{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

FALLEN ECHOES

FALLEN ECHOES

Part 8

آن شب باران آرامی می‌بارید.

قطرات باران به شیشه‌های اتاق هیونجین برخورد می‌کردند و صدایی یکنواخت در فضا می‌پیچید.

اما ذهن او آرام نبود.

عکس روی میز قرار داشت.

همان عکسی که عصر پیدا کرده بود.

برای چندمین بار آن را برداشت و با دقت نگاه کرد.

خودش.

فیلیکس.

و در پس‌زمینه، خودرویی در آتش.

هرچه بیشتر نگاه می‌کرد، حس می‌کرد چیزی در اعماق ذهنش تکان می‌خورد.

خاطره‌ای که هنوز کامل نشده بود.

ناگهان نگاهش روی گوشه عکس ثابت ماند.

چیزی آنجا دیده می‌شد.

یک ساختمان.

هیونجین عکس را نزدیک‌تر آورد.

ساختمان قدیمی و متروکه‌ای بود که در پشت تصویر دیده می‌شد.

انگار محل حادثه نزدیک آنجا بوده است.

---

صبح روز بعد، بدون اینکه چیزی به فیلیکس بگوید، تصمیم گرفت آن مکان را پیدا کند.

چند ساعت بعد، ماشینش در جاده‌ای خلوت متوقف شد.

ساختمان دقیقاً همان بود.

قدیمی.

متروکه.

و تقریباً فراموش‌شده.

درهای زنگ‌زده و پنجره‌های شکسته آن، حس عجیبی ایجاد می‌کردند.

هیونجین آرام وارد ساختمان شد.

صدای قدم‌هایش در راهروهای خالی می‌پیچید.

بوی گرد و خاک همه جا را پر کرده بود.

ناگهان متوجه اتاقی شد که در انتهای راهرو قرار داشت.

در نیمه‌باز بود.

او وارد شد.

داخل اتاق چیز خاصی وجود نداشت.

فقط چند قفسه شکسته و یک میز قدیمی.

اما روی زمین چیزی توجهش را جلب کرد.

یک فلش مموری.

کوچک و خاک‌گرفته.

انگار سال‌ها آنجا افتاده بود.

هیونجین آن را برداشت.

قلبش بی‌دلیل تندتر می‌زد.

احساس می‌کرد این فلش به گذشته‌اش مربوط است.

---

وقتی به خانه برگشت، مستقیم به اتاق کارش رفت.

فلش را به لپ‌تاپ وصل کرد.

فقط یک فایل داخل آن بود.

یک ویدئو.

دستش روی ماوس لرزید.

چند ثانیه به صفحه خیره ماند.

بعد فایل را باز کرد.

تصویر تار و لرزان بود.

انگار دوربینی مخفی آن را ضبط کرده بود.

چند مرد در حال صحبت بودند.

صدا واضح نبود.

اما ناگهان یکی از چهره‌ها باعث شد هیونجین خشکش بزند.

او آن مرد را می‌شناخت.

کانگ مین‌سو.

همان مشاور قدیمی شرکت.

مردی که ادعا می‌کرد نگران اوست.

فیلم فقط چند ثانیه ادامه داشت.

اما قبل از پایان، جمله‌ای شنیده شد.

جمله‌ای که باعث شد خون در رگ‌های هیونجین یخ بزند.

«نباید بذاریم هیونجین حقیقت رو بفهمه.»

ویدئو همان لحظه قطع شد.

اتاق در سکوت فرو رفت.

هیونجین مات و مبهوت به صفحه لپ‌تاپ خیره ماند.

حالا دیگر مطمئن بود.

حادثه یک اتفاق ساده نبوده.

و کانگ مین‌سو بیشتر از چیزی که نشان می‌داد، در این ماجرا نقش داشت.

اما هنوز نمی‌دانست چرا.

و مهم‌تر از آن...

نمی‌دانست حقیقتی که همه از آن می‌ترسند، دقیقاً چیست.

در همان لحظه، پشت پنجره اتاق، سایه مردی دیده شد.

مردی که چند ثانیه به داخل نگاه کرد.

و بعد در تاریکی شب ناپدید شد...




بفرمایید😭😭😭ببخشید دیر گذاشتم 😭😭
خیلییی بد شدههههه ولی اگر دوس داشتید منتظر پارت بعدی هیونی باشید ✨️🙃🎀🥟








#Hyunjin
دیدگاه ها (۱۳)

#my.real.love. part 3چند روز گذشت و هوا سردتر از قب...

#My.crazy.killer. part 8...لب‌هاشون به هم ...

#FALLEN.ECHOESPart 2باران هنوز می‌بارید.هیونجین از پنجره به ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط