رمان تهیونگ
✨On the way to liberation{ part ۴۹ }🌷
برق های عمارت خاموش شده بود...
همه چیز عمارت در تاریکی متعلق فرو رفته بود
انقدر عمارت تاریک شده بود که حتا دختر نمی تونست جلوی پاشو ببینه...
از تاریکی میترسید...
کابوس زندگیش جلوی روش بود...
توی برزخی از سیاهی تنها گیر کرده بود...
راه پله های عمارت قابل دیدن نبود...
نمی دونست چطور خودشو به اتاقش برسونه...
برگشت به سمت همون اتاقی که چند دقیقه پیش متوجه شده بود هیچکس داخلش نیست...
دستشو به سمت دستگیره برد ...
× اگه اونا بیاند بگند. چرا جای ما خوابیدی چی ... ؟!
دختر دستشو از دستگیره برداشت و قدمی به عقب برداشت....
× نمیتونم برم داخل ...
از در فاصله گرفت و قدمی دیگه ای دوباره به جلو برداشت...
سعی میکرد بدون فکر کردن به کابوسش که حالا روبه روش قرار داره به سمت راه پله ها بره...
قدم های آهسته و کوتاهی به جلو برمیداشت...
دستشو جلو آورد که اگه چیزی جلوی روش باشه بتونه حس کنه و با کله نره داخل چیزی...
ویو چند دقیقه بعد:
با درد شکمش سر جاش ایستاد...
نمی دونست چند ثانیه یا شایدم چند دقیقس که دارم دنبال راه پله میگرده...
روی زمین فرود اومد و با دستش شکمش رو گرفت...
سرشو بالا آورد... و با چشماش شروع کرد به آنالیز کردن
عمارت..
با چشمایی که در تاریکی متعلق فرو رفته بود نگاهش به چیزی خورد...
بزرگ بود ... بلند بود ... و ...
دستش به چشماش کشید ...
با خودش فکر میکرد خیالاتی شده ...
از جاش بلند شد که....
🌷 ادامه دارد...✨
دخترا کسی هست که نتونسته عضو کانال اپارتم بشه ؟
شرط نمیزارم دوست دارم ببینم خودتون چطوری حمایت میکنید
برق های عمارت خاموش شده بود...
همه چیز عمارت در تاریکی متعلق فرو رفته بود
انقدر عمارت تاریک شده بود که حتا دختر نمی تونست جلوی پاشو ببینه...
از تاریکی میترسید...
کابوس زندگیش جلوی روش بود...
توی برزخی از سیاهی تنها گیر کرده بود...
راه پله های عمارت قابل دیدن نبود...
نمی دونست چطور خودشو به اتاقش برسونه...
برگشت به سمت همون اتاقی که چند دقیقه پیش متوجه شده بود هیچکس داخلش نیست...
دستشو به سمت دستگیره برد ...
× اگه اونا بیاند بگند. چرا جای ما خوابیدی چی ... ؟!
دختر دستشو از دستگیره برداشت و قدمی به عقب برداشت....
× نمیتونم برم داخل ...
از در فاصله گرفت و قدمی دیگه ای دوباره به جلو برداشت...
سعی میکرد بدون فکر کردن به کابوسش که حالا روبه روش قرار داره به سمت راه پله ها بره...
قدم های آهسته و کوتاهی به جلو برمیداشت...
دستشو جلو آورد که اگه چیزی جلوی روش باشه بتونه حس کنه و با کله نره داخل چیزی...
ویو چند دقیقه بعد:
با درد شکمش سر جاش ایستاد...
نمی دونست چند ثانیه یا شایدم چند دقیقس که دارم دنبال راه پله میگرده...
روی زمین فرود اومد و با دستش شکمش رو گرفت...
سرشو بالا آورد... و با چشماش شروع کرد به آنالیز کردن
عمارت..
با چشمایی که در تاریکی متعلق فرو رفته بود نگاهش به چیزی خورد...
بزرگ بود ... بلند بود ... و ...
دستش به چشماش کشید ...
با خودش فکر میکرد خیالاتی شده ...
از جاش بلند شد که....
🌷 ادامه دارد...✨
دخترا کسی هست که نتونسته عضو کانال اپارتم بشه ؟
شرط نمیزارم دوست دارم ببینم خودتون چطوری حمایت میکنید
- ۳.۱k
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط