Portal of love
Portal of love
Pt7
وقتی که 8 سالم بود مادرم رو به دستور پدر بزرگم ینی پدر بابام کشتن. چون یه فرشته بود که در دنیای شیاطین زندگی میکرد. پدرم منو با سختی بزرگ کرد. ولی یه روز.... در جنگل پورتالی باز شد و فرشته ای از اون بیرون اومد. من عاشقش شدم. اونم همینطور. ولی اون نمیتوست تواین دنیا بمونه و منم نمیتونستم از این دنیا خارج شم و به دنیای فرشته ها برم. واسه همین از هم دل کندیم. ولی حالا که تو به شاهزاده نزدیکی شاید بتونی برام گرد قرمز گل رز رو گیر بیاری که بتونم از اینجا برم. کمکم میکنی؟
جیمین برای لحظه ای سکوت کرد. بهش شوک وارد شده بود. ولی با این حال لب زد:
+خب... منم باید چیزی بت بگم....
جیمین یه بشکن زدو دوباره به فرشته تبدیل شد. تهیونگ با چشم های گرد به تاج روی سر جیمین نگاه میکرد و از تعجب داشت میمرد.
+خب... منم فرشتم.... پادشاه دنیای فرشته ها. پادشاه شیاطین پدر و مادرم رو کشت. میخام انتقام بگیرم. اگه میخای کمکت کنم.... باید تو هم به من کمک کنی.
تهیونگ از جاش بلند شد و برا جیمین زانو زد.
=ببخشید.. ببخشید سرورم. من نمیدونستم که شما پادشاه هستید.کمکتون میگنم
+اخ... بلند شو تهیونگ. اشکال نداره. نیازی به زانو زدن نیست و ممنونم که میخای کمکم کنی.
خلاصه جیمین و تهیونگ تا دیر وقت باهم حرف میزدند و درد و دل میکردن و نقشه میکشیدن که چطور پادشاه شیاطین رو بکشن. و بعد جیمین هم به اتاق خودش رفت و هردو خابیدن.
صبح بود. جیمین از خاب پاشد. صبحانه اش رو خورد و رفت پایین. تهیونگ رو دید که داره با پادشاه حرف میزنه. یهو تهیونگ با دیدن جیمین چشم هاش گردشد و به بال های خودش دست زد. جیمین متوجه شد که هنوز فرشتس. سریع گوشه ای پناه گرفت و خودشو به شیطان تبدیل کرد و رفت داخل سالن و با تهیونگ رو به رو شد.
=جیمین..... تو چرا حواست نیست پسر....
+انقد خابم میومد که متوجه نبودم که از دیشب فرشتم.
=هعی جیمین....
ادامه دارد.....
Pt7
وقتی که 8 سالم بود مادرم رو به دستور پدر بزرگم ینی پدر بابام کشتن. چون یه فرشته بود که در دنیای شیاطین زندگی میکرد. پدرم منو با سختی بزرگ کرد. ولی یه روز.... در جنگل پورتالی باز شد و فرشته ای از اون بیرون اومد. من عاشقش شدم. اونم همینطور. ولی اون نمیتوست تواین دنیا بمونه و منم نمیتونستم از این دنیا خارج شم و به دنیای فرشته ها برم. واسه همین از هم دل کندیم. ولی حالا که تو به شاهزاده نزدیکی شاید بتونی برام گرد قرمز گل رز رو گیر بیاری که بتونم از اینجا برم. کمکم میکنی؟
جیمین برای لحظه ای سکوت کرد. بهش شوک وارد شده بود. ولی با این حال لب زد:
+خب... منم باید چیزی بت بگم....
جیمین یه بشکن زدو دوباره به فرشته تبدیل شد. تهیونگ با چشم های گرد به تاج روی سر جیمین نگاه میکرد و از تعجب داشت میمرد.
+خب... منم فرشتم.... پادشاه دنیای فرشته ها. پادشاه شیاطین پدر و مادرم رو کشت. میخام انتقام بگیرم. اگه میخای کمکت کنم.... باید تو هم به من کمک کنی.
تهیونگ از جاش بلند شد و برا جیمین زانو زد.
=ببخشید.. ببخشید سرورم. من نمیدونستم که شما پادشاه هستید.کمکتون میگنم
+اخ... بلند شو تهیونگ. اشکال نداره. نیازی به زانو زدن نیست و ممنونم که میخای کمکم کنی.
خلاصه جیمین و تهیونگ تا دیر وقت باهم حرف میزدند و درد و دل میکردن و نقشه میکشیدن که چطور پادشاه شیاطین رو بکشن. و بعد جیمین هم به اتاق خودش رفت و هردو خابیدن.
صبح بود. جیمین از خاب پاشد. صبحانه اش رو خورد و رفت پایین. تهیونگ رو دید که داره با پادشاه حرف میزنه. یهو تهیونگ با دیدن جیمین چشم هاش گردشد و به بال های خودش دست زد. جیمین متوجه شد که هنوز فرشتس. سریع گوشه ای پناه گرفت و خودشو به شیطان تبدیل کرد و رفت داخل سالن و با تهیونگ رو به رو شد.
=جیمین..... تو چرا حواست نیست پسر....
+انقد خابم میومد که متوجه نبودم که از دیشب فرشتم.
=هعی جیمین....
ادامه دارد.....
- ۵.۰k
- ۱۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط