{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو اسلیترین +بعضی گریفیندوری ها

سناریو درخواستی وقتی جدا شدیم و همو توی مهمونی میبینم p¹
متیو:
مهمونی شلوغ بود. صدای خنده‌ها با موسیقی قاطی شده بود، اما وقتی نگاهت به متیو افتاد، همه‌چیز برای چند ثانیه ساکت شد.
کنار پنجره ایستاده بود؛ یک لیوان نوشیدنی دستش بود و داشت با چند نفر حرف می‌زد. وقتی چشمش به تو افتاد... فقط یک لحظه مکث کرد. انقدر کوتاه که اگر کسی حواسش نبود، متوجه نمی‌شد.
بعد لبخند کجی زد، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.
وقتی از کنارش رد شدی، آرام گفت: «فکر نمی‌کردم بیای.»
بدون اینکه نگاهش کنی جواب دادی: «منم فکر نمی‌کردم تو اینجایی.»
خندید... همون خنده‌ای که بیشتر شبیه پنهان کردن درد بود.
چند دقیقه بعد، وقتی همه سرگرم بودند، آرام کنار تو ایستاد.
«خوشحالی؟»
سؤالش ساده بود، اما صدایش لرزش خفیفی داشت.
قبل از اینکه جواب بدی، خودش آهسته گفت:
«نه... ولش کن. جوابشو نمی‌خوام. چون اگه بگی خوشحالم، ناراحت می‌شم... اگه بگی نیستم، بیشتر ناراحت می‌شم.»
برای اولین بار بعد از مدت‌ها نگاهت کرد؛ چشمایی که تمام مدت سعی کرده بودن بی‌خیال به نظر برسن.
«فقط... دلم برات تنگ شده بود.»
تام:
همه دورش جمع شده بودن.
مثل همیشه مرتب، آروم و غیرقابل‌دسترس.
وقتی وارد شدی، فقط نگاه کوتاهی انداخت انگار هیچ‌وقت بخشی از زندگی‌اش نبودی.
تمام شب حتی یک قدم هم سمتت نیومد.
اما وقتی مهمونی رو به پایان بود و داشتی کتت را برمی‌داشتی، صدایش را از پشت سرت شنیدی.
«هنوز هم دیر می‌رسی.»
برگشتی. همان صورت سرد. همان نگاه مغرور.
گفت: «فکر می‌کردم بعد از این همه مدت... دیگه دیدنت برام فرقی نکنه.»
مکث کرد.
«اشتباه می‌کردم.» لبخند خیلی کمرنگی زد.
«ولی قرار نیست اینو دوباره بهت بگم.»
و قبل از اینکه بتونی چیزی بگی، از کنارت رد شد.
انگار اعتراف کرده بود... اما انقدر مغرور بود که حتی برای شنیدن جوابت هم نموند
ریگولوس :
وقتی نگاهش کردی، اولین کاری که کرد پایین انداختن چشماش بود.
انگار هنوز هم از دوست داشتنت خجالت می‌کشید.
وقتی بالاخره نزدیکت شد، لبخند کوچکی زد.
«سلام...»
همین.
نه گلایه‌ای، نه عصبانیتی. فقط سلام.
بعد از چند دقیقه سکوت، آرام گفت:
«می‌دونی... هر بار که آهنگی رو می‌شنیدم که دوست داشتی، ناخودآگاه می‌خواستم برات بفرستم.»
لبخند تلخی زد.
«بعد یادم می‌افتاد... دیگه حق ندارم.»
گلوت سنگین شد. او فقط نگات کرد.
«من هیچ‌وقت ازت ناراحت نبودم... فقط دلم می‌خواست آخرین باری که همدیگه رو دیدیم، بیشتر بغلت می‌کردم.»
چشماش برق می‌زد. «همین.»
دراکو :
از دور که دیدت، فوری نگاش را برگردوند.
طوری رفتار می‌کرد که انگار اصلاً وجود نداری.
اما هر چند دقیقه یک بار، ناخودآگاه نگاهش دوباره سمت تو برمی‌گشت.
وقتی روی بالکن تنها ایستاده بودی، در رو باز کرد و بیرون اومد.
«هنوز از سرما فرار نمی‌کنی؟»
لبخند زدی.
«هنوزم عادت دارم.»
چند ثانیه سکوت.
بعد با صدایی آرام گفت:
«همه فکر می‌کنن ازت عبور کردم.»
خندید؛ خنده‌ای که بیشتر شبیه آه بود.
«کاش خودمم همین فکر رو می‌کردم.»
نفسی کشید و به آسمان خیره شد.
«می‌دونی بدترین قسمت جدایی چی بود؟»
سرت را تکون دادی.
«اینکه هنوز هر اتفاق خوبی برام می‌افته... اولین کسی که دلم می‌خواد بهش بگم، تویی.»
بلیز:
از همان لحظه‌ای که وارد شدی، تورو دید؛ فقط مثل همیشه ترجیح داد احساساتش رو پشت آرامشش پنهان کند.
آخر مهمانی، کنار میز نوشیدنی‌ها ایستاده بود که گفت:
«خوب به نظر می‌رسی.»
«ممنون.»
سکوت.
«خوشحالم حالت خوبه.»
لبخند زدی. «واقعاً؟»
نگاهش را از لیوانش برداشت و مستقیم در چشمات خیره شد.
«نه.»
اولین بار بود که این‌قدر صادق بود.
«فقط منطقیه که خوشحال باشم... چون آدمی که دوستش داشتم، حالش خوبه.»
نفسی آرومی کشید.
«ولی حقیقت اینه که هنوز هر جایی میرم، ناخودآگاه دنبالت می‌گردم.»
تئودور :
تا تو رو دید، اخم کرد.
انگار از دیدنت ناراحت شده بود.
اما وقتی نزدیک شد، فهمیدی اخمش از عصبانیت نیست... از اینه که هنوز نتونسته فراموشت کند.
«چرا اومدی؟»
متعجب نگاهش کردی.
«دعوت بودم.»
خندید.
«آره... می‌دونم.»
دستش را توی موهایش کشید و با کلافگی گفت:
«از دستت عصبانی‌ام... چون بعد از این همه مدت، هنوز وقتی می‌بینمت، قلبم مثل احمق‌ها تندتر می‌زنه.»
چند ثانیه سکوت کرد.
«خیلی زور زدم ازت متنفر بشم... نشد.»
لورنزو :
وقتی به سمتش رفتی، لبخند آرومی زد؛ همون لبخندی که همیشه قبل از بغض زدن روی لب‌هاش می‌نشست.
«سلام...»
صدایش آروم‌تر از همیشه بود.
«دلم برات تنگ شده بود.»
نه مقدمه‌ای. نه غروری. نه بازی‌ای. فقط حقیقت. لبخند تلخی زد.
«خیلی وقتا با خودم فکر می‌کردم اگه یه بار دیگه ببینمت... کلی حرف دارم.»
به زمین نگاه کرد.
«الان که روبه‌روم ایستادی... هیچ‌کدوم یادم نمیاد.»
بعد آروم گفت:
«فقط خوشحالم که سالمی.»

پارت دوم رو هم میزارم🎀
دیدگاه ها (۰)

BIG BAD RIDDLE

Slytherin boys

سایه ای میان ما

تلخی عشق شیرینPt15راوی…صبح قصر این بار با نور معمولی شروع نش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط