{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جادو عشق part 30

جادو عشق part 30

حاضر کوچولوي من : اميلي خنديد و دست انداخت دور داداشش و گفتم خوبم.. نگران نباش... وی سرشو بوسید و زیرلب زمزمه کرد:جز تو کي رو دارم من؟ لبخند بي اختياري زدم. اميلي شيرين گونه داداشش رو بوسید. وی لبخند باریکي بهش زد و گفت بیا یه چیز بخور نگاه خشك و خشني به من انداخت. خواست بره چیز بخوام؟ که امیلی نگهش داشت و گفت:داداشي..يه وی نگاش کرد. اميلي مهربون گفت: اجازه بده بره.. اينجوري خوشه.. اشک تو چشمام جمع شد. وی نگاه پر غيضي بهم انداخت و بلند گفت: جورج. جورج سریع اومد بالا و گفت بله آقا... وی به من اشاره زد و گفت:میتونه بره.. نفسم رو عمیق بیرون دادم. رفتم جلو و اميلي رو تو بغل کشیدم. با بغض گفت: تو خواهر بزرگه اي بودي که همیشه میخواستم..بري هم خواهر بزرگه ام میمونی چشمامو بستم و عمیق بوش کشیدم و اروم تو گوشش گفتم من متعلق به این زمان و مکان نیستم..کاش بودم و خواهرت میموندم...ممنونم... تند اشکم رو پاک کردم و سریع و بدون مکث ازش فاصله گرفتم و رفتم پایین نفسم رو فوت کردم و سریع از عمارت زدم بیرون. وقتشه بابا رو پیدا کنم. وقتشه برگردم خونه.. سریع رفتم توي بازار.. همونجا که بابا مایکل رو دیده بودم.. تند اینور و اونورم رو نگاه میکردم تا شاید ببینمش

نه.. فك نكنم...

اما اگه فرض کنیم اینطور باشه اگه توي زمان برگشته باشم عقب پس منو یادش نمیاد.. اصلا نمیدونه دختر داره.

چشماي پردردم رو بستم..

اما با این وجود قدرت داشت. میتونست کمکم کنه..

اگه واقعا بابا باشه. اگه مایکل باشه..

نفسم رو خيلي شديد بيرون دادم و سعی کردم بخوابم.

خواب میدیدم انگشتر آبي فيروزه اي توي انگشت وی درخشید.

خيلي واضح و زيبا..

پر نور درخشید و نور ابي فيروزه اي زيبايي ازش ساطع شد و یه دفعه وی تند چشماشو باز کرد..

و منم تند از خواب پریدم سینه ام میسوخت

داغون صورت تو هم و دست روی سینه ام کشیدم. يه چيزي درباره اون انگشتر هست..

یه چیز غير عادي.. مطمينم..

نور افتاب توي صورتم میخورد. سرمو چرخوندم.

اولین چیزی که دیدم امیلی بود که با لبخند کنارم نشسته بود و زانوهاش رو بغل کرده بود و نگام میکرد.

هنوز تو تخت امیلی بودم و همینجا خوابم برده بود.. تند دست روی صورت و چشمم کشیدم و...گفتم هي با لبخند سرتکون داد و مظلوم گفت: خيلي هم گرسنه مه.. لبخند عميقي زدم و گفتم خوبه...پاشو.

و ابي به صورتم زدم و دنبالش رفتم. رفت سمت اتاق غذاخوري..

وی با دیدنش سریع جلو اومد و بغلش کرد و

گفت: خوبی خواهر کوچولوي من؟

امیلی خندید و دست انداخت

دور داداشش

وحواضر کوچولوي من :

اميلي خنديد و دست انداخت دور داداشش و گفتم خوبم.. نگران نباش...

وی سرشو بوسید و زیرلب زمزمه کرد:جز تو کي رو

دارم من؟ لبخند بي اختياري زدم.

اميلي شيرين گونه داداشش رو بوسید.

وی لبخند باریکي بهش زد و گفت بیا یه چیز بخور نگاه خشك و خشني به من انداخت.
خواست بره چیز بخوام؟ که امیلی نگهش داشت و گفت:داداشي..يه

تایکا نگاش کرد. اميلي مهربون گفت: اجازه بده بره.. اينجوري خوشه..

اشک تو چشمام جمع شد. تایکا

نگاه پر غيضي بهم انداخت و بلند گفت: جورج.

جورج سریع اومد بالا و گفت بله آقا... وی به من اشاره زد و گفت:میتونه بره.. نفسم رو عمیق بیرون دادم.

رفتم جلو و اميلي رو تو بغل کشیدم.

با بغض گفت: تو خواهر بزرگه اي بودي که همیشه

میخواستم..بري هم خواهر بزرگه ام میمونی

چشمامو بستم و عمیق بوش کشیدم و اروم تو گوشش گفتم من متعلق به این زمان و مکان نیستم..کاش بودم و

خواهرت میموندم...ممنونم... تند اشکم رو پاک کردم و سریع و بدون مکث ازش فاصله گرفتم و رفتم پایین

نفسم رو فوت کردم و سریع از عمارت زدم بیرون.

وقتشه بابا رو پیدا کنم. وقتشه برگردم خونه..سریع رفتم توي بازار..

همونجا که بابا مایکل رو دیده بودم..

تند اینور و اونورم رو نگاه میکردم تا شاید ببینمش

همونجا که بابا مایکل رو دیده بودم..

تند اینور و اونورم رو نگاه میکردم تا شاید ببینمش. توي شهر گشت میزدم..

خيلي ها عجيب و کثیف نگام میکردن..

بعضي محله ها کثیف و پر از گدا بود و با ترس تند ازشون عبور میکردم.

همه جا پر از بچه و زن و مرد که درحال بازي و رفت و

آمد و کارگري بودن.. پر از مرغ و خروس چه دوره اي بود..
دیدگاه ها (۴)

جادویی عشق part 31 دور از تکنولوژي.. پر از زندگي، پر از سخت...

جادویی عشق part 32 چشماش.. لعنتي.. چشماش تاريکي بي انتهايي ...

جادویی عشق part 29 پارچه رو روي سر و صورتم کشیدم و تند قدم ب...

جادویی عشق part 28 و يه تيكه كيك جلوي دهنش بردم. نخورد. اخم ...

جادویی عشق part 22 مردي قدبلند با چشم و ابرو مشكي و موهاي مش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط