{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

FALLEN ECHOES

FALLEN ECHOES

Part 9

صبح روز بعد، هیونجین حتی یک لحظه هم نتوانست روی کارهای شرکت تمرکز کند.

تصویر ویدئو مدام در ذهنش تکرار می‌شد.

«نباید بذاریم هیونجین حقیقت رو بفهمه.»

هر بار که آن جمله را به یاد می‌آورد، حس می‌کرد قطعه‌ای از یک پازل بزرگ را پیدا کرده است.

اما هنوز تصویر کامل را نمی‌دید.

او تصمیم گرفت فعلاً چیزی به فیلیکس نگوید.

نه به این خاطر که به او اعتماد نداشت.

بلکه چون نمی‌خواست قبل از مطمئن شدن، کسی را درگیر کند.

---

بعد از پایان جلسه‌های شرکت، هیونجین مخفیانه به بخش بایگانی رفت.

جایی که پرونده‌های قدیمی شرکت نگهداری می‌شدند.

سالن تقریباً خالی بود.

او شروع به جست‌وجو میان پرونده‌های مربوط به سال حادثه کرد.

دقایقی بعد، نامی توجهش را جلب کرد.

کانگ مین‌سو

هیونجین سریع پوشه را بیرون کشید.

اما وقتی آن را باز کرد، چیزی عجیب دید.

بیشتر صفحات از داخل پرونده کنده شده بودند.

فقط چند برگ باقی مانده بود.

انگار کسی عمداً اطلاعات را حذف کرده بود.

---

در میان همان صفحات باقی‌مانده، یک گزارش مالی پیدا شد.

هیونجین با دقت آن را خواند.

و هرچه جلوتر رفت، اخم‌هایش بیشتر در هم رفت.

چند ماه قبل از حادثه، مبلغ بسیار زیادی از حساب شرکت ناپدید شده بود.

اما هیچ توضیحی برای آن وجود نداشت.

نام تأییدکننده اسناد نیز مشخص بود.

کانگ مین‌سو.

---

هیونجین پوشه را بست.

حالا مطمئن شده بود که موضوع فقط یک تصادف یا یک حادثه ساده نیست.

پای پول، خیانت و دروغ هم در میان بود.

اما هنوز نمی‌دانست چرا خودش هدف قرار گرفته بود.

---

آن شب هنگام خروج از شرکت، احساس کرد کسی دنبالش می‌کند.

در ابتدا سعی کرد بی‌تفاوت باشد.

اما بعد از چند خیابان، مطمئن شد.

یک خودروی مشکی پشت سرش حرکت می‌کرد.

هرجا می‌رفت، همان خودرو نیز دنبال او می‌آمد.

ضربان قلبش بالا رفت.

ناخودآگاه سرعتش را بیشتر کرد.

اما ماشین هم سرعت گرفت.

---

در یکی از خیابان‌های خلوت، ناگهان خودروی مشکی راهش را بست.

هیونجین با ترمز شدیدی متوقف شد.

قلبش به شدت می‌کوبید.

در ماشین روبه‌رو باز شد.

مردی ناشناس از آن پیاده شد.

چهره‌اش زیر کلاه پنهان بود.

او چند قدم به سمت ماشین هیونجین آمد.

هیونجین آماده شد تا پیاده شود.

اما مرد فقط پاکتی را روی زمین انداخت.

سپس بدون گفتن حتی یک کلمه برگشت و سوار ماشین شد.

و چند ثانیه بعد ناپدید شد.

---

دست‌های هیونجین هنگام برداشتن پاکت می‌لرزید.

وقتی آن را باز کرد، رنگ از صورتش پرید.

داخل پاکت یک عکس قدیمی قرار داشت.

عکس متعلق به چند سال قبل بود.

در تصویر، خودش و فیلیکس کنار هم ایستاده بودند.

هر دو لبخند می‌زدند.

اما چیزی که او را شوکه کرد، نوشته پشت عکس بود.

با خط خودش نوشته شده بود:

«مهم نیست چه اتفاقی بیفته... من همیشه ازت محافظت می‌کنم.»

هیونجین برای چند لحظه نتوانست نفس بکشد.

نمی‌دانست چرا.

اما خواندن آن جمله باعث شد قلبش درد بگیرد.

انگار صاحب آن جمله برایش از هر چیزی مهم‌تر بوده است.

و با وجود اینکه هنوز حافظه‌اش برنگشته بود...

برای اولین بار احساس کرد گذشته‌اش به شکلی عمیق و دردناک به فیلیکس گره خورده است.

اما هنوز نمی‌دانست چقدر عمیق...





رمان بعدی:
me sexy toy
my crazy killer
my real love




بفرمایید😭😭😭ببخشید دیر گذاشتم 😭😭
خیلییی بد شدههههه ولی اگر دوس داشتید منتظر پارت بعدی هیونی باشید ✨️🙃🎀🥟








#Hyunjin
دیدگاه ها (۳۴)

#My.crazy.killer... the last part 9اما همون قات...

معرفی رمان جدید جای my crazy killer که تموم شده که برای پار...

FALLEN ECHOESPart 8آن شب باران آرامی می‌بارید.قطرات باران به...

#my.real.love. part 3چند روز گذشت و هوا سردتر از قب...

«سمفونی سکوت»پارت ۱ ::درِ سنگین با صدای بلندی کوبیده شد و با...

Beauty and the Beast...

نمیبخشمت p.3

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط