رمان شازده کوچولو
رمان شازده کوچولو
پارت ۱۲
ارسلان: توی اون تاریکی چیزی جز صورت نفس و اون دختر نمیتونستم ببینم
دیانا: آروم سینمو از تو دهنش کشیدم بیرون و شیشه شیر و گذاشتم تو دهنش کم کم خوابش برد
ارسلان: گذاشتمش تو تختش رفتم به سمت تخت خودم و خوابیدم
.. فردا ...
دیانا: صبح احساس کردم چیزی دوره نگاهی کردم دست ارباب دورم بود از خجالت آب شدم آروم خواستم دستشو بردارم که حصار دستشو محکم تر کرد با هزارتا مکافات از بغلش دراومدم
رمان شازده کوچولو
پارت۱۳
ارسلان: با احساس اینکه نور به چشمم میخوره بیدار شدم نگاهی به ساعت کردم دیدم ساعت ۱۱ دستی رو چشام کشیدم و بغلم و نگاه کردم با جای خالیش مواجه شدم یکم اخمام رفت تو هم
دیانا: به سمت گهواره نفس رفتم بیدار بود دستشو به بلا کشید دلم براش قنج رفت ای خودا بغلش کردم و قربون صدقه اشمیرفتم
ارسلان: وقتی بالا سر نفس دیدمش خیالم راحت شد اخمم باز شد رفتم جلو نگاهی بهشون کردم باز روبند زده بود آخه من چی بگم البته از باحیاییش خوشم اومد و فهمیدم با هیچکس نبوده چقدر این دوتا خواهر باهم فرق داشتن
اینم هدیه به دلیل سالگرد پیجمون❤️♥️
پارت ۱۲
ارسلان: توی اون تاریکی چیزی جز صورت نفس و اون دختر نمیتونستم ببینم
دیانا: آروم سینمو از تو دهنش کشیدم بیرون و شیشه شیر و گذاشتم تو دهنش کم کم خوابش برد
ارسلان: گذاشتمش تو تختش رفتم به سمت تخت خودم و خوابیدم
.. فردا ...
دیانا: صبح احساس کردم چیزی دوره نگاهی کردم دست ارباب دورم بود از خجالت آب شدم آروم خواستم دستشو بردارم که حصار دستشو محکم تر کرد با هزارتا مکافات از بغلش دراومدم
رمان شازده کوچولو
پارت۱۳
ارسلان: با احساس اینکه نور به چشمم میخوره بیدار شدم نگاهی به ساعت کردم دیدم ساعت ۱۱ دستی رو چشام کشیدم و بغلم و نگاه کردم با جای خالیش مواجه شدم یکم اخمام رفت تو هم
دیانا: به سمت گهواره نفس رفتم بیدار بود دستشو به بلا کشید دلم براش قنج رفت ای خودا بغلش کردم و قربون صدقه اشمیرفتم
ارسلان: وقتی بالا سر نفس دیدمش خیالم راحت شد اخمم باز شد رفتم جلو نگاهی بهشون کردم باز روبند زده بود آخه من چی بگم البته از باحیاییش خوشم اومد و فهمیدم با هیچکس نبوده چقدر این دوتا خواهر باهم فرق داشتن
اینم هدیه به دلیل سالگرد پیجمون❤️♥️
- ۱۱.۳k
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط