{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۳۵: سیاهچالی که صداها را می‌بلعید(بخش دوم)
سکوت*
هوسوک زیر لب گفت:
— «معدن…؟»
جونگ‌کوک چشمانش را بست.
و وقتی باز کرد…
تصمیمش گرفته شده بود.
— «ماشین آماده کنین.»
نامجون گفت:
— «همه باهات میایم.»
یونگی هم گفت:
— «تنهایی نمیری.»
اما جونگ‌کوک سر تکان داد.
— «نه.»
همه ساکت شدند.
او ادامه داد:
— «هیچ‌کس از قصر خارج نمی‌شه.»
هوسوک اخم کرد.
— «شوخی می‌کنی؟ اون خواهر منه—»
جونگ‌کوک نگاهش کرد.
آن نگاه…
همه را ساکت کرد.
— «تا وقتی من و سوآ برنگشتیم…»
صدایش پایین آمد.
— «هیچ‌کس از این قصر لعنتی بیرون نمی‌ره.»
و بعد…
برگشت.
و از سیاهچال خارج شد.
چند دقیقه بعد — جلوی قصر*
خبرنگارها هنوز آنجا بودند.
مثل کرکس.
به محض دیدن جونگ‌کوک هجوم آوردند.
— «ولیعهد!»
— «آیا سرنخی پیدا شده؟!»
— «آیا طراح سلطنتی زنده هست؟!»
جونگ‌کوک حتی توقف نکرد.
از بینشان رد شد.
یکی از خبرنگارها بازویش را گرفت.
— «فقط یک جواب—»
جونگ‌کوک دستش را آرام اما محکم کنار زد.
چشم‌هایش برای لحظه‌ای به او افتاد.
آن‌قدر سرد که مرد عقب رفت.
و چند ثانیه بعد—
در ماشین را باز کرد.
و ماشین با سرعتی دیوانه‌وار از دروازه قصر خارج شد.
مثل گلوله‌ای که از تفنگ شلیک شده باشد.
به سمت…
معدن متروکه هوانگ‌رریونگ
[ادامه دارد...]
***
(پابان بخش دوم)
شرایط پارت بعد:
40 لایک
18 بازنشر
دیدگاه ها (۱۰)

#تاج_و_طوفانپارت ۳۵: سیاهچالی که صداها را می‌بلعید(بخش اول)ش...

#تاج_و_طوفانپارت ۳۴: دری که دیر باز شدباد سرد بندر بین کانتی...

#تاج_و_طوفانپارت ۴: ورود به قصرصبح آن روز سوآ روبروی قصر ایس...

#تاج_و_طوفانپارت ۳۲: وقتی دیوارهای قصر لرزیدندبیرون قصر آشوب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط