#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۲۰۱: تیکههای پازل(بخش اول)
در که پشت سر سوآ بسته شد یه لحظه سکوت اتاق سنگینتر از قبل شد.
جونگکوک همونطور ایستاده بود و نگاهش هنوز روی در مونده بود.
انگار دلش میخواست همون لحظه بره دنبالش و نزاره با اون حال از اتاق بیرون بره.
ولی یهجین مثل همیشه...
درست همونجایی میایستاد که درد بیشتری درست کنه.
آروم گفت:
— خیلی دوست داری از دستش بدی، نه؟
جونگکوک نگاهش رو از در گرفت و سرد بهش خیره شد.
— منظورت چیه؟
یهجین یه قدم جلو اومد.
لبخندش کوچیک بود...
ولی توی چشماش یه جور لذت آزاردهنده میدرخشید.
— منظورم اینه که خوب میدونی اگه توی این آزمون رد بشه… دیگه هیچوقت نمیتونی ببینیش.
جونگکوک فکش سفت شد، ولی چیزی نگفت.
یهجین ادامه داد:
— مگه نه؟ این همون چیزیه که همهتون ازش میترسین یه اشتباه کوچیک… یه حرکت اضافه… یه نگاه زیادی… بعدش تموم.
جونگکوک با صدای پایین اما بریده گفت:
— اسمش رو نیار.
یهجین خندید. اون خندهای که بیشتر شبیه نیش بود تا خنده.
— چرا؟ چون حقیقت داره خفهت میکنه؟
جونگکوک یه قدم سمتش برداشت.
— گفتم اسمش رو نیار.
یهجین اینبار اصلاً عقب نرفت.
فقط سرش رو کج کرد و با لحن آرومی گفت:
— من که از خدامه رد بشه.
اتاق برای یه لحظه یخ زد.
جونگکوک زل زده بود بهش.
اونقدر بیحرکت که انگار اگه یه کلمهی دیگه از دهن یهجین درمیاومد...
همهچی از کنترل خارج میشد.
یهجین خیلی راحت ادامه داد:
— اینجوری هم قصر از دردسر خلاص میشه، هم تو بالاخره میفهمی جایگاهت کجاست، هم من مجبور نیستم هر بار این نگاههای مسخرهت رو دنبال کنم که ببینم کِی داری یواشکی حواست رو به یه خدمتکار میدی.
جونگکوک با حرص گفت:
— حواست به حرف زدنت باشه.
یهجین ابروش رو بالا انداخت.
— میخوای چی کار کنی؟ نقش ولیعهدیتو فراموش کنی؟ جلوی پادشاه بایستی؟ یا بری دنبال همون دختری که اگه بهش نزدیک بشی، خودت باعث رد شدنش میشی؟
این یکی مستقیم خورد وسط قلب جونگکوک.
برای چند ثانیه هیچ جوابی نداد.
فقط نفسش سنگین شده بود و دست سوختهش رو مشت کرده بود...
انگار درد اون سوختگی در برابر این حرفا هیچی نبود.
[ادامه دارد...]
«پایان بخش اول»
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
پارت ۲۰۱: تیکههای پازل(بخش اول)
در که پشت سر سوآ بسته شد یه لحظه سکوت اتاق سنگینتر از قبل شد.
جونگکوک همونطور ایستاده بود و نگاهش هنوز روی در مونده بود.
انگار دلش میخواست همون لحظه بره دنبالش و نزاره با اون حال از اتاق بیرون بره.
ولی یهجین مثل همیشه...
درست همونجایی میایستاد که درد بیشتری درست کنه.
آروم گفت:
— خیلی دوست داری از دستش بدی، نه؟
جونگکوک نگاهش رو از در گرفت و سرد بهش خیره شد.
— منظورت چیه؟
یهجین یه قدم جلو اومد.
لبخندش کوچیک بود...
ولی توی چشماش یه جور لذت آزاردهنده میدرخشید.
— منظورم اینه که خوب میدونی اگه توی این آزمون رد بشه… دیگه هیچوقت نمیتونی ببینیش.
جونگکوک فکش سفت شد، ولی چیزی نگفت.
یهجین ادامه داد:
— مگه نه؟ این همون چیزیه که همهتون ازش میترسین یه اشتباه کوچیک… یه حرکت اضافه… یه نگاه زیادی… بعدش تموم.
جونگکوک با صدای پایین اما بریده گفت:
— اسمش رو نیار.
یهجین خندید. اون خندهای که بیشتر شبیه نیش بود تا خنده.
— چرا؟ چون حقیقت داره خفهت میکنه؟
جونگکوک یه قدم سمتش برداشت.
— گفتم اسمش رو نیار.
یهجین اینبار اصلاً عقب نرفت.
فقط سرش رو کج کرد و با لحن آرومی گفت:
— من که از خدامه رد بشه.
اتاق برای یه لحظه یخ زد.
جونگکوک زل زده بود بهش.
اونقدر بیحرکت که انگار اگه یه کلمهی دیگه از دهن یهجین درمیاومد...
همهچی از کنترل خارج میشد.
یهجین خیلی راحت ادامه داد:
— اینجوری هم قصر از دردسر خلاص میشه، هم تو بالاخره میفهمی جایگاهت کجاست، هم من مجبور نیستم هر بار این نگاههای مسخرهت رو دنبال کنم که ببینم کِی داری یواشکی حواست رو به یه خدمتکار میدی.
جونگکوک با حرص گفت:
— حواست به حرف زدنت باشه.
یهجین ابروش رو بالا انداخت.
— میخوای چی کار کنی؟ نقش ولیعهدیتو فراموش کنی؟ جلوی پادشاه بایستی؟ یا بری دنبال همون دختری که اگه بهش نزدیک بشی، خودت باعث رد شدنش میشی؟
این یکی مستقیم خورد وسط قلب جونگکوک.
برای چند ثانیه هیچ جوابی نداد.
فقط نفسش سنگین شده بود و دست سوختهش رو مشت کرده بود...
انگار درد اون سوختگی در برابر این حرفا هیچی نبود.
[ادامه دارد...]
«پایان بخش اول»
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
- ۶۷۴
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط