.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁰.
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁰.
..𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..
~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~
یونگی با صدای دخترش ایستاد، و آروم از جیمین فاصله گرفت، جیمین نگاهش رو به نایون کوچولو داد که با چشمای تیله ای و حلقه ای از آبِ داخل چشماش بهش خیره بود.
جین با دیدن جیمین شوکه کناره ورودی آشپزخونه ایستاده بود و نگاهشون میکرد.
نگاهی به نامجون کرد که با لبخندی که سعی داشت لرزی نداشته باشه خیره شد.
جیمین آهسته روی نوک پاش نشست و به نایون نگاه کرد، اون دختر خیلی شبیه یونگی بود، اما چشماش فقط به مادرش رفته بود، برق خاصی داخل نگاهش بود که جز معصومیت نمیتونست چیزی ببینه، بعد فوت مادرش یونگی و دخترش از فرط تنهایی بهم دیگه پناه آورده بودن، یونگی حتی نمیزاشت آب تو دل بچه اش تکون بخوره، و این واقعا چیز خوبی بود.
لبخند کمرنگی زد و دستش رو دراز و اشکِ روی گونهی نرمش رو با پشت دستش پاک کرد.
نایون تقریبا به مدت یه سال اونو ندیده بود، اما هر روز به خودش امید میداد که یه روز به دیدنش میاد.
یونگی هم تمام سعیش رو میکرد تا برای نبود جیمین بهانه های مختلفی برای دخترش گیر بیاره. اما خودش هم با هر بار بهانه آوردن بیشتر ناامید میشد.
نایون اخم کوچیکی بین ابرو هاش شکل بست و گفت:
_ تمام مدت....کجا بودی؟
سوال نایون لحظهای سکوت انداخت و فقط صدای موسیقی ملایمی که برای تولدش پخش بود به گوش میخورد.
جیمین نگاهش رو کمی به پایین خم کرد، بعد لبخند گرمی زد و نگاهش رو بالا داد.
چتری هاش تقریبا بلند شده بودن و چشماش زیاد تو دید نبود تا بشه احساس واقعیش رو خوند.
پلک عمیقی زد و گفت:
_ مجبور بودم یه جای دور برم سوییتی!
دخترک لپ هاش رو با ناراحتی باد کرد و آروم گفت:
_ یعنی سفرت انفدر مهم بود که مجبور شدی منو آپا رو...تنها بزاری؟!
همه با تعجب بهم نگاه کردن، جیمین آهسته نگاهش رو به یونگی داد که ساکت به گوشهای خیره بود.
نایون دختر باهوشی بود، و این رو از یونگی به ارث برده بود.
لبخندش رو نگه داشت و با لحنی مهربون جواب داد:
_ متأسفم عروسک...ولی الان دیگه اینجام مگه نه؟
نایون متقابل لبخندی زد و سریع دستاش رو دور گردن جیمین حلقه کرد و محکم بغلش کرد.
.
.
.
یونگی آروم در اتاق نایون رو بست و سمت سالن هال قدم گذاشت
پسرا هر کدوم گوشه ای نشسته بودن و بی حرف
یونگی نگاهش به جیمین خطم شد که انگشتاش رو تو هم گره کرده بود و روی مبل نشسته بود.
ادامه دارد...
..𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..
~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~
یونگی با صدای دخترش ایستاد، و آروم از جیمین فاصله گرفت، جیمین نگاهش رو به نایون کوچولو داد که با چشمای تیله ای و حلقه ای از آبِ داخل چشماش بهش خیره بود.
جین با دیدن جیمین شوکه کناره ورودی آشپزخونه ایستاده بود و نگاهشون میکرد.
نگاهی به نامجون کرد که با لبخندی که سعی داشت لرزی نداشته باشه خیره شد.
جیمین آهسته روی نوک پاش نشست و به نایون نگاه کرد، اون دختر خیلی شبیه یونگی بود، اما چشماش فقط به مادرش رفته بود، برق خاصی داخل نگاهش بود که جز معصومیت نمیتونست چیزی ببینه، بعد فوت مادرش یونگی و دخترش از فرط تنهایی بهم دیگه پناه آورده بودن، یونگی حتی نمیزاشت آب تو دل بچه اش تکون بخوره، و این واقعا چیز خوبی بود.
لبخند کمرنگی زد و دستش رو دراز و اشکِ روی گونهی نرمش رو با پشت دستش پاک کرد.
نایون تقریبا به مدت یه سال اونو ندیده بود، اما هر روز به خودش امید میداد که یه روز به دیدنش میاد.
یونگی هم تمام سعیش رو میکرد تا برای نبود جیمین بهانه های مختلفی برای دخترش گیر بیاره. اما خودش هم با هر بار بهانه آوردن بیشتر ناامید میشد.
نایون اخم کوچیکی بین ابرو هاش شکل بست و گفت:
_ تمام مدت....کجا بودی؟
سوال نایون لحظهای سکوت انداخت و فقط صدای موسیقی ملایمی که برای تولدش پخش بود به گوش میخورد.
جیمین نگاهش رو کمی به پایین خم کرد، بعد لبخند گرمی زد و نگاهش رو بالا داد.
چتری هاش تقریبا بلند شده بودن و چشماش زیاد تو دید نبود تا بشه احساس واقعیش رو خوند.
پلک عمیقی زد و گفت:
_ مجبور بودم یه جای دور برم سوییتی!
دخترک لپ هاش رو با ناراحتی باد کرد و آروم گفت:
_ یعنی سفرت انفدر مهم بود که مجبور شدی منو آپا رو...تنها بزاری؟!
همه با تعجب بهم نگاه کردن، جیمین آهسته نگاهش رو به یونگی داد که ساکت به گوشهای خیره بود.
نایون دختر باهوشی بود، و این رو از یونگی به ارث برده بود.
لبخندش رو نگه داشت و با لحنی مهربون جواب داد:
_ متأسفم عروسک...ولی الان دیگه اینجام مگه نه؟
نایون متقابل لبخندی زد و سریع دستاش رو دور گردن جیمین حلقه کرد و محکم بغلش کرد.
.
.
.
یونگی آروم در اتاق نایون رو بست و سمت سالن هال قدم گذاشت
پسرا هر کدوم گوشه ای نشسته بودن و بی حرف
یونگی نگاهش به جیمین خطم شد که انگشتاش رو تو هم گره کرده بود و روی مبل نشسته بود.
ادامه دارد...
- ۳۹۶
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط