پدر ناتنی من
پدر ناتنی من...
part:⁷
"یونا،از لای در به کوک و جی یونگ نگاه کرد"
𝗦𝗲𝗼𝗸𝗷𝗶𝗻:یوناااا بیا تو اتاق...
𝗬𝘂𝗻𝗮:ا...الان میام سوکجینا...
"و با زمزمه کردن یه بلایی سرت بیارم که مرغای اسمون به حالت زار بزنن اونجا رو ترک کرد"
------------------------------------
صبح بیدار شدم و دیدم کوک نیست...اها راستی اون مهمون داشت...پاشدم و رفتم دستشویی و بعد از کارای لازم...رفتم طبقه ی پایین...
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:صبح بخیر...!
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:صبح بخیر جیمینی...
فقط دوباره جیمین جوابم رو داد...؟رفتم تا کنار جیمین بشینم...ولی با صدای کوک متوقف شدم...
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:بیا اینجا بشین...
د اخه...تو چیکار من دادی...؟هعی...
جیمین زمزمه کرد:
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:اشکال نداره...
رفتم کنار کوک نشستم...جی یونگ...جی یونگ...اون باباته...فکر بد نکن...
داشتم صبحونه میخوردم که تهیونگ گفت:
𝗧𝗮𝗲𝗵𝘆𝘂𝗻𝗴:دوست پسر....داری...؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:داشتم...
𝗦𝗲𝗼𝗸𝗷𝗶𝗻:چیشد که جدا شدی...؟
چیکار من دارین...؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:خیانت...کرد...
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:اسمشم سونگهون بوده...
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:کوک...اون...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:چرا هر وقت اسمشو میگم همتون کپ میکنید...؟...وقتی که به اون عوضی هم گفتم که جئون منو به سرپرستی گرفته اونم گفت مراقب باش...
از سر سفره پاشدم و از اجوما تشکر کردم و رفتم تو اتاقم...سونگهون مگه کیه...؟....اون چیکارس...؟
------------------------------------
𝗝_𝗵𝗼𝗽𝗲:قربان...اسلحه ها توی انبار A جاساز شدن....
𝗬𝗼𝗼𝗻𝗴𝗶:خوبه...نباید دست جئون بهش برسه....
𝗡𝗮𝗺𝗷𝗼𝗼𝗻:اون کجاست...؟
𝗬𝗼𝗼𝗻𝗴𝗶:داره اطلاعات جمع میکنه...
𝗝_𝗵𝗼𝗽𝗲:بیشتر داره خوش میگذرونه...با اون دوست دخترش....
𝗬𝗼𝗼𝗻𝗴𝗶:هر خریم که باشه...با یه تیر دو نشون رو زده...
𝗝_𝗵𝗼𝗽𝗲:یعنی چی...؟
...:داشتین درباره من صحبت میکردین...؟....هوم...؟
𝗡𝗮𝗺𝗷𝗼𝗼𝗻:...سونگهون...!
𝗦𝗼𝗻𝗴𝗵𝗼𝗼𝗻:بله...خودمم...
𝗬𝗼𝗼𝗻𝗴𝗶:کسی به نام مین جنا رو هنوز پیدا نکردی...؟
𝗦𝗼𝗻𝗴𝗵𝗼𝗼𝗻:نچ...اصن انگار وجود نداره
𝗬𝗼𝗼𝗻𝗴𝗶:شیبال...ولی اون گفت که تو اون مدرسه دیدش...
𝗝_𝗵𝗼𝗽𝗲:حالا منظورتون درباره یک تیر و دونشون چی بود...؟
𝗬𝗼𝗼𝗻𝗴𝗶:سونگهون...(نزاشت حرف رو کامل کنه)
𝗦𝗼𝗻𝗴𝗵𝗼𝗼𝗻:رییس جون بزار خودم بگم...نگا من به بهونه پیدا کردن یا حداقل یه سرنخ پیدا کردن از اینکه خواهر رئیس کجاست به اون مدرسه رفتم...میدونید که جئون یه دختر رو به سرپرستی گرفته که از قضا اون همون دوست دخترمه....
"نامجون اومد و دستشو گذاشت رو شونه سونگهون"
𝗡𝗮𝗺𝗷𝗼𝗼𝗻:دست مریزاد...یه کار درست حسابی هم کردی...
𝗦𝗼𝗻𝗴𝗵𝗼𝗼𝗻:ولی....
𝗬𝗼𝗼𝗻𝗴𝗶:چه غلطی کردی...؟
𝗦𝗼𝗻𝗴𝗵𝗼𝗼𝗻:خب...اون فک میکنه من بهش خیانت کردم...و باهام کات کرده
"نامجون با همون دستی که گذاشته بود رو شونش زد تو کلش"
𝗦𝗼𝗻𝗴𝗵𝗼𝗼𝗻:هیوننگگگگ...؟خودم درستش میکنممم به خدااا...
𝗬𝗼𝗼𝗻𝗴𝗶:هه...انتقامم رو ازت میگیرم جئون...
𝗝_𝗵𝗼𝗽𝗲:جنا باید الان ۱۸ سالش باشه درسته...؟
𝗡𝗮𝗺𝗷𝗼𝗼𝗻:مگه زندست...؟...عموت مگه نگفت که تو تصادف اونم مرده...
𝗬𝗼𝗼𝗻𝗴𝗶:من....یه امید دارم.. ینفر...اونو دیده...(پوزخند)
𝗦𝗼𝗻𝗴𝗵𝗼𝗼𝗻:بزا ببینم نگو که توهم داری به چیزی که من فکر میکنم فکر میکنی رئیس...؟...هوم...؟
خماری...بد چیزیه نه...؟
خب...اون شخصیت ناشناس...سونگهون...بود...
خب...اگه سوال دارین چرا انقددد زود اوردمش تو داستان...خب...خودمم نمیدونم...
خلاصع...اگه دیدید فیک نمیزارم یعنی
کور شدم👍🏻بیناییم خوب نیست...دعام کنید عینکی نشمممم🤏🏻😭
بعد الان دارم پارت ۸ و ۹ رو مینویسم...البته سعی میکنم...نمیدونم چی قراره سرم بیاد...
part:⁷
"یونا،از لای در به کوک و جی یونگ نگاه کرد"
𝗦𝗲𝗼𝗸𝗷𝗶𝗻:یوناااا بیا تو اتاق...
𝗬𝘂𝗻𝗮:ا...الان میام سوکجینا...
"و با زمزمه کردن یه بلایی سرت بیارم که مرغای اسمون به حالت زار بزنن اونجا رو ترک کرد"
------------------------------------
صبح بیدار شدم و دیدم کوک نیست...اها راستی اون مهمون داشت...پاشدم و رفتم دستشویی و بعد از کارای لازم...رفتم طبقه ی پایین...
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:صبح بخیر...!
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:صبح بخیر جیمینی...
فقط دوباره جیمین جوابم رو داد...؟رفتم تا کنار جیمین بشینم...ولی با صدای کوک متوقف شدم...
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:بیا اینجا بشین...
د اخه...تو چیکار من دادی...؟هعی...
جیمین زمزمه کرد:
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:اشکال نداره...
رفتم کنار کوک نشستم...جی یونگ...جی یونگ...اون باباته...فکر بد نکن...
داشتم صبحونه میخوردم که تهیونگ گفت:
𝗧𝗮𝗲𝗵𝘆𝘂𝗻𝗴:دوست پسر....داری...؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:داشتم...
𝗦𝗲𝗼𝗸𝗷𝗶𝗻:چیشد که جدا شدی...؟
چیکار من دارین...؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:خیانت...کرد...
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:اسمشم سونگهون بوده...
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:کوک...اون...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:چرا هر وقت اسمشو میگم همتون کپ میکنید...؟...وقتی که به اون عوضی هم گفتم که جئون منو به سرپرستی گرفته اونم گفت مراقب باش...
از سر سفره پاشدم و از اجوما تشکر کردم و رفتم تو اتاقم...سونگهون مگه کیه...؟....اون چیکارس...؟
------------------------------------
𝗝_𝗵𝗼𝗽𝗲:قربان...اسلحه ها توی انبار A جاساز شدن....
𝗬𝗼𝗼𝗻𝗴𝗶:خوبه...نباید دست جئون بهش برسه....
𝗡𝗮𝗺𝗷𝗼𝗼𝗻:اون کجاست...؟
𝗬𝗼𝗼𝗻𝗴𝗶:داره اطلاعات جمع میکنه...
𝗝_𝗵𝗼𝗽𝗲:بیشتر داره خوش میگذرونه...با اون دوست دخترش....
𝗬𝗼𝗼𝗻𝗴𝗶:هر خریم که باشه...با یه تیر دو نشون رو زده...
𝗝_𝗵𝗼𝗽𝗲:یعنی چی...؟
...:داشتین درباره من صحبت میکردین...؟....هوم...؟
𝗡𝗮𝗺𝗷𝗼𝗼𝗻:...سونگهون...!
𝗦𝗼𝗻𝗴𝗵𝗼𝗼𝗻:بله...خودمم...
𝗬𝗼𝗼𝗻𝗴𝗶:کسی به نام مین جنا رو هنوز پیدا نکردی...؟
𝗦𝗼𝗻𝗴𝗵𝗼𝗼𝗻:نچ...اصن انگار وجود نداره
𝗬𝗼𝗼𝗻𝗴𝗶:شیبال...ولی اون گفت که تو اون مدرسه دیدش...
𝗝_𝗵𝗼𝗽𝗲:حالا منظورتون درباره یک تیر و دونشون چی بود...؟
𝗬𝗼𝗼𝗻𝗴𝗶:سونگهون...(نزاشت حرف رو کامل کنه)
𝗦𝗼𝗻𝗴𝗵𝗼𝗼𝗻:رییس جون بزار خودم بگم...نگا من به بهونه پیدا کردن یا حداقل یه سرنخ پیدا کردن از اینکه خواهر رئیس کجاست به اون مدرسه رفتم...میدونید که جئون یه دختر رو به سرپرستی گرفته که از قضا اون همون دوست دخترمه....
"نامجون اومد و دستشو گذاشت رو شونه سونگهون"
𝗡𝗮𝗺𝗷𝗼𝗼𝗻:دست مریزاد...یه کار درست حسابی هم کردی...
𝗦𝗼𝗻𝗴𝗵𝗼𝗼𝗻:ولی....
𝗬𝗼𝗼𝗻𝗴𝗶:چه غلطی کردی...؟
𝗦𝗼𝗻𝗴𝗵𝗼𝗼𝗻:خب...اون فک میکنه من بهش خیانت کردم...و باهام کات کرده
"نامجون با همون دستی که گذاشته بود رو شونش زد تو کلش"
𝗦𝗼𝗻𝗴𝗵𝗼𝗼𝗻:هیوننگگگگ...؟خودم درستش میکنممم به خدااا...
𝗬𝗼𝗼𝗻𝗴𝗶:هه...انتقامم رو ازت میگیرم جئون...
𝗝_𝗵𝗼𝗽𝗲:جنا باید الان ۱۸ سالش باشه درسته...؟
𝗡𝗮𝗺𝗷𝗼𝗼𝗻:مگه زندست...؟...عموت مگه نگفت که تو تصادف اونم مرده...
𝗬𝗼𝗼𝗻𝗴𝗶:من....یه امید دارم.. ینفر...اونو دیده...(پوزخند)
𝗦𝗼𝗻𝗴𝗵𝗼𝗼𝗻:بزا ببینم نگو که توهم داری به چیزی که من فکر میکنم فکر میکنی رئیس...؟...هوم...؟
خماری...بد چیزیه نه...؟
خب...اون شخصیت ناشناس...سونگهون...بود...
خب...اگه سوال دارین چرا انقددد زود اوردمش تو داستان...خب...خودمم نمیدونم...
خلاصع...اگه دیدید فیک نمیزارم یعنی
کور شدم👍🏻بیناییم خوب نیست...دعام کنید عینکی نشمممم🤏🏻😭
بعد الان دارم پارت ۸ و ۹ رو مینویسم...البته سعی میکنم...نمیدونم چی قراره سرم بیاد...
- ۱۹.۸k
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط