رمان مرزعشق
رمان مرزعشق 🫀
پارت۱
#ارسلان
صدای باز شدن در اومد ای از این روی دختر؛ خوبه بهش گفتم یه باره دیگه تکرارا بشه مجازات سنگینی در پیش داری.
درو باز کردم که باچهره ای پر از ترس روبه روی اتاقم بود.
ارسلان: نمیخوای بس کنی؟
دیانا: تو چی نمیخوای منو آزادکنی؟
ارسلان: قاتل خوانواده مو آزاد کنم؟(بابغض)
دیانا: ای بابا شما که رئیس باند مافیایی کجا؛ گریه کجا(باخنده)
یعنی وقتی خندید اتشم بیشتر شد تا مجازاتش کنم.
ارسلان: یادته گفتم مجازات سنگینی ار پیش داری؟
صورتش قرمز و ترسیده شد. با آرومی گفت:
دیانا: نه! خواهش میکنم ولم کن.
ارسلان: یادت هست یانهـ(باداد)
دیانا: آره یادمه که چی فُقش چندتا کتک میزنیدـ
پوزخندی زدم و گفتم؛
ارسلان: فردا شب؛ شب طولانی داریم. حالا برای اینکه امشم گرم کنیم دوتت میکنم به اتاقم.
دیانا:نه... نه.. خواهش میکنم تورو خدا.
ارسلان: هع؛ یادته منم برای پدر مادرم همین شکلی بهت التماس میکردم.
بیاتوی اتاق.
خودش که نیمد مثل بچه تخسا کشیدمش توی اتاق؛ و بهش گفتم.:
ارسلان: من فردا شب کار تورو میسازم ولی اگر بخوای فرار کنی یا هر کاری که مانع بشه من کارم رو انجام بدم؛ انوقت دیگه زنت نمیکنم. حاملت میکنم.
دیانا: مگه کشکه.
رفتم جلو خم شدم و دم گوشش گفتم:
ارسلان: برای من همچی کشکه.
بعد یه گاز کوچولو از گوشش گرفتم.
دیانا: اخه.....
ارسلان: اععع توشب خوشگلمون نه نیار دیگه. مشتاقانه منتظر چشیدن اون لبای خشگلم.
این چی بود گفتم آخه..
دیانا رفت اتاقش منم رفتم اتا قم خوابدم
پارت۱
#ارسلان
صدای باز شدن در اومد ای از این روی دختر؛ خوبه بهش گفتم یه باره دیگه تکرارا بشه مجازات سنگینی در پیش داری.
درو باز کردم که باچهره ای پر از ترس روبه روی اتاقم بود.
ارسلان: نمیخوای بس کنی؟
دیانا: تو چی نمیخوای منو آزادکنی؟
ارسلان: قاتل خوانواده مو آزاد کنم؟(بابغض)
دیانا: ای بابا شما که رئیس باند مافیایی کجا؛ گریه کجا(باخنده)
یعنی وقتی خندید اتشم بیشتر شد تا مجازاتش کنم.
ارسلان: یادته گفتم مجازات سنگینی ار پیش داری؟
صورتش قرمز و ترسیده شد. با آرومی گفت:
دیانا: نه! خواهش میکنم ولم کن.
ارسلان: یادت هست یانهـ(باداد)
دیانا: آره یادمه که چی فُقش چندتا کتک میزنیدـ
پوزخندی زدم و گفتم؛
ارسلان: فردا شب؛ شب طولانی داریم. حالا برای اینکه امشم گرم کنیم دوتت میکنم به اتاقم.
دیانا:نه... نه.. خواهش میکنم تورو خدا.
ارسلان: هع؛ یادته منم برای پدر مادرم همین شکلی بهت التماس میکردم.
بیاتوی اتاق.
خودش که نیمد مثل بچه تخسا کشیدمش توی اتاق؛ و بهش گفتم.:
ارسلان: من فردا شب کار تورو میسازم ولی اگر بخوای فرار کنی یا هر کاری که مانع بشه من کارم رو انجام بدم؛ انوقت دیگه زنت نمیکنم. حاملت میکنم.
دیانا: مگه کشکه.
رفتم جلو خم شدم و دم گوشش گفتم:
ارسلان: برای من همچی کشکه.
بعد یه گاز کوچولو از گوشش گرفتم.
دیانا: اخه.....
ارسلان: اععع توشب خوشگلمون نه نیار دیگه. مشتاقانه منتظر چشیدن اون لبای خشگلم.
این چی بود گفتم آخه..
دیانا رفت اتاقش منم رفتم اتا قم خوابدم
- ۳.۶k
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط