چند پارتی
چند پارتی...
My heart doctor🖤💕
Part1
~سویا~
سلام سلام...اسم من کیم سویا...من یه پرستار توی بیمارستان مرکزی سئول هستم...من اینجا کیوت ترین و مهربون ترین پرستار این بیمارستان هستم...البته تعریف خود نباشه ولی اینجا همه منو خیلی دوست دارن...عاشق بیمار هام هستم و تمام سعیم رو میکنم تا اونا زود خوب بشم و احساس ناراحتی نکنن...گرچه همیشه سعی میکنم با همه خوب و مهربون باشم...اما آخرش کسانی هستن که از من خوششون نیاد...و اون روز بیمارستان به طرز عجیبی شلوغ بود...همه داشتن از یه پسر حرف میزدن...من زیاد دقت نمیکردم چون اون روز روز تعطیل من بود...شاد و خوشحال هودی صورتی رنگم رو پوشیدم هودیم بلند بود...یه دامن کوتاه سفید هم پوشیده بودم...خوشحال داشتم میرفتم از کنار تخت ها با شادی میرفتم که یهو یکی کلاه هودیم رو گرفت و کشیدم عقب...
دکتر ارشد: سویا کیوتم تو پرستار ایشونی...
لب و لوچه هام آویزون شد...
ولی من امروز روز تعطیلمه....
دکتر ارشد: ولی آقای پارک میخوان شما پرستارش باشید...
خوب آخه...
دکتر ارشد گونم رو کشید...
دکتر ارشد: سویا کیوتی بمون دیگه آقای پارک خیلی شخص مهمیه...این که تو رو انتخواب کرده یعنی خوش شانسی...
اصلا آقای پارک کی...
با دیدنش خشکم زد....فکم افتاد...
نه...
دکتر ارشد: آره...
نهههه
دکتر: ارههه
نههههههه
دکتر: ارههههههه
پارک جیمین؟....دستم رو گذاشتم روی دهنم که جلوی صدای جیغم رو بگیرم....باورم نمیشد...پارک جیمین...آیدل مورد علاقه من...الان جلوی من نشسته بود و بهم لبخند میزد...وایییییییییییییی
جیمین: اسمت سویا بود درسته؟
هیجان زده رفتم سمتش...
بله بله...اسم من کیم سویا...و خیلی هیجان زده و خوشحالم که دارم شما رو از نزدیک میبینم...
....
ادامه دارد...
My heart doctor🖤💕
Part1
~سویا~
سلام سلام...اسم من کیم سویا...من یه پرستار توی بیمارستان مرکزی سئول هستم...من اینجا کیوت ترین و مهربون ترین پرستار این بیمارستان هستم...البته تعریف خود نباشه ولی اینجا همه منو خیلی دوست دارن...عاشق بیمار هام هستم و تمام سعیم رو میکنم تا اونا زود خوب بشم و احساس ناراحتی نکنن...گرچه همیشه سعی میکنم با همه خوب و مهربون باشم...اما آخرش کسانی هستن که از من خوششون نیاد...و اون روز بیمارستان به طرز عجیبی شلوغ بود...همه داشتن از یه پسر حرف میزدن...من زیاد دقت نمیکردم چون اون روز روز تعطیل من بود...شاد و خوشحال هودی صورتی رنگم رو پوشیدم هودیم بلند بود...یه دامن کوتاه سفید هم پوشیده بودم...خوشحال داشتم میرفتم از کنار تخت ها با شادی میرفتم که یهو یکی کلاه هودیم رو گرفت و کشیدم عقب...
دکتر ارشد: سویا کیوتم تو پرستار ایشونی...
لب و لوچه هام آویزون شد...
ولی من امروز روز تعطیلمه....
دکتر ارشد: ولی آقای پارک میخوان شما پرستارش باشید...
خوب آخه...
دکتر ارشد گونم رو کشید...
دکتر ارشد: سویا کیوتی بمون دیگه آقای پارک خیلی شخص مهمیه...این که تو رو انتخواب کرده یعنی خوش شانسی...
اصلا آقای پارک کی...
با دیدنش خشکم زد....فکم افتاد...
نه...
دکتر ارشد: آره...
نهههه
دکتر: ارههه
نههههههه
دکتر: ارههههههه
پارک جیمین؟....دستم رو گذاشتم روی دهنم که جلوی صدای جیغم رو بگیرم....باورم نمیشد...پارک جیمین...آیدل مورد علاقه من...الان جلوی من نشسته بود و بهم لبخند میزد...وایییییییییییییی
جیمین: اسمت سویا بود درسته؟
هیجان زده رفتم سمتش...
بله بله...اسم من کیم سویا...و خیلی هیجان زده و خوشحالم که دارم شما رو از نزدیک میبینم...
....
ادامه دارد...
- ۵.۸k
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط