{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یادش بخیرررر چه شبایی که با این لالایی میخوابیدم...

حقیقتا این لالایی داشت ته مغزم خاک میخورد و وقتی دیدمش گریم گرفته بود... از اعماق قلبم میخوام که به اون روزایی برگردم که وقتی از مدرسه بر میگشتم با ذوق میرفتم توی کوچه تا با دوستام بازی کنم و تا شب بیرون میموندم... بعد از اون وقتی میومدم خونه از شدت خستگی جلوی تلوزیون و پای این لالایی ها خوابم میبرد..
دیدگاه ها (۱)

مشخصه دیگه... نه؟

میانگرا یا مودی؟

صددرصد تاییده

واقعا... قدر هدیه خدارو باید دونست

رمان جادوی سیاه

جادو عشق part 30حاضر کوچولوي من : اميلي خنديد و دست انداخت د...

او صدای نفس هایم را میشنید part.۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط