آینهها دیگر تصویرِ آشنایی از من ندارند؛ انگار غباری از س
آینهها دیگر تصویرِ آشنایی از من ندارند؛ انگار غباری از سالها تکرار و فرسودگی، روی تمام خاطراتم نشسته باشد. روحم، خستهتر از آن است که بتواند بارِ این کلمات را به دوش بکشد؛ گویی سالهاست در مسیری بیپایان، فقط قدم برداشتهام، بیآنکه مقصدی باشد، بیآنکه پناهی.
گاهی میانِ هیاهوی روزمرگی، ایستادن و خیره ماندن به نقطهای دور، تنها راهِ بقاست. ذهن، آنقدر درگیرِ نبردهای بیحاصلِ درونی شده که دیگر جایی برای رؤیا، جایی برای دلخوشی باقی نمانده است. انگار بندهای اتصال به زندگی، یکییکی فرسوده شدهاند و حالا، هر اتفاقی که میافتد، تنها صدایِ گسستنِ رشتهای دیگر است؛ صدایی آرام و بیبازگشت.
این بریدن، از سرِ ناگهانیِ طوفان نیست؛ یک خزانِ تدریجی است. سرد شدنِ اشتیاقها، خاموش شدنِ چراغِ امید در پسکوچههای جان، و در نهایت، رسیدن به نقطهای که دیگر «خواستن»، بیمعناترین واژهی جهان میشود. انگار تماشاچیِ زندگیِ خویش شدهام؛ از پشتِ پنجرهای مه گرفته که جهانِ بیرون را خاکستری و دور میبیند.
چقدر دشوار است که در میانهی شلوغیها، در اوجِ صداها، سنگینترین سکوتِ جهان را در وجودت حس کنی؛ سکوتی که نه نشانهی آرامش، که فریادِ بیپایانِ روحی است که دیگر تابِ این همه تکرار را ندارد. انگار تمامِ سلولهایم، تمامِ لحظههایم، به نقطهی «پایانِ تحمل» رسیدهاند؛ جایی که خستگی، دیگر یک حسِ گذرا نیست، بلکه تمامِ حقیقتِ وجود است.
گاهی میانِ هیاهوی روزمرگی، ایستادن و خیره ماندن به نقطهای دور، تنها راهِ بقاست. ذهن، آنقدر درگیرِ نبردهای بیحاصلِ درونی شده که دیگر جایی برای رؤیا، جایی برای دلخوشی باقی نمانده است. انگار بندهای اتصال به زندگی، یکییکی فرسوده شدهاند و حالا، هر اتفاقی که میافتد، تنها صدایِ گسستنِ رشتهای دیگر است؛ صدایی آرام و بیبازگشت.
این بریدن، از سرِ ناگهانیِ طوفان نیست؛ یک خزانِ تدریجی است. سرد شدنِ اشتیاقها، خاموش شدنِ چراغِ امید در پسکوچههای جان، و در نهایت، رسیدن به نقطهای که دیگر «خواستن»، بیمعناترین واژهی جهان میشود. انگار تماشاچیِ زندگیِ خویش شدهام؛ از پشتِ پنجرهای مه گرفته که جهانِ بیرون را خاکستری و دور میبیند.
چقدر دشوار است که در میانهی شلوغیها، در اوجِ صداها، سنگینترین سکوتِ جهان را در وجودت حس کنی؛ سکوتی که نه نشانهی آرامش، که فریادِ بیپایانِ روحی است که دیگر تابِ این همه تکرار را ندارد. انگار تمامِ سلولهایم، تمامِ لحظههایم، به نقطهی «پایانِ تحمل» رسیدهاند؛ جایی که خستگی، دیگر یک حسِ گذرا نیست، بلکه تمامِ حقیقتِ وجود است.
- ۴.۸k
- ۲۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط