{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۵۴

پارت ۵۴: شجاعتِ کوچک
از اون دعوایِ شدیدِ قبلی، چند ساعت می‌گذشت. من هنوز توی اتاق زندانی بودم و سکوتِ مطلقِ عمارت، داشت دیوونه‌ام می‌کرد. جونگ‌کوک اصلاً نیومد سمتِ اتاق. انگار می‌خواست با بی‌توجهی‌اش بهم درس بده. اما یه چیزی رو حساب نکرده بود: اون جین.

صدایِ ضربه‌هایِ آروم و ضعیف به در رو شنیدم. اول فکر کردم خیالاتی شدم، ولی بعد صدایِ نازک و لرزونِ خواهرم رو شنیدم: «داداش گلم؟ تو اونجایی؟»

با سختی بلند شدم و رفتم سمتِ در. از لایِ در دیدم که اون جین اونجاست، با همون لباسایِ قشنگش و عروسکی که همیشه بغلشه. وقتی نگام کرد، چشماش پر از اشک بود. «داداش، چرا در رو قفل کردی؟ چرا جونگ‌کوکِ بدجنس نمیذاره بیای پیشِ من؟»

دلم ریش شد. با صدایِ گرفته گفتم: «اون جین، برو پیشِ بادیگاردها، داداش باید اینجا بمونه.»

ولی اون جین کوچولوتر از این حرف‌ها بود که تسلیم بشه. بدون اینکه به حرفم گوش بده، دوید سمتِ دفترِ کارِ جونگ‌کوک. قلبم ریخت. اگه می‌رفت اونجا و با اون لحنِ بچه‌گانه‌اش با جونگ‌کوک در می‌افتاد، معلوم نبود چی می‌شد. با تمامِ سرعتم دویدم دنبالش، ولی بادیگاردِ لعنتیجلویِ راهرو سدِ راهم شد.«برو کنار!» داد زدم، ولی اون تکون نخورد. از دور می‌دیدم که اون جین با جسارتِ تمام رفت تویِ دفترِ جونگ‌کوک.

جونگ‌کوک پشتِ میز بود و با یه پرونده ور می‌رفت. وقتی اون جین رو دید که با قیافه‌یِ اخم‌کرده اومده تو، برایِ یه لحظه دست از کار کشید. اون جین رفت جلو، دستاش رو زد به کمرِ کوچیکش و با اون صدایِ بچه گونه ولی جدی گفت: «آقایِ بدجنس! چرا داداشِ منو زندانی کردی؟ اون گناهی نکرده، اذیتش نکن!»

جونگ‌کوک، رئیسِ مافیایی که حتی دشمن‌هاش هم از نگاهش زهره‌تَرک می‌شدن، برایِ اولین بار خلع‌سلاح شد. بلند شد، اومد پایینِ میز و نشست روبرویِ اون جین. «اون جین، تو نمی‌فهمی. داداشِت کارِ اشتباهی کرده، باید تنبیه بشه.»

«نه! اون همیشه به من مهربونی می‌کنه، تو چرا اینجوری هستی؟ من نمی‌خوام گریه کنه. اگه بذاری بیاد بیرون، بهت قول میدم دیگه اذیتت نکنیم.»

جونگ‌کوک یه لحظه سکوت کرد. نگاش کرد به سمتِ راهرو که من اونجا بودم. قشنگ می‌دیدم که چقدر کلافه‌ست. اون جین دستش رو گرفت و شروع کرد به کشیدنِ دستِ جونگ‌کوک سمتِ اتاقِ من. «بیا! بیا در رو باز کن! قول میدم داداش گلم آدم خوبی باشه!» جونگ‌کوک با یه نگاهِ پر از تردید به من نگاه کرد. انگار داشت با خودش می‌جنگید. اون جین هنوز داشت می‌کشیدش. بالاخره جونگ‌کوک یه نفسِ عمیق کشید، درِ دفتر رو بست و با اون جین اومد سمتِ من. بادیگارد خواست حرفی بزنه، ولی جونگ‌کوک با یه دست، بهش اشاره کرد که ساکت بشه.

اومد جلویِ درِ اتاقِ من. به اون جین نگاه کرد، بعد به من. «به خاطرِ اون جین… فقط به خاطرِ اون.» کلید رو انداخت توی قفل و در باز شد.

وقتی اومد تو، اون جین پرید بغلم و شروع کرد به بوسیدنِ صورتم. جونگ‌کوک همون‌جا، تکیه داده به چارچوبِ در، با یه نگاهِ تاریک و غیرقابل‌خوندن نگامون می‌کرد. اون منو آزاد کرده بود، ولی انگار این آزادی، یه آزادیِ معمولی نبود… یه جور «آتش‌بسِ موقت» بود که می‌تونست هر لحظه دوباره تبدیل به جنگ بشه.
[پایان پارت ۵۴]
دیدگاه ها (۰)

پارت ۵۵

پارت ۵۶

ادامه پارت ۵۳

پارت ۵۳

پارت ۳۱: فروپاشیِ کامل (تسلیم)اون‌جین داشت اون گوشه، با یه د...

ادامه پارت ۱۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط