{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝙍𝙚𝙙 𝘼𝙨𝙥𝙝𝙖𝙡𝙩

𝙍𝙚𝙙 𝘼𝙨𝙥𝙝𝙖𝙡𝙩
آسفــالــت ســرخ
جونگکوک با دستی به کمر و دستی در راستای بدنش تک خنده ای کرد و سر تا پای تهیونگ رو بر انداز کرد:« خب، خوش به حالت. غیر از پولت چه چیزی داری که بهش بنازی؟»
تهیونگ با چشم های گشاد شده‌اش، دست به سینه به جونگکوک خیره شده بود. زبانش را در دهانش حرکت داد. خنده ی کوتاهی کرد و از چیزی که بود نزدیک تر شد:« خیلی چیزا دارم. »
جونگکوک هوفی کشید و دستش رو بین موهاش برد:« من که چیزی نمیبینم. »
تهیونگ چند قدمی به کنار ها برداشت و تظاهر به فکر کردن کرد:« اومم.. اگر نمی‌بینی به خاطر اینه که من میخوام نبینی. اونقدری ارزش نداری که بخوام صدمو بذارم. با صفرمم میتونم نابودت کنم. »
جونگکوک کلاه کاسکت مشکی رنگ و مات رو بالا آورد. بعد از بر انداز کردنش با فوتی گرد و غبار پخش شدند:« فعلا تنها چیزی که میبینم یه مرد مو بلونده که مزاحم کارم شده و خودنمایی می‌کنه! اگر ارزش ندارم چه چیزی تورو وسوسه کرده باهام بحث کنی و حتی از نابود کردنم صحبت کنی؟»
برای لحظه ای ابروی تهیونگ خم شد. قدمی به جلو برداشت و کلاه کاسکت رو با حرکتی سریع از دست جونگکوک قاپید و به زمین انداخت. طوری که با برخورد کلاه با زمین گرد و غبار برخاستند.
قدم دیگری برداشت. قدمی که فاصله ی هردوی اونها رو کم کرده بود. به طوری که جونگکوک هیجان خاصی که در نفس های تهیونگ بود و تهیونگ نبض جونگکوک رو احساس میکرد.
تهیونگ با حرکت زبونش پوست لب خشک شده اش رو نم دار کرد. خم شد. طوری که نفس های هیجانی‌اش با پوست جونگکوک برخورد می‌کردند.
« می‌خوام ببینم چقدر طول می‌کشه تا تمام قطعات این اسباب بازی رو خرد کنم، عروسک کوچولو.»
بعد خنده ای کرد و کمی از فاصله اش کم کرد. دستش رو داخل جیبش برد و بعد چیز کوچکی که با صدای خش خش ناشی از نایلون پیچیده شده دورش همراه بود بیرون آورد:« آبنبات؟»
جونگکوک نگاهش رو برای لحظه ای به آبنبات با بسته‌بندی قرمز بین دست های کشیده ی تهیونگ داد. دست تهیونگ رو پس زد و با لحن بی تفاوتی که با هیجان کنی قبل در تضاد بود گفت:« از چیزای شیرین خوشم نمیاد، دلمو میزنن. »
تهیونگ ابرویی بالا انداخت:« هوم؟ حیف شد که، من خیلی شیرینم. باید به این طعم عادت کنی! بهتره برای شروع از آبنبات استفاده کنی. بگیرش. »
آبنبات قرمز رنگ رو توی کلاه کاسکت جونگکوک که روی زمین بود انداخت. جونگکوک برای لحظه ای از هدف گیری دقیق تهیونگ متعجب شد. حداقل چشم هاش که اینطور می‌گفتند.
بعد دستش رو دوباره توی جیبش برد و آبنبات دیگه ای بیرون آورد. این بار با بسته بندی آبی رنگ.
جونگکوک وزن نگاه سنگینش رو روی آبنبات و بعد روی تهیونگ که درحال باز کردن آبنبات بود انداخت:« همیشه انقدر آبنبات تو جیبت داری؟»
تهیونگ درحالی که آبنبات رو تقریبا باز کرده بود زیر چشمی نگاهی به جونگکوک انداخت:« همیشه یه جواب تو آستینت داری؟»
جونگکوک با نگاهی تیز از نوک پا تا چشم های تهیونگ رو بر انداز کرد:« جواب؟ برای سوالی که نپرسیدی؟ در ضمن، اگر نمیدونی باید یادت بدم سوال رو با سوال جواب نمیدن. »
تهیونگ نگاه کلافه ای به کمی اون طرف تر انداخت و با دست موهاش رو به هم ریخت:« هی، بیخیال. احساس میکنم رقیبم یه ذره‌بین انسانیه! »
جونگکوک چیزی نگفت. درواقع چیزی برای گفتن نبود. نگاه سنگین و سردش همه چیز رو خلاصه کرده بود.
تهیونگ درحالی که آب نبات رو سمت چپ دهانش قرار داده بود قدم های بلند اما آرومی سمت کلاه کاسکت برداشت. خم شد، کلاه رو از زمین برداشت و نگاهی بهش انداخت. بعد با نگاهی که هنوز روی کلاه ثابت بود سمت جونگکوک رفت. دستش رو سمت جونگکوک دراز کرد و با صدایی که بم‌تر از قبل شده بود گفت:« بیا، بگیرش. شاید آبنباته قرمز و شیرین بتونه اون نگاهه یخی و تلخه لعنتیتو ذوب کنه. »

شرایط:
۸۵ لایک ۱۰۰ کامنت (نرسه نمیذارم. فقط نظر.) ۳۰ بازنشر
دیدگاه ها (۲۷)

محفله.

درود روالین؟ ادیت جدید زدم. به ارواح جدممم برای چصناله و جذب...

#بے_صبرانـہ_منتظرتم پارت : 6جونگکوک برای اولین بار عاشق شده ...

𝙍𝙚𝙙 𝘼𝙨𝙥𝙝𝙖𝙡𝙩p۴فاصله اش با جونگکوک خیلی کم بود. دست هاش رو روی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط