#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۳۷: بوسهای که بوی باروت گرفت
نور چراغقوه روی صورت مردهای مسلح افتاد.
چهار نفر.
یکیشان کمی عقبتر ایستاده بود، انگار رئیسشان باشد.
لبخند کجی روی صورتش بود؛ از آن لبخندهای چندشآوری که آدم دوست دارد با آجر صافش کند.
جونگکوک حتی پلک هم نزد.
خیلی آرام، خیلی دقیق، خودش را طوری جابهجا کرد که تمام بدنش بین سوآ و آنها قرار بگیرد.
سوآ پشت سرش نفسهای نامنظم میکشید.
صدای مرد اصلی در تونل پیچید:
— «ولیعهد واقعاً تنهایی اومده. چه رمانتیک.»
جونگکوک سرد جواب داد:
— «اشتباهت همین بود که فکر کردی برای کشتنتون به کسی نیاز دارم.»
یکی از مردها خندید.
اشتباه دومش.
فضای تونل بوی خاک نمخورده و فلز میداد؛ حالا باروت هم بهش اضافه شده بود.
جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از آنها بردارد، خیلی آرام گفت:
— «سوآ.»
سوآ به سختی جواب داد:
— «هوم…»
— «چشمهات رو ببند.»
سوآ با صدای ضعیفی گفت:
— «جونگکوک—»
— «ببند.»
این بار لحنش نه تند بود نه خشن؛ فقط مطمئن. از آن لحنهایی که به آدم میفهماند دنیا اگر فرو هم بریزد، این مرد هنوز ایستاده.
سوآ انگشتهای لرزانش را روی زمین فشرد و چشمهایش را بست.
رئیس گروه پوزخند زد.
— «فکر میکنی میتونی هر دوتون رو زنده از اینجا ببری بیرون؟»
جونگکوک خیلی کوتاه گفت:
— «نه.»
مرد برای یک لحظه جا خورد.
جونگکوک ادامه داد:
— «فقط اون زنده بیرون میره.»
و بعد همهچیز در یک ثانیه منفجر شد.
اولین مرد ماشه را کشید.
صدای گلوله در تونل پیچید.
اما جونگکوک قبل از شلیک، خودش را به سمت دیوار پرت کرده بود. گلوله به سنگ خورد و جرقه پرید.
جونگکوک از پشت ستون سنگی شلیک کرد.
مرد اول با ناله افتاد.
مرد دوم جلو آمد— اشتباه بامزهای بود، واقعاً. جونگکوک اسلحهاش را با لگد از دستش انداخت، یقهاش را گرفت و محکم کوبیدش به دیوار. صدای برخورد استخوان و سنگ، تمیز و بیرحم در فضا پیچید...
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
65 لایک
19 بازنشر
پارت ۳۷: بوسهای که بوی باروت گرفت
نور چراغقوه روی صورت مردهای مسلح افتاد.
چهار نفر.
یکیشان کمی عقبتر ایستاده بود، انگار رئیسشان باشد.
لبخند کجی روی صورتش بود؛ از آن لبخندهای چندشآوری که آدم دوست دارد با آجر صافش کند.
جونگکوک حتی پلک هم نزد.
خیلی آرام، خیلی دقیق، خودش را طوری جابهجا کرد که تمام بدنش بین سوآ و آنها قرار بگیرد.
سوآ پشت سرش نفسهای نامنظم میکشید.
صدای مرد اصلی در تونل پیچید:
— «ولیعهد واقعاً تنهایی اومده. چه رمانتیک.»
جونگکوک سرد جواب داد:
— «اشتباهت همین بود که فکر کردی برای کشتنتون به کسی نیاز دارم.»
یکی از مردها خندید.
اشتباه دومش.
فضای تونل بوی خاک نمخورده و فلز میداد؛ حالا باروت هم بهش اضافه شده بود.
جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از آنها بردارد، خیلی آرام گفت:
— «سوآ.»
سوآ به سختی جواب داد:
— «هوم…»
— «چشمهات رو ببند.»
سوآ با صدای ضعیفی گفت:
— «جونگکوک—»
— «ببند.»
این بار لحنش نه تند بود نه خشن؛ فقط مطمئن. از آن لحنهایی که به آدم میفهماند دنیا اگر فرو هم بریزد، این مرد هنوز ایستاده.
سوآ انگشتهای لرزانش را روی زمین فشرد و چشمهایش را بست.
رئیس گروه پوزخند زد.
— «فکر میکنی میتونی هر دوتون رو زنده از اینجا ببری بیرون؟»
جونگکوک خیلی کوتاه گفت:
— «نه.»
مرد برای یک لحظه جا خورد.
جونگکوک ادامه داد:
— «فقط اون زنده بیرون میره.»
و بعد همهچیز در یک ثانیه منفجر شد.
اولین مرد ماشه را کشید.
صدای گلوله در تونل پیچید.
اما جونگکوک قبل از شلیک، خودش را به سمت دیوار پرت کرده بود. گلوله به سنگ خورد و جرقه پرید.
جونگکوک از پشت ستون سنگی شلیک کرد.
مرد اول با ناله افتاد.
مرد دوم جلو آمد— اشتباه بامزهای بود، واقعاً. جونگکوک اسلحهاش را با لگد از دستش انداخت، یقهاش را گرفت و محکم کوبیدش به دیوار. صدای برخورد استخوان و سنگ، تمیز و بیرحم در فضا پیچید...
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
65 لایک
19 بازنشر
- ۵.۹k
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط