی‌رحم‌تر از همیشه به نظر می‌رسید.

درست زمانی که به انتهایِ راهرو رسید و حس کرد دیگر راهِ فراری نیست، گوشه‌یِ تاریکِ دیوار، نوری شروع به درخشیدن کرد. یک «پرِ آبی» کوچک و درخشان، در هوا معلق بود؛ چیزی که در آن دنیایِ بی‌رنگ، نباید وجود می‌داشت. آن پر، نه متعلق به واقعیتِ املیا بود و نه متعلق به نقشه‌هایِ رکسانا. انگار از جای دیگری آمده بود تا او را از این ویرانی نجات دهد.
دیدگاه ها (۰)

واقعیت های دروغین پارت ۵ املیا از تالار بیرون آمد و قدم‌هایش...

واقعیت های دروغین پارت ۶ املیا، با گام‌هایی که هنوز سنگینیِ ...

واقعیت های دروغینپارت ۳مرگِ مادر، در قصر چیزی را نَشکست. ولی...

واقعیت های دروغینپارت =۲که ناگهان با صدای رعد برق پر آبی ناپ...

عاشقانه ای در دهه ۵۰ پارت 48 ویو راوی سفیر از خشم شدید ب...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۴۱ویو راوی فروشنده = باشه ، فقط بگو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط