I need youre body
I need you're body
part 14
ویو نیلا
ن. چی میگی
تا طبقه بالا رفتیم و به جای اینکه سمت اتاق من بره رفت یه جای دیگه معلوم شد اتاق خواب خودش بوده قشنگ بود و تم مشکی داشت من رو انداخت رو تخت داشت میومد سمتم که که لبامو آره منم اعصابم خورد شد و یکی خوابوندم تو گوشش ( فوحش به نیلا آزاده تو کامنتا هرچی خواستید بهش بگید) بعد از چند دقیقه یه نعره ای کشید و نگاه به من کرد
ک. چطور جرئت میک......
که حرفشو قطع کردم و با صدای بلند گفتم
ن. تو چطور جرئت میکنی من رو از کشورم و از خانوادم کشوندی آوردی وسط ناکجا آباد من دلم تنگ شده دلم تنگ برای (با بغض) دوستام شهرم خانوادم کشورم درک میکنی بعد توقع داری خیلی واضح بیام بگم بیا این بدن مال تو که هر کاری خواستی باهاش بکن نه من از اون جنده هایی که هر شب زیرت میخوابم نیستم من رگ و ریشه دارم میفهمی ( گریه میکنه و اینا رو میگه)
ک. م.....
ن. ساکت گوشیمو ازم گرفتی نمیزاری یه زنگ بزنم نگرانم نباشن آزادی ندارم حتی نمیتونم پام رو از اتاقم بزارم بیرون تو کی هستی که برای من تصمیم میگیری ولم کن بزار زندگیمو بکنم من نمیدونم چه گناهی کردم که گیر تو افتادم
بعدش هم اشک هامو پاک کردم و از اتاق رفتم بیرون و به سمت اتاقم حرکت کردم و در رو بستم خودم رو پرت کردم رو تخت و یکی از بالشت هارو بغل کردم و شروع کردم به گریه کردن
ویو کوک
به حرف هاش که دقت میکنم بد نمیگه چرا واقعا چرا این دختر
چرا من باید به این دختر وابسته بشم
العان هم که دیگه نگام نمیکنه باید با یه نفر مشورت کنم و اولین کسی که به ذهنم رسید جیمین بود بهش زنگ زدن و کل ماجرا رو تعریف کردم
جیمین. خب کار تو هم اشتباه بوده اینکه یه خورده زیاده روی کردی ولی درکت میکنم درد داری باز هم میشه درستش کرد
ک . چجوری
جیمین . خب تو اول باید باهاش آشتی کنی بعد حرف هاتو بهش بزنی ببینی چی میخواد اگه راضی نشد اون وقت اجبار رو تو کارت بیاری
ک. العان چیکار کنم
جیمین . خب قدم اول باید باهاش آشتی کنی چیزی که خوشحالم میکنه براش بخر و برو معذرت خواهی کن
ک. چی بخرم
جیمین . معمولا چون میخوای معذرت خواهی کنی کادو نخر مثلا گل بخر یا عروسک یا خوراکی مورد علاقش
ک. خوراکی مورد علاقش فکر کنم شیر کاکائو باشه ولی هم گل میخرم هم عروسک
جیمین . خوبه فقط همین العان نری صبر کن و بزار یکم دیگه آروم شه آها خوب شد یادم اومد فردا شب یه مهمونی دعوتیم برای آیدل هاست و من گفتم که تو دوست دختر داری دست نیلا رو بگیر و بیا
ک. چرا اینو گفتی
جیمین. دیگه گفتم دیگه
ک. خیلب حله
جیمین . خدافظ
ک . خدافظ
خب میرم کار های گل و اینا رو انجام بدم تا اون آروم شه
ویو دو ساعت بعد
العان کار ها آمادس دسته گل بزرگ و یه دونه خرس سفید و یه باکس پر از شیر کاکائو به اجوما سپردم که از تو اتاقش بکشتش بیرون تا بتونیم به چند تا خدمتکار ها وسایل رو ببریم تو اتاقش
ویو نیلا تقریبا خواب بودم که یکنفر در زد از رو کلافگی گفتم کیه
اجوما . دخترم منم میشه یه لحضه بیام
خودم رو جمع و جور کردم و گفتم
ن. بیا داخل
اجوما. دخترم از اونجایی که غذای شما خیلی طرفدار پیدا کرده میخواستم دستورشون رو ازت بگیرم
ن. اوهوم خب بیا رو کاغذ برات بنویسم
اجوما . نه دخترم بیا تو آشپز خونه بهم بگو
یکم از رفتار اجوما تعجب کردم ولی چیزی نگفتم و دنبالش رفتم
تو آشپز خونه اجوما خیلی سوال های عجیبی میپرسید تا اینکه یه پیامک رو گوشیش اومد و گفت
اجوما . خب سوالام همین بود دیگه میتونی بری تو اتاقت و استراحت کنی
ن. اوهوم باشه
داشتم میرفتم طبقه بالا که
هووووووفففف این یارو جومونگ رو دیدم اسکل داشت میرفت تو اتاقش یه نگاه سرد بهش کردم و در اتاقو باز کردم در رو که باز کردم بگید چه صحنه ای دیدم یه خرس گنده با دسته گل رز قرمز بزرگ نمیتونه کار جومونگ باشه سرمو از اتاق آوردم بیرون دیدم تو راهرو وایستاده و بهم لبخند میزنه منم بهش لبخند زدم ولی چیزی نگفتم داشتم میومد سمت اتاق خیلی آروم منم دستشو گرفتم و کشیدمش تو اتاق و محکم بغلش کردم عضله های سفتش رو میتونستم حس کنم که اونم متقابل بغلم کرد ( اَه خودم داره از رمان خودم چندشم میشه) حس آرامش خاصی تو بغلش داشتم که ازم جداشد و گفت بابت امروز معذرت میخوام
ن. نه بابا اشکالی نداره
با چشماش اشاره ای به گل کرد و گفت نمیخوای بری سمتشون
کلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلی
عزیزای دل حمایت
part 14
ویو نیلا
ن. چی میگی
تا طبقه بالا رفتیم و به جای اینکه سمت اتاق من بره رفت یه جای دیگه معلوم شد اتاق خواب خودش بوده قشنگ بود و تم مشکی داشت من رو انداخت رو تخت داشت میومد سمتم که که لبامو آره منم اعصابم خورد شد و یکی خوابوندم تو گوشش ( فوحش به نیلا آزاده تو کامنتا هرچی خواستید بهش بگید) بعد از چند دقیقه یه نعره ای کشید و نگاه به من کرد
ک. چطور جرئت میک......
که حرفشو قطع کردم و با صدای بلند گفتم
ن. تو چطور جرئت میکنی من رو از کشورم و از خانوادم کشوندی آوردی وسط ناکجا آباد من دلم تنگ شده دلم تنگ برای (با بغض) دوستام شهرم خانوادم کشورم درک میکنی بعد توقع داری خیلی واضح بیام بگم بیا این بدن مال تو که هر کاری خواستی باهاش بکن نه من از اون جنده هایی که هر شب زیرت میخوابم نیستم من رگ و ریشه دارم میفهمی ( گریه میکنه و اینا رو میگه)
ک. م.....
ن. ساکت گوشیمو ازم گرفتی نمیزاری یه زنگ بزنم نگرانم نباشن آزادی ندارم حتی نمیتونم پام رو از اتاقم بزارم بیرون تو کی هستی که برای من تصمیم میگیری ولم کن بزار زندگیمو بکنم من نمیدونم چه گناهی کردم که گیر تو افتادم
بعدش هم اشک هامو پاک کردم و از اتاق رفتم بیرون و به سمت اتاقم حرکت کردم و در رو بستم خودم رو پرت کردم رو تخت و یکی از بالشت هارو بغل کردم و شروع کردم به گریه کردن
ویو کوک
به حرف هاش که دقت میکنم بد نمیگه چرا واقعا چرا این دختر
چرا من باید به این دختر وابسته بشم
العان هم که دیگه نگام نمیکنه باید با یه نفر مشورت کنم و اولین کسی که به ذهنم رسید جیمین بود بهش زنگ زدن و کل ماجرا رو تعریف کردم
جیمین. خب کار تو هم اشتباه بوده اینکه یه خورده زیاده روی کردی ولی درکت میکنم درد داری باز هم میشه درستش کرد
ک . چجوری
جیمین . خب تو اول باید باهاش آشتی کنی بعد حرف هاتو بهش بزنی ببینی چی میخواد اگه راضی نشد اون وقت اجبار رو تو کارت بیاری
ک. العان چیکار کنم
جیمین . خب قدم اول باید باهاش آشتی کنی چیزی که خوشحالم میکنه براش بخر و برو معذرت خواهی کن
ک. چی بخرم
جیمین . معمولا چون میخوای معذرت خواهی کنی کادو نخر مثلا گل بخر یا عروسک یا خوراکی مورد علاقش
ک. خوراکی مورد علاقش فکر کنم شیر کاکائو باشه ولی هم گل میخرم هم عروسک
جیمین . خوبه فقط همین العان نری صبر کن و بزار یکم دیگه آروم شه آها خوب شد یادم اومد فردا شب یه مهمونی دعوتیم برای آیدل هاست و من گفتم که تو دوست دختر داری دست نیلا رو بگیر و بیا
ک. چرا اینو گفتی
جیمین. دیگه گفتم دیگه
ک. خیلب حله
جیمین . خدافظ
ک . خدافظ
خب میرم کار های گل و اینا رو انجام بدم تا اون آروم شه
ویو دو ساعت بعد
العان کار ها آمادس دسته گل بزرگ و یه دونه خرس سفید و یه باکس پر از شیر کاکائو به اجوما سپردم که از تو اتاقش بکشتش بیرون تا بتونیم به چند تا خدمتکار ها وسایل رو ببریم تو اتاقش
ویو نیلا تقریبا خواب بودم که یکنفر در زد از رو کلافگی گفتم کیه
اجوما . دخترم منم میشه یه لحضه بیام
خودم رو جمع و جور کردم و گفتم
ن. بیا داخل
اجوما. دخترم از اونجایی که غذای شما خیلی طرفدار پیدا کرده میخواستم دستورشون رو ازت بگیرم
ن. اوهوم خب بیا رو کاغذ برات بنویسم
اجوما . نه دخترم بیا تو آشپز خونه بهم بگو
یکم از رفتار اجوما تعجب کردم ولی چیزی نگفتم و دنبالش رفتم
تو آشپز خونه اجوما خیلی سوال های عجیبی میپرسید تا اینکه یه پیامک رو گوشیش اومد و گفت
اجوما . خب سوالام همین بود دیگه میتونی بری تو اتاقت و استراحت کنی
ن. اوهوم باشه
داشتم میرفتم طبقه بالا که
هووووووفففف این یارو جومونگ رو دیدم اسکل داشت میرفت تو اتاقش یه نگاه سرد بهش کردم و در اتاقو باز کردم در رو که باز کردم بگید چه صحنه ای دیدم یه خرس گنده با دسته گل رز قرمز بزرگ نمیتونه کار جومونگ باشه سرمو از اتاق آوردم بیرون دیدم تو راهرو وایستاده و بهم لبخند میزنه منم بهش لبخند زدم ولی چیزی نگفتم داشتم میومد سمت اتاق خیلی آروم منم دستشو گرفتم و کشیدمش تو اتاق و محکم بغلش کردم عضله های سفتش رو میتونستم حس کنم که اونم متقابل بغلم کرد ( اَه خودم داره از رمان خودم چندشم میشه) حس آرامش خاصی تو بغلش داشتم که ازم جداشد و گفت بابت امروز معذرت میخوام
ن. نه بابا اشکالی نداره
با چشماش اشاره ای به گل کرد و گفت نمیخوای بری سمتشون
کلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلیلی
عزیزای دل حمایت
- ۳۰۱
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط