به هنگامی که با کفش های گلی ام با خوشحالی به خانه امدم
به هنگامی که با کفش هایِ گِلی اَم با خوشحالی به خانه امدم تو حواسَت بود که فرشِ نازنینت گِلی نشود ، به هنگامی که رَخت هارا جمع میکردی تو خوب میدانستی که جوراب هایَم گوشهء حمام تنها ماندهاند ، آن زمان که باد خاک هارا بر میز عزیزت مینشاند تو حواست بود که با گرمی دستانت و پارچهء زیبایَت خاکش را بگیری تا مبادا دلگیر شوَد ، هنگامی که مجسمه را لبهء میز نهادم تو میدانستی که میاُفتد ، زمانی که تَه ماهیتابه را قاشق کشیدم تو مواظب بودی که خط و خشی برندارد ؛ دیروز میخواستم از حسادت آن تابه را از بوم پرتاب کنم ، آری ، اعتراف میکنم دیوانه شدهام که خود را با آن وسایل مقایسه میکنم !
نمیدانم چگونه حال ظروفِ گران قیمتت را میفهمی به هنگامی که با دستانِ من لمس پیدا میکنند و صدایَت بالا میرَود ، به یاد دارم که هنگامی که با شمع در دستانم بر فرش میدَویدم فریاد زدی : وای نسوزد !
بله ، وای نسوزم.. فرش را میگویی ؟ گاه دلم میخواهد آنها باشم ، نمیدانم چطور اینقَدَر خوب حالِ آنها را میفهمی ، شاید چون تو به انها نگاه میکنی ؛ تو خانه را بیشتر از من میشناسی ، میدانی که ترسِ دلِ مجسمه از افتادن و برای همیشه تمام شدندش چگونه است ، باید بگویَم که مجسمهء وجود من نیز در لبهء پنجره تکان میخورد ، اما عجیب است که تو آن را نمیبینی.. من همان مجسمهام .
همیشه دلم میخواست به صاحب این کلمات بگویَم که من از همهء انها خاکی تر و کثیف تر بودم ، و به دست ها نیاز داشتم.. دست هایی که بر سرم کشیده شوَد و اشک هایَم را پاک کند و گذشتهء تارم را بتکاند ، و دودء نگرانی هایَم را نیز همچنین ، قلبم را همانند ظروف قیمتی با ظرافت در دست گرفته و گردگیری کند ؛ اما خب تو مرا نمیبینی... شاید هم آنقدر نزدیک نمیشنوی تا که ببینی !
کاش آن صندلی بودم ، همان صندلی که هرکسی اجازهء نشستن رویِ آن را ندارد ، آن وقت تو در کنارم بنشینی و با دستمال نم دارت خاکم را بتکانی و مرا به دور میزِ گرم زندگی باز گردانی ، درست در کنار خودت ؛ کاش میشد ان صندلی باشم ؛ بی بحث بگویَم آنچه هست ، و تو بفهمی انچه هست و نیست.
اما خب ؛ من کجا و آن صندلی کجا..؟
نمیدانم چگونه حال ظروفِ گران قیمتت را میفهمی به هنگامی که با دستانِ من لمس پیدا میکنند و صدایَت بالا میرَود ، به یاد دارم که هنگامی که با شمع در دستانم بر فرش میدَویدم فریاد زدی : وای نسوزد !
بله ، وای نسوزم.. فرش را میگویی ؟ گاه دلم میخواهد آنها باشم ، نمیدانم چطور اینقَدَر خوب حالِ آنها را میفهمی ، شاید چون تو به انها نگاه میکنی ؛ تو خانه را بیشتر از من میشناسی ، میدانی که ترسِ دلِ مجسمه از افتادن و برای همیشه تمام شدندش چگونه است ، باید بگویَم که مجسمهء وجود من نیز در لبهء پنجره تکان میخورد ، اما عجیب است که تو آن را نمیبینی.. من همان مجسمهام .
همیشه دلم میخواست به صاحب این کلمات بگویَم که من از همهء انها خاکی تر و کثیف تر بودم ، و به دست ها نیاز داشتم.. دست هایی که بر سرم کشیده شوَد و اشک هایَم را پاک کند و گذشتهء تارم را بتکاند ، و دودء نگرانی هایَم را نیز همچنین ، قلبم را همانند ظروف قیمتی با ظرافت در دست گرفته و گردگیری کند ؛ اما خب تو مرا نمیبینی... شاید هم آنقدر نزدیک نمیشنوی تا که ببینی !
کاش آن صندلی بودم ، همان صندلی که هرکسی اجازهء نشستن رویِ آن را ندارد ، آن وقت تو در کنارم بنشینی و با دستمال نم دارت خاکم را بتکانی و مرا به دور میزِ گرم زندگی باز گردانی ، درست در کنار خودت ؛ کاش میشد ان صندلی باشم ؛ بی بحث بگویَم آنچه هست ، و تو بفهمی انچه هست و نیست.
اما خب ؛ من کجا و آن صندلی کجا..؟
- ۵.۷k
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط