سناریو اسلیترین + بعضی گریفیندوری ها
سناریو درخواستی وقتی جدا شدیم و همو توی مهمونی میبینم( p² پارت اخر) برای حس بهتر اهنگ روی ویدیو رو گوش بدید.( پارت یک توی پیجه)
هری:
وقتی نگاهتون به هم گره خورد، لبخند زد.
همون لبخندی که بیشتر از شادی، غم داشت.
«سلام...»
کنارش ایستادی.
گفت:
«میدونی... بعضی وقتا با خودم فکر میکنم اگه اون روز بیشتر حرف میزدیم، شاید الان اینجا غریبه نبودیم.»
سکوت.
«من هنوزم وقتی ستارهها رو میبینم... ناخودآگاه یادت میافتم.»
لبخندش محو شد.
«دلم برای "ما" بیشتر از خودت تنگ شده.»
رون :
از همدن دور دستپاچه شد.
وقتی بالاخره نزدیکت اومد، چند بار خواست چیزی بگه و منصرف شد.
آخر سر خندید.
«هنوزم وقتی استرس دارم، نمیدونم چی بگم.»
هر دو خندیدید.
بعد آروم گفت:
«راستش... خیلی دلم برات تنگ شده بود.»
نگاهش را پایین انداخت.
«هیچ روزی نبود که برام اتفاق جالبی بیفته و دلم نخواد اول به تو تعریفش کنم.»
نویل:
وقتی تو رو دید، فقط لبخند زد.
از اون لبخندهای آرامی که آدم را بیشتر از گریه ناراحت میکند.
«گلهای باغچهم هنوزم شکوفه میدن...»
متعجب نگاهش کردی.
لبخند زد.
«یادته میگفتی هر وقت شکوفه بدن باید ازشون عکس بگیرم؟»
مکث کرد.
«امسال هم گرفتم... فقط دیگه کسی نبود که براش بفرستم.»
پنسی
همه فکر میکردند حالش خوبه.
مثل همیشه خوشپوش، بااعتمادبهنفس و خندان.
اما وقتی توی سرویس بهداشتی مهمونی، فقط شما دو نفر موندین، نگاهش شکست.
«میدونی از چی بیشتر از همه متنفرم؟»
سرتو تکون دادی.
«از اینکه هنوز وقتی اسم تو رو میشنوم... ته دلم یه چیزی فرو میریزه.»
لبخند تلخی زد.
«از خودم خسته شدم که هنوز نتونستم فراموشت کنم.»
ایوان
با خنده به سمتت اومد
«وای... دنیا چقدر کوچیکه.»
مثل اینکه همهچیز عادی باشه.
چند دقیقه بعد، وقتی کنار هم ایستاده بودید، آرام گفت:
«امشب خیلی زور زدم مثل همیشه رفتار کنم.»
نفسش را بیرون داد.
«ولی از همون لحظهای که دیدمت، فقط داشتم به این فکر میکردم که اگه هنوز کنارم بودی، الان چقدر همهچی فرق داشت.»
بارتی
وقتی از کنارش رد شدی، فقط گفت:
«هنوزم همون عطری رو زدی.»
برگشتی.
«یادته؟»
لبخند خیلی کوچکی زد.
«همهچیزو یادمه.»
بعد نگاهش را از تو گرفت.
«ولی نگران نباش... قرار نیست ازت بخوام برگردی.»
مکث.
«فقط... بعضی آدما هیچوقت از قلب آدم نمیرن.»
سدریک
با همون لبخند گرم همیشگی نزدیک شد.
«خوشحالم که میبینمت.»
هیچ ناراحتیای در صدایش نبود؛ فقط دلتنگی.
«راستش... همیشه دعا میکردم هر جا هستی، خوشحال باشی.»
چند لحظه بعد آرام اضافه کرد:
«ولی یه گوشه از دلم، همیشه آرزو میکرد اون خوشحالی کنار من باشه.»
سیریوس
همین که چشمش به تو افتاد، لبخند زد.
اما این بار نتونست نقش بازی کنه.
چند قدم اومد جلو.
«میشه... فقط یه سؤال بپرسم؟»
سرتو تکون دادی.
«حتی یه بار... دلت برام تنگ شد؟»
وقتی سکوت کردی، خودش لبخند زد.
«اشکالی نداره.»
چشمهایش خیس شده بود.
«چون دلتنگی من... به اندازه هر دومون بود.» (اخی 👄💔)
ریموس لوپین
کنار کتابخونه ایستاده بود.
وقتی نزدیکش شدی، کتاب رو بست.
«سلام.»
همیشه مثل کسی حرف میزد که قبل از گفتن هر جمله، هزار بار بهش فکر کرده باشه
«من قبول کردم که از هم جدا شدیم.»
سکوت.
«قبول کردن، با فراموش کردن فرق داره.»
لبخند خیلی آرومی زد.
«هنوزم وقتی یه کتاب خوب میخونم، ناخودآگاه دلم میخواد دربارهش با تو حرف بزنم.»
بعد نگاهش رو از تو نگرفت و آهسته گفت:
«بعضی آدمها از زندگی آدم میرن... اما از گفتوگوهای ذهنش هیچوقت نمیرن.»
اینم از این🎀 حمایت کنید قشنگا🎸🤍امیدوارم خوشتون اومده باشه
هری:
وقتی نگاهتون به هم گره خورد، لبخند زد.
همون لبخندی که بیشتر از شادی، غم داشت.
«سلام...»
کنارش ایستادی.
گفت:
«میدونی... بعضی وقتا با خودم فکر میکنم اگه اون روز بیشتر حرف میزدیم، شاید الان اینجا غریبه نبودیم.»
سکوت.
«من هنوزم وقتی ستارهها رو میبینم... ناخودآگاه یادت میافتم.»
لبخندش محو شد.
«دلم برای "ما" بیشتر از خودت تنگ شده.»
رون :
از همدن دور دستپاچه شد.
وقتی بالاخره نزدیکت اومد، چند بار خواست چیزی بگه و منصرف شد.
آخر سر خندید.
«هنوزم وقتی استرس دارم، نمیدونم چی بگم.»
هر دو خندیدید.
بعد آروم گفت:
«راستش... خیلی دلم برات تنگ شده بود.»
نگاهش را پایین انداخت.
«هیچ روزی نبود که برام اتفاق جالبی بیفته و دلم نخواد اول به تو تعریفش کنم.»
نویل:
وقتی تو رو دید، فقط لبخند زد.
از اون لبخندهای آرامی که آدم را بیشتر از گریه ناراحت میکند.
«گلهای باغچهم هنوزم شکوفه میدن...»
متعجب نگاهش کردی.
لبخند زد.
«یادته میگفتی هر وقت شکوفه بدن باید ازشون عکس بگیرم؟»
مکث کرد.
«امسال هم گرفتم... فقط دیگه کسی نبود که براش بفرستم.»
پنسی
همه فکر میکردند حالش خوبه.
مثل همیشه خوشپوش، بااعتمادبهنفس و خندان.
اما وقتی توی سرویس بهداشتی مهمونی، فقط شما دو نفر موندین، نگاهش شکست.
«میدونی از چی بیشتر از همه متنفرم؟»
سرتو تکون دادی.
«از اینکه هنوز وقتی اسم تو رو میشنوم... ته دلم یه چیزی فرو میریزه.»
لبخند تلخی زد.
«از خودم خسته شدم که هنوز نتونستم فراموشت کنم.»
ایوان
با خنده به سمتت اومد
«وای... دنیا چقدر کوچیکه.»
مثل اینکه همهچیز عادی باشه.
چند دقیقه بعد، وقتی کنار هم ایستاده بودید، آرام گفت:
«امشب خیلی زور زدم مثل همیشه رفتار کنم.»
نفسش را بیرون داد.
«ولی از همون لحظهای که دیدمت، فقط داشتم به این فکر میکردم که اگه هنوز کنارم بودی، الان چقدر همهچی فرق داشت.»
بارتی
وقتی از کنارش رد شدی، فقط گفت:
«هنوزم همون عطری رو زدی.»
برگشتی.
«یادته؟»
لبخند خیلی کوچکی زد.
«همهچیزو یادمه.»
بعد نگاهش را از تو گرفت.
«ولی نگران نباش... قرار نیست ازت بخوام برگردی.»
مکث.
«فقط... بعضی آدما هیچوقت از قلب آدم نمیرن.»
سدریک
با همون لبخند گرم همیشگی نزدیک شد.
«خوشحالم که میبینمت.»
هیچ ناراحتیای در صدایش نبود؛ فقط دلتنگی.
«راستش... همیشه دعا میکردم هر جا هستی، خوشحال باشی.»
چند لحظه بعد آرام اضافه کرد:
«ولی یه گوشه از دلم، همیشه آرزو میکرد اون خوشحالی کنار من باشه.»
سیریوس
همین که چشمش به تو افتاد، لبخند زد.
اما این بار نتونست نقش بازی کنه.
چند قدم اومد جلو.
«میشه... فقط یه سؤال بپرسم؟»
سرتو تکون دادی.
«حتی یه بار... دلت برام تنگ شد؟»
وقتی سکوت کردی، خودش لبخند زد.
«اشکالی نداره.»
چشمهایش خیس شده بود.
«چون دلتنگی من... به اندازه هر دومون بود.» (اخی 👄💔)
ریموس لوپین
کنار کتابخونه ایستاده بود.
وقتی نزدیکش شدی، کتاب رو بست.
«سلام.»
همیشه مثل کسی حرف میزد که قبل از گفتن هر جمله، هزار بار بهش فکر کرده باشه
«من قبول کردم که از هم جدا شدیم.»
سکوت.
«قبول کردن، با فراموش کردن فرق داره.»
لبخند خیلی آرومی زد.
«هنوزم وقتی یه کتاب خوب میخونم، ناخودآگاه دلم میخواد دربارهش با تو حرف بزنم.»
بعد نگاهش رو از تو نگرفت و آهسته گفت:
«بعضی آدمها از زندگی آدم میرن... اما از گفتوگوهای ذهنش هیچوقت نمیرن.»
اینم از این🎀 حمایت کنید قشنگا🎸🤍امیدوارم خوشتون اومده باشه
- ۲۸۶
- ۲۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط