{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پدر ناتنی من

پدر ناتنی من...
part:⁸

𝗦𝗼𝗻𝗴𝗵𝗼𝗼𝗻,𝗬𝗼𝗼𝗻𝗴𝗶:انتقام....!
-----------------------------
که نمیدونم...چرا گریم گرفت...؟...هه...باید گریه کنم به حال این زندگی کوفتی ای که دارم...من اون عوضیو دوست داشتم...!...
که در رو ینفر باز کرد...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:میشه...هق...لطفا...برید...هق...بیرون...
وقتی سرمو اوردم بالا فهمیدم جئونه...
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:چرا گریه میکنی...؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:(اشکاش رو پاک کرد)من...؟نه...هق...
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:اشکال نداره...(رفت رو تخت و کنارش نشست)
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:بیا بغلم گریه کن...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:و...ولی...
که جئون منو رو پاش گذاشت و تو بغلش فرو رفتم...
صدای هق هقام بلندتر شد و دستش رو نوازش بار روی موهام میکشید....
بعد از چند مین که گریه کردنام تموم شد...از بغلش درومدم...و با فهمیدن موقعیتم...میخواستم پاشم که جئون نزاشت..‌‌.
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:چرا هی فرار میکنی...من پدرتم...
ویو کوک:
پدر...هه...کدوم پدری عاشق بچش میشه اخه...؟...راستش....نمیدونم بهش چی میگن...ولی...نقشه من...اصلا عاشقش شدن نبود...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:من...واقعا...نمیدونم....چرا...گریه کردم...من...
اه...لباش...خیلی خوردنی بود...قرمز و پف کرده...صورت سفیدش..‌..میخواستم بیشتر توی اون موقعیت که قشنگ رو دی//کم نشسته بود بمونه...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:من...واقعا دلم برای خانوادم تنگ شده...مامانم...بابام...داداشم...
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:داداشت...هم تو تصادف بود...؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:سرشو به معنای نه تکون داد...
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:پس چطور مرد..‌.؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:عمو...بهم گفت...اون با موتور تصادف کرده..‌‌
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:چند سالش بود...؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:خب...من بعد تصادف...یکوچولو از خاطراتم رو از دست دادم...خیلی چیزا رو یادم رفته یه چیزایی هم توی طول زمان یادم اومده....مادر و پدرم و داداشم رو یادم میاد... و اینکه...من چند سالمه...و بعضی از حرفاشون....
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:ی...یعنی....از گذشتت...هیچی...یادت نمیاد.‌..؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:نه...
این رو...من نمیدونستم...ممکنه...فامیلی و اسمش هم...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:فقط یادم میاد...یکوچولو ازم بزرگتر بود...یکم...
این بچه...واقعا زندگی دردناکی داشته...
۱۸ سالشه...ولی سی//نه هاش اینو نمیگن...شیبال‌‌.‌..
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:آیشدِرو...(اروم...دوست دارم به ژاپنی)
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:ها...
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:هیچی هیچی...
این چی بود گفتی...؟....حالا که نفهمیده...پایین مهمونا منتظرن ولی نمیخواستم همچین منظره و حسی رو از دست بدم...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:میگم...من از اون دوستت تهیونگ...میترسم...
با شنیدن حرفش خندیدم...
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:چرا...‌؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:خب...حرفاش ترسناک بودددد😭
این دختر...نمیدونه من از اون ترسناکتر و جدی ترم...بزار همونجوری فکر کنه.‌.‌.
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:نترس خب...؟...پسر خوبیه...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:هوم...میشه برم پایین...؟
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:ب...برو...
اه...شانس اوردم جلوی نالمو گرفتم...وقتی جی یونگ رفت...سریع به سمت دستشویی رفتم...و...(بزارید...نگم...ابرو جونگکوک رو نبرم...🎀)
خلاصه....
اوففف...چقد شد...؟...نمیدونم...فعلا نگهش داشتم تا خودنمایی نکنه...وقتی رفتم...دیدم جیمین و جی یونگ باهم گرم گرفتن...نمیدونم...چرا...ولی...اون لحظه با اینکه جیمین دوست صمیمه میخواستم دندوناشو خورد کنم...ولی وقتی به جی یونگ نگاه کردم...ارامش خاصی تو چشماش دیدم و همینطور...دیگه اونقد ناراحت نبود..‌.پس ولشون کردم و رفتم سراغ تهیونگ...و اونا رو تنها گذاشتم...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:جیمین...میتونم...جیمینا یا جیمینی صدات کنم؟
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:اره...چرا نتونی...؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:کومائو...جیمینا...!
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:جونم...؟
و بعد جی یونگ زد زیر خنده...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:خیلی قشنگ صدام میکنی🤏🏻
یه لبخند تحویلش دادم...اولین باره میزارم کسی جیمینی یا جیمینا صدام کنه...یا روم لقب بزاره...ولی این دختر انگار فرق داره...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:جیمینی...جئون...همیشه انقد سرده...؟
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:اوهوم...و جدی...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:اخه چرا...
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:یه موضوع مرطبت به ۸ ۹ سال پیش..مهم نیست....
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:اها...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:میگم جیمین شی...دوست دختر داری...؟
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:این چه سوالیه...چرا میخوای بدونی شیطون...؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:اخه...همینجوریییی!
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:انیو...ندارم...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:(خوبه)
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:نکنه میخوای دوست دخترم شی شیطونک..؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:ک...کی...م...من...؟
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:من دارم با یه پرنسس حرف میزنم...نمیدونم کی...(خنده ریز)
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:(لب و لوچش اویزون شد)
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:(خنده)فک کنم اسمش جی یونگه...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:خب...نه...نموخوام...
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:عه...من خوشتیپ و خوشگل نیستم...؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:چرا هستی...
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:چرا منو نمیخوای..؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:من به شوخی گفتم جیمین شی...
ولی من جدی گفتم
دیدگاه ها (۴)

پدر ناتنی من...part:⁹...که جلو اومد و کاملا رو به روم قرار گ...

پدر ناتنی من...part:¹⁰هوفففف بلاخره رفتن که صدای کوک درومد.....

پدر ناتنی من...part:⁷"یونا،از لای در به کوک و جی یونگ نگاه ک...

اسپویل:-------------------------_جونگکوک...تو....تو....چه غل...

پدر تاتنی منpart:³⁸تهیونگ عاشق هانولل خر من شددههه اونوقت......

پدر تاتنی منpart:³⁷جی یونگ چیکار باید میکرد..؟جئون چجوری بای...

پدر ناتنی منpart:³⁹"هانول دقیقا شبیه ب جی یونگ بود‌...ی دختر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط