گفت از حرفام ناراحت نشدی

گفت: از حرفام ناراحت نشدی ...؟

گفت: از حرفام ناراحت نشدی ...؟
گفتم: نه
گفت: ولی هر کی بود یه چیزی بهم میگفت
گفتم:مادرم انسولین میزد...اولا خیلی دردش میگرفت، بعدش کمتر شد، حالا هر وقت سوزنو تو پوستش فرو میکنه، فقط میخنده.
الان منم اونطوری‌ام...
آدمها رو به اون مرحله نرسونیم ..:)
دیدگاه ها (۲)

وقتی بعد از یه دعوای شدید با دوست پسرت مجبور بودید شب پیش هم...

وقتی مربی بدنسازی و برادر ناتینت بودپارت ۱🔑ویو مینا:نشسته بو...

part 53یونگی دستشو گرفت و گذاشت روی پای خودش و آروم آروم بان...

پارت ۶ازش جدا شدم و دیدم داره میخنده.گفتم:سوهی: چته!؟ چرا می...

پارت ۸ [ آزمایش ۰۰۶ و ۰۰۷ ]ویو انیا انیا و دامیل تنها شدن گ...

چند پارتی

تک پارتی (چه عرض کنم چندپارتی)غمگین:وقتی تصادف میکنید و تو.....

You are mine...⁸یهو زیر دلم تیر کشید..ناخداگاه دستم رو روی ش...

★دوست بچگی...(p⁶(endعمیقاً احساس میکردم دارم با یک غریبه حرف...

part 2بعد اینکه پزشک دارو ها رو تجویز کرد.. با تشکر از اتاقش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط