{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part 3

part 3


1 ساعت بعد...

وقت کشیدن غذا ها بود... کمک خدمتکار ها غذا هارو کشیدیم و روی میز به صورت ماهرانه و مرتب چیدیم.. همه تشریف اوردن و نشستن و شروع به خوردن کردن... جونگکوک هم نشست... ما خدمتکارا هم اون طرف سالن غذا میخوردیم...
نیم ساعت گذشت و تمام میز رو جمع کردیم و ظرفا رو شستیم... بعد از تموم شدن همه کار هاشون و خوردن دسرهاشون..
کم کم شروع به رفتن کردن... قلبم شروع به تپیدن کرد... چون باید جرعت اعترافم رو جمع میکردم و حرف دلمو بهش میگفتم.. بعد از رفتن همه مهمونا.. سکوت حکم فرما شد...

_همه برگردید به اتاقاتون.. خسته نباشید..
همه چشم اربابی گفتیم.. اما من میخواستم بمونم.. نمیدونستم چطوری شروع کنم که خودش گفت..

_ا.ت.. تو بمون
+عا.. بله ارباب
_میخواستم بابت امشب ازت تشکر کنم.. همه چیز باب میلم و مرتب و دقیق بود.. ممنونم ا.ت
+اوه.. خواهش میکنم ار... ارباب... و.. وظیفه ام بود(هول کرده)
_چیزی میخوای بگی؟
+اممم... بله راستش...
_خب.. میشنوم
+عام.. نه بیخیال.. چیزی نبود
_گفتم بگو
+امم.. خب... ارباب..
_بله
+من... من..
_تو؟
+من فکر میکنم از شما خوشم میاد(هول کرده)

چند دقیقه تو چشمای هم خیره شدیم تا اینکه نتونستم و سرم رو انداختم پایین..

_میدونی داری اینو به کی میگی؟(اروم و بم)
+ب.. ببخشید ارباب.. غلط کردم(ترسیده)
_هیشششش.. اروم باش.. چند وقته؟
+ن.. نمیدونم.. از همون روزی که.. خد.. خدمتکارتون.. ش.. شدم (لکنت)
_اوهوم.. حس میکنی نظر من نسبت به تو چیه؟
+هیچی.. هیچی.. من اشتباه گفتم.. ببخشید ارباب
چند ثانیه سکوت کرد.
انقدر ساکت که صدای نفس‌های خودم رو می‌شنیدم.
جرئت نکردم سرمو بالا بیارم.
_ا.ت...
+بله؟
_چرا هر بار که می‌ترسی، فکر می‌کنی اولین کاری که باید بکنی عذرخواهیه؟
حرفی نزدم..
_من ازت نخواستم عذرخواهی کنی..
آروم سرمو بالا آوردم و نگاهش کردم
چهره‌ش مثل همیشه جدی بود... اما این بار یه چیزی توی نگاهش فرق داشت..
یه چیزی که نمی‌تونستم بفهممش..
_گفتی از من خوشت میاد؟
لبم رو گاز گرفتم و دوباره نگاهم رو پایین انداختم..
+فراموشش کنید ارباب... من نباید همچین حرفی می‌زدم...
_چرا؟
+چون شما ارباب منید... و من فقط خدمتکارتونم
جونگکوک چند لحظه ساکت موند..بعد خیلی آروم از جاش بلند شد..
صدای قدم‌هاش نزدیک‌تر شد و قلبم با هر قدمش محکم‌تر می‌زد..
جلوم ایستاد..
_فقط خدمتکار منی؟
دیدگاه ها (۲۶)

P8جئون پشت میز بزرگ و تیره‌ی دفترش نشسته بود. چراغ‌های کم‌نو...

رمان تهیونگ

درخواستی

سورا و رین

💜 پارت اول | شبی که همه‌چیز شروع شد صدای موسیقی کل بار رو پر...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p32در که بسته شد، نینا چند لحظه به همون ن...

«رایحه پنهان»تهیونگ هنوز مشغول اسپری کردن گل‌ها بود، اما هر ...

«قراردادِ سیاه» p1باران شدیدی روی عمارت قدیمی خانواده‌ی جون ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط