p37
p37
بارون شدیدی میبارید. تهیونگ چندین بار با هلنا تماس گرفته بود. بدون جواب. از موقع ای که رفته بود عمارت الکس دیگه خبری ازش نبود.
قلبش شور میزد. تا اینکه یک پیام ناشناس دریافت کرد.
(اگه هلنا رو میخوای، تنها بیا)
آدرس زیرش نوشته شده بود.
نیم ساعت بعد:
تهیونگ درِ انبار متروکه را با لگد باز کرد.
×هلنا!
صدای فریادش در ساختمان پیچید. هلنا روی یک صندلی نشسته بود و دستهایش بسته شده بودند. به محض دیدن تهیونگ اشک در چشمانش جمع شد.
÷تهیونگ!
تهیونگ به سمتش دوید. اما صدای دست زدن کسی باعث شد متوقف شود. الکس از تاریکی بیرون آمد.
_بالاخره رسیدی.
تهیونگ با خشم گفت:
×اگه یک تار مو از سرش کم شده باشه...
الکس خندید.
_همه همینو میگین.
تهیونگ جلو رفت
×ولش کن.
_حتماً.
الکس سرش را کج کرد.
_ولی قبلش یه سوال.
هلنا با ترس به هر دو نگاه میکرد و الکس لبخند سردی زد.
_چرا اینقدر دیر اومدی دنبال خواهرت؟
تهیونگ خشکش زد. هلنا اخم کرد.
÷چی داری میگی؟
الکس نگاهش را از تهیونگ برنداشت.
_اوه... پس بهش نگفتی؟
×خفه شو.
صدای تهیونگ خطرناک شده بود اما الکس ادامه داد.
_بهش نگفتی که شما دو نفر از یک خون هستین؟
هلنا رنگش پرید.
÷تهیونگ...؟
سکوت. فقط صدای باران شنیده میشد. الکس پوزخند زد.
_عشق زندگیت حقیقت رو نمیدونه؟
هلنا ناباورانه به تهیونگ خیره شد.
÷دروغ میگه... مگه نه؟
تهیونگ حرفی نزد و همین سکوت...بدترین جواب ممکن بود.
اشک در چشمان هلنا جمع شد
÷نه...
صدایش شکست.
÷نه...
تهیونگ به سمتش رفت.
×هلنا، گوش کن...
÷نه!
برای اولین بار هلنا از او فاصله گرفت. دستهایش که هنوز بسته بود میلرزید.
÷این حقیقت داره؟
تهیونگ چشمهایش را بست سالها تلاش کرده بود این راز دفن بماند. اما حالا... در بدترین لحظه ممکن فاش شده بود.
وقتی دوباره چشم باز کرد، فقط یک جمله گفت:
×من میخواستم خودم بهت بگم.
اشک روی گونه هلنا سرازیر شد. و الکس که تمام این آشوب را تماشا میکرد، لبخند پیروزمندانهای زد.دقیقاً همین را میخواست. نابودی همه چیز.
⭐️⭐️
بارون شدیدی میبارید. تهیونگ چندین بار با هلنا تماس گرفته بود. بدون جواب. از موقع ای که رفته بود عمارت الکس دیگه خبری ازش نبود.
قلبش شور میزد. تا اینکه یک پیام ناشناس دریافت کرد.
(اگه هلنا رو میخوای، تنها بیا)
آدرس زیرش نوشته شده بود.
نیم ساعت بعد:
تهیونگ درِ انبار متروکه را با لگد باز کرد.
×هلنا!
صدای فریادش در ساختمان پیچید. هلنا روی یک صندلی نشسته بود و دستهایش بسته شده بودند. به محض دیدن تهیونگ اشک در چشمانش جمع شد.
÷تهیونگ!
تهیونگ به سمتش دوید. اما صدای دست زدن کسی باعث شد متوقف شود. الکس از تاریکی بیرون آمد.
_بالاخره رسیدی.
تهیونگ با خشم گفت:
×اگه یک تار مو از سرش کم شده باشه...
الکس خندید.
_همه همینو میگین.
تهیونگ جلو رفت
×ولش کن.
_حتماً.
الکس سرش را کج کرد.
_ولی قبلش یه سوال.
هلنا با ترس به هر دو نگاه میکرد و الکس لبخند سردی زد.
_چرا اینقدر دیر اومدی دنبال خواهرت؟
تهیونگ خشکش زد. هلنا اخم کرد.
÷چی داری میگی؟
الکس نگاهش را از تهیونگ برنداشت.
_اوه... پس بهش نگفتی؟
×خفه شو.
صدای تهیونگ خطرناک شده بود اما الکس ادامه داد.
_بهش نگفتی که شما دو نفر از یک خون هستین؟
هلنا رنگش پرید.
÷تهیونگ...؟
سکوت. فقط صدای باران شنیده میشد. الکس پوزخند زد.
_عشق زندگیت حقیقت رو نمیدونه؟
هلنا ناباورانه به تهیونگ خیره شد.
÷دروغ میگه... مگه نه؟
تهیونگ حرفی نزد و همین سکوت...بدترین جواب ممکن بود.
اشک در چشمان هلنا جمع شد
÷نه...
صدایش شکست.
÷نه...
تهیونگ به سمتش رفت.
×هلنا، گوش کن...
÷نه!
برای اولین بار هلنا از او فاصله گرفت. دستهایش که هنوز بسته بود میلرزید.
÷این حقیقت داره؟
تهیونگ چشمهایش را بست سالها تلاش کرده بود این راز دفن بماند. اما حالا... در بدترین لحظه ممکن فاش شده بود.
وقتی دوباره چشم باز کرد، فقط یک جمله گفت:
×من میخواستم خودم بهت بگم.
اشک روی گونه هلنا سرازیر شد. و الکس که تمام این آشوب را تماشا میکرد، لبخند پیروزمندانهای زد.دقیقاً همین را میخواست. نابودی همه چیز.
⭐️⭐️
- ۱.۱k
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط