part 5
part 5
نیلسو:داشتم از تعجب شاخ در می اوردم !که چرا اون پسر ازم دفاع کرده که یونا باچنگی که ازم دستم گرفت به خودم اومدم ، هویییییی چرا چنگم میزنی حیوان
یونا:نیلسو جان عزیزم به جای فکر کردن به من ، فکر کنم باید قدر خوش شانسیت رو بدونی عزیزم، بعد از اینکه حرفم رو تموم کردم ؛ که با حالت صورت نیلسو که داشت از خجالت و شرم قرمز می شد رو به رو شدم همین که حالت صورت نیلسو رو دیدم از خنده روده پر شدم
نیلسو:زهرمار اینقدر بهم نخند تو باید الان به جای من خجالت بکشی و شرم کنی ولی نه تو خیلی پرویی(حالت خجالت)
یونا:من خجالت میکشم تو رنگش کن ،وقتی جواب رو شنید داشت از حرص میمرد و منم همینجوری داشتم از خنده میمردم که با نگاهی که به من کرد بهم فهموند که باید ساکت باشم
نیلسو:وقتی که جواب یونا رو شنیدم حرصم گرفت و همینطور که یونا داشت میخندید رو عصابم میرفت که با نگاهی که بهش انداختم ، بهش فهموندم که ساکت باشه، در همین حین که داشتم با یونا بحث میکردم . النا دخترِ پیکمی و ناز نازیِ کلاس پرید توی بحث من و یونا
النا : نیلسو عزیزم خجالت نکش یونا حرفی از روی نادونی زد . جونگکوک هرگز به تو نگاه نمیکنه پس خجالت نکش.
یونا: پس لابد به تو نگاه میکنه تویی که ....
(النا میپره توی حرف یونا)
النا:اره به من نگاه میکنه؛ مگه من چمه ها هم خوشکلم ، هم مهربونم همه دوست دارن با من باشن عزیزم (کلمه ی عزیزم رو با حالت تمسخور گفت)
یونا : چشم نیست گوشه . اره معلومه واسه همینه با نصف پسر های دانشگاه بودی ، حداقل یکی رو برای یه نفر دیگه می داشتی بد نبود، همین جوری داشتیم جرو بحث میکردیم که زنگ کلاس خورد و استاد وارد کلاس شد.
النا: خوبه خوش شانسی نجات پیدا کردی وگرنه یه کاری میکردم که ارزوی مرگ کنی
نیلسو:بچه بشین سرجات این حرفا به تو نیومده
النا: میخواستم جواب نیلسو رو بدم که حرفم با حرف استاد قطع شد
استاد: بچه ها بشینین سرجا هاتون امروز یکم تدریس می کنم و بعد از تون امتحان میگیرم
النا: استاد نگفته بودید امروز امتحان داریم(باحالت عشوه)
استاد: النا قرار نیست من هر روز بهتون اطلاع بدم امتحان دارید باید همیشه اماده باشید.
ته:جونگکوک جان مادرت تنها امروز رو بهم تقلب برسون
کوک:ما برای درس نیومدیم خوبه با فیلیکس به یه کلاس افتادیم باید حواسمون بهش باشه
نیلسو : داشتم تخته شاسیم و جامدادیم رو توی کیف در می اوردم که صدای بم کسی از پشت سرم شنیدم که صدام میزد ، سرم رو به پشت کردم بافیلیکس مواجه شدم
فیلیکس : میشه امروز رو بهم تقلب برسونی من تازه اومدم با روش تدریس استاد اشنا نشدم و همینطور شیوه امتحان گرفتنش.
نیلسو: باشه حتما
فیلیکس : ممنونم
کوک:نمی دونم ولی وقتی دیدم نیلسو با فیلیکس حرف میزد یه نوع احساس رو تجربه کردم که تا حالا تجربه نکردم . نمیدونم؛ واقعا شناختی ازش نداشتم ولی این رو میدونم که هر وقت اون دوتا باهم حرف میزنند خیلی عصبی میشم
ته :کوک امروز هر جور شده باید سرنخی از فیلیکس گیر بیاریم
کوک : باشه ولی مراقب باش گیر نیفتی
شرط
۱۸لایک
۱۰ بازنشر
(با اینکه شرط های قبل هنوز به سرنجام نرسیده بازهم براتون پارت گذاشتم امیدوارم شرط های قبل رو برسونید🥲)
نیلسو:داشتم از تعجب شاخ در می اوردم !که چرا اون پسر ازم دفاع کرده که یونا باچنگی که ازم دستم گرفت به خودم اومدم ، هویییییی چرا چنگم میزنی حیوان
یونا:نیلسو جان عزیزم به جای فکر کردن به من ، فکر کنم باید قدر خوش شانسیت رو بدونی عزیزم، بعد از اینکه حرفم رو تموم کردم ؛ که با حالت صورت نیلسو که داشت از خجالت و شرم قرمز می شد رو به رو شدم همین که حالت صورت نیلسو رو دیدم از خنده روده پر شدم
نیلسو:زهرمار اینقدر بهم نخند تو باید الان به جای من خجالت بکشی و شرم کنی ولی نه تو خیلی پرویی(حالت خجالت)
یونا:من خجالت میکشم تو رنگش کن ،وقتی جواب رو شنید داشت از حرص میمرد و منم همینجوری داشتم از خنده میمردم که با نگاهی که به من کرد بهم فهموند که باید ساکت باشم
نیلسو:وقتی که جواب یونا رو شنیدم حرصم گرفت و همینطور که یونا داشت میخندید رو عصابم میرفت که با نگاهی که بهش انداختم ، بهش فهموندم که ساکت باشه، در همین حین که داشتم با یونا بحث میکردم . النا دخترِ پیکمی و ناز نازیِ کلاس پرید توی بحث من و یونا
النا : نیلسو عزیزم خجالت نکش یونا حرفی از روی نادونی زد . جونگکوک هرگز به تو نگاه نمیکنه پس خجالت نکش.
یونا: پس لابد به تو نگاه میکنه تویی که ....
(النا میپره توی حرف یونا)
النا:اره به من نگاه میکنه؛ مگه من چمه ها هم خوشکلم ، هم مهربونم همه دوست دارن با من باشن عزیزم (کلمه ی عزیزم رو با حالت تمسخور گفت)
یونا : چشم نیست گوشه . اره معلومه واسه همینه با نصف پسر های دانشگاه بودی ، حداقل یکی رو برای یه نفر دیگه می داشتی بد نبود، همین جوری داشتیم جرو بحث میکردیم که زنگ کلاس خورد و استاد وارد کلاس شد.
النا: خوبه خوش شانسی نجات پیدا کردی وگرنه یه کاری میکردم که ارزوی مرگ کنی
نیلسو:بچه بشین سرجات این حرفا به تو نیومده
النا: میخواستم جواب نیلسو رو بدم که حرفم با حرف استاد قطع شد
استاد: بچه ها بشینین سرجا هاتون امروز یکم تدریس می کنم و بعد از تون امتحان میگیرم
النا: استاد نگفته بودید امروز امتحان داریم(باحالت عشوه)
استاد: النا قرار نیست من هر روز بهتون اطلاع بدم امتحان دارید باید همیشه اماده باشید.
ته:جونگکوک جان مادرت تنها امروز رو بهم تقلب برسون
کوک:ما برای درس نیومدیم خوبه با فیلیکس به یه کلاس افتادیم باید حواسمون بهش باشه
نیلسو : داشتم تخته شاسیم و جامدادیم رو توی کیف در می اوردم که صدای بم کسی از پشت سرم شنیدم که صدام میزد ، سرم رو به پشت کردم بافیلیکس مواجه شدم
فیلیکس : میشه امروز رو بهم تقلب برسونی من تازه اومدم با روش تدریس استاد اشنا نشدم و همینطور شیوه امتحان گرفتنش.
نیلسو: باشه حتما
فیلیکس : ممنونم
کوک:نمی دونم ولی وقتی دیدم نیلسو با فیلیکس حرف میزد یه نوع احساس رو تجربه کردم که تا حالا تجربه نکردم . نمیدونم؛ واقعا شناختی ازش نداشتم ولی این رو میدونم که هر وقت اون دوتا باهم حرف میزنند خیلی عصبی میشم
ته :کوک امروز هر جور شده باید سرنخی از فیلیکس گیر بیاریم
کوک : باشه ولی مراقب باش گیر نیفتی
شرط
۱۸لایک
۱۰ بازنشر
(با اینکه شرط های قبل هنوز به سرنجام نرسیده بازهم براتون پارت گذاشتم امیدوارم شرط های قبل رو برسونید🥲)
- ۴۰۱
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط