واقعیت های دروغین
واقعیت های دروغین
پارت ۳
مرگِ مادر، در قصر چیزی را نَشکست. ولی دنیای املیا و آلکساندرا را فرو ریخت
فقط چیزی را که از پیش ترک برداشته بود، برای همیشه آشکار کرد.
در روزی که ملکه چشم از جهان بست، هیچکس گریهی واقعی نکرد.
صدای نالهها در تالارها میپیچید، اما آن صداها بیشتر شبیه نمایش بودند؛ نمایشِ احترام، نمایشِ اندوه، نمایشِ وفاداری.
حتی شمعهایی که در اطراف تابوت روشن کرده بودند، زرد میسوختند و بعد از ساعتی، به خاکستری چرکینی فرو میرفتند؛ انگار خودِ آتش هم در این قصر یاد گرفته بود دروغ بگوید.
املیا کنار تابوت ایستاده بود، با دستانی یخزده و چشمانی که از گریه خسته نشده بودند، چون هنوز باور نکرده بودند.
مادرش آرام بود.
بیش از حد آرام.
صورتش به رنگ موم درآمده بود، اما در مرگ هم چیزی از وقارِ او کم نشده بود. املیا انگشتانش را به لبهی لباس سیاه مادر نزدیک کرد، اما جرئت لمس کردنش را نداشت. اگر لمسش میکرد، شاید این حقیقت کامل میشد.
شاید آن لحظه، دنیا برای همیشه فرو میریخت.
پشت سرش، زمزمهها شروع شد.
ـ «ملکه بالاخره رفت.»
ـ «حالا او دیگر کسی را ندارد.»
ـ «دخترش؟ آه… همان شاهدخت احمق؟»
ـ «بیچاره، از همان اول هم مثل مادرش نبود.»
املیا سرش را برنگرداند.
اول فکر کرد اشتباه شنیده است.
بعد فهمید که اشتباه نشنیده؛ فقط برای اولینبار، حقیقت را بدون پوشش میشنید.
آنها آهسته حرف میزدند، اما نه آنقدر آهسته که او نشنود. گویی میخواستند مطمئن شوند واژهها درست در قلبش فرو میروند.
احمق.
ضعیف.
بیفایده.
بیمصرف.
و بدتر از همه این بود که هیچکس برای دفاع از او قدمی جلو نگذاشت.
آن شب، وقتی همهی مهمانانِ عزادار قصر را ترک کردند و راهروها به سکوتی سنگینتر از همیشه فرو رفتند، املیا به اتاق مادرش رفت.
اتاقی که هنوز بوی عطر او را میداد؛ بویی از گلهای خشک، کاغذهای کهنه و چیزی گرم که املیا همیشه با آغوش مادرش یکی میدانست.
روی میز، دفترچهی کوچکی بود با جلد چرمی تیره.
املیا آن را باز کرد و میان صفحاتش، یادداشتی پیدا کرد:
«اگر روزی مردم به تو دروغ گفتند، به خاطر بسپار: حقیقت همیشه زشت نیست. گاهی فقط بیرحم است.»
املیا چند ثانیه به جمله خیره ماند، سپس دفتر را بست و آن را محکم به سینه فشرد.
از همان لحظه، چیزی درونش ترک خورد.
نه با صدای بلند؛
نه با فریاد؛
بلکه آرام، مثل یخ که زیر فشارِ آبِ گرم از درون میشکند
روزها گذشتند و قصر، بیآنکه عزای خود را واقعاً بگذراند، به زندگی ظاهریاش برگشت.
برای دیگران، مرگ ملکه فقط تغییر برنامه بود.
برای املیا، آغازِ تبعید.
ندیمهها با او کمتر حرف میزدند.
مشاوران، نگاهشان را میدزدیدند.
درباریان، وقتی از کنار او رد میشدند، با لبخندی سرد تعظیم میکردند؛ لبخندی که معنیاش روشن بود:
تو دیگر مهم نیستی.
فقط شبها بود که املیا هنوز به سررویا پناه میبرد.
او در تاریکی مینشست، دفترچهاش را باز میکرد و برای خودش جهانی میساخت که در آن هیچکس او را احمق نمینامید. جهانی که در آن مادرش هنوز زنده بود، و صدایش از پشت درِ بستهی اتاق، نرم و آرام میگفت:
«املیا، عزیزم، حقیقت را گم نکن.»
اما حقیقت هر روز دورتر میشد.
تا آن عصرِ لعنتی.
آن روز، املیا در باغ متروک شمالی قدم میزد؛ باغی که گلهایش سالها پیش پژمرده بودند و اکنون فقط شاخههای سیاه و سنگهای خیس از باران، در آن باقیمانده بود.
او آمده بود تا از نگاههای قصر دور باشد.
و آنجا، برای نخستینبار، او را دید.
مردی جوان، با لباسی تیره و شنلی که رطوبتِ هوا را به خود گرفته بود، کنار دیوار سنگی ایستاده بود و به چیزی در دستش نگاه میکرد.
وقتی صدای قدمهای املیا را شنید، سر بلند کرد.
چشمانش خاکستری نبودند.
تیره بودند، اما نه از جنس خاکستر. از جنس شب.
ـ «شما نباید اینجا باشید، شاهدخت.»
صدایش آرام بود. مؤدب. و همین، بیش از هر چیز دیگری، املیا را جذب کرد.
کسی که او را با ترس نگاه نمیکرد.
کسی که با تحقیر حرف نمیزد.
کسی که مثل دیگران به او خیره نشد و از او نگذشت.
املیا با تردید پرسید:
ـ «تو کی هستی؟»
مرد کمی مکث کرد، بعد گفت:
ـ «فقط کسی که راهش را گم کرده.»
لبخندش کوتاه بود، اما همان لبخندِ کوچک، مثل جرقهای در تاریکی، در دل املیا روشن شد.
و او نمیدانست که بعضی جرقهها، برای روشن کردن نیستند؛
برای سوزاندناند.
خب این پارت یعنی پارت ۳ تموم شد خوش حال میشم نظرات قشنگ تون بخونم راجبش فعلا(*﹏*;)
پارت ۳
مرگِ مادر، در قصر چیزی را نَشکست. ولی دنیای املیا و آلکساندرا را فرو ریخت
فقط چیزی را که از پیش ترک برداشته بود، برای همیشه آشکار کرد.
در روزی که ملکه چشم از جهان بست، هیچکس گریهی واقعی نکرد.
صدای نالهها در تالارها میپیچید، اما آن صداها بیشتر شبیه نمایش بودند؛ نمایشِ احترام، نمایشِ اندوه، نمایشِ وفاداری.
حتی شمعهایی که در اطراف تابوت روشن کرده بودند، زرد میسوختند و بعد از ساعتی، به خاکستری چرکینی فرو میرفتند؛ انگار خودِ آتش هم در این قصر یاد گرفته بود دروغ بگوید.
املیا کنار تابوت ایستاده بود، با دستانی یخزده و چشمانی که از گریه خسته نشده بودند، چون هنوز باور نکرده بودند.
مادرش آرام بود.
بیش از حد آرام.
صورتش به رنگ موم درآمده بود، اما در مرگ هم چیزی از وقارِ او کم نشده بود. املیا انگشتانش را به لبهی لباس سیاه مادر نزدیک کرد، اما جرئت لمس کردنش را نداشت. اگر لمسش میکرد، شاید این حقیقت کامل میشد.
شاید آن لحظه، دنیا برای همیشه فرو میریخت.
پشت سرش، زمزمهها شروع شد.
ـ «ملکه بالاخره رفت.»
ـ «حالا او دیگر کسی را ندارد.»
ـ «دخترش؟ آه… همان شاهدخت احمق؟»
ـ «بیچاره، از همان اول هم مثل مادرش نبود.»
املیا سرش را برنگرداند.
اول فکر کرد اشتباه شنیده است.
بعد فهمید که اشتباه نشنیده؛ فقط برای اولینبار، حقیقت را بدون پوشش میشنید.
آنها آهسته حرف میزدند، اما نه آنقدر آهسته که او نشنود. گویی میخواستند مطمئن شوند واژهها درست در قلبش فرو میروند.
احمق.
ضعیف.
بیفایده.
بیمصرف.
و بدتر از همه این بود که هیچکس برای دفاع از او قدمی جلو نگذاشت.
آن شب، وقتی همهی مهمانانِ عزادار قصر را ترک کردند و راهروها به سکوتی سنگینتر از همیشه فرو رفتند، املیا به اتاق مادرش رفت.
اتاقی که هنوز بوی عطر او را میداد؛ بویی از گلهای خشک، کاغذهای کهنه و چیزی گرم که املیا همیشه با آغوش مادرش یکی میدانست.
روی میز، دفترچهی کوچکی بود با جلد چرمی تیره.
املیا آن را باز کرد و میان صفحاتش، یادداشتی پیدا کرد:
«اگر روزی مردم به تو دروغ گفتند، به خاطر بسپار: حقیقت همیشه زشت نیست. گاهی فقط بیرحم است.»
املیا چند ثانیه به جمله خیره ماند، سپس دفتر را بست و آن را محکم به سینه فشرد.
از همان لحظه، چیزی درونش ترک خورد.
نه با صدای بلند؛
نه با فریاد؛
بلکه آرام، مثل یخ که زیر فشارِ آبِ گرم از درون میشکند
روزها گذشتند و قصر، بیآنکه عزای خود را واقعاً بگذراند، به زندگی ظاهریاش برگشت.
برای دیگران، مرگ ملکه فقط تغییر برنامه بود.
برای املیا، آغازِ تبعید.
ندیمهها با او کمتر حرف میزدند.
مشاوران، نگاهشان را میدزدیدند.
درباریان، وقتی از کنار او رد میشدند، با لبخندی سرد تعظیم میکردند؛ لبخندی که معنیاش روشن بود:
تو دیگر مهم نیستی.
فقط شبها بود که املیا هنوز به سررویا پناه میبرد.
او در تاریکی مینشست، دفترچهاش را باز میکرد و برای خودش جهانی میساخت که در آن هیچکس او را احمق نمینامید. جهانی که در آن مادرش هنوز زنده بود، و صدایش از پشت درِ بستهی اتاق، نرم و آرام میگفت:
«املیا، عزیزم، حقیقت را گم نکن.»
اما حقیقت هر روز دورتر میشد.
تا آن عصرِ لعنتی.
آن روز، املیا در باغ متروک شمالی قدم میزد؛ باغی که گلهایش سالها پیش پژمرده بودند و اکنون فقط شاخههای سیاه و سنگهای خیس از باران، در آن باقیمانده بود.
او آمده بود تا از نگاههای قصر دور باشد.
و آنجا، برای نخستینبار، او را دید.
مردی جوان، با لباسی تیره و شنلی که رطوبتِ هوا را به خود گرفته بود، کنار دیوار سنگی ایستاده بود و به چیزی در دستش نگاه میکرد.
وقتی صدای قدمهای املیا را شنید، سر بلند کرد.
چشمانش خاکستری نبودند.
تیره بودند، اما نه از جنس خاکستر. از جنس شب.
ـ «شما نباید اینجا باشید، شاهدخت.»
صدایش آرام بود. مؤدب. و همین، بیش از هر چیز دیگری، املیا را جذب کرد.
کسی که او را با ترس نگاه نمیکرد.
کسی که با تحقیر حرف نمیزد.
کسی که مثل دیگران به او خیره نشد و از او نگذشت.
املیا با تردید پرسید:
ـ «تو کی هستی؟»
مرد کمی مکث کرد، بعد گفت:
ـ «فقط کسی که راهش را گم کرده.»
لبخندش کوتاه بود، اما همان لبخندِ کوچک، مثل جرقهای در تاریکی، در دل املیا روشن شد.
و او نمیدانست که بعضی جرقهها، برای روشن کردن نیستند؛
برای سوزاندناند.
خب این پارت یعنی پارت ۳ تموم شد خوش حال میشم نظرات قشنگ تون بخونم راجبش فعلا(*﹏*;)
- ۸۳
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط