p38
p38
ویو جونگکوک:
جونگکوک توی دفترش نشسته بود. پروندهای روی میز باز بود، اما حتی یک خطش رو هم نمیخوند.
در اتاق باز شد. تهیونگ وارد شد. صورتش هنوز از دعوا کبود بود.
جونگکوک بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت:
_کجا بودی؟
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.
×پیش الکس.
جونگکوک بالاخره نگاهش کرد.
_چی؟
×هلنا رو دزدیده بود.
جونگکوک از جاش بلند شد.
_الان کجاست؟
_خوبه... نجاتش دادم.
جونگکوک نفس راحتی کشید.
_پس این قیافه برای چیه؟
تهیونگ لبخند تلخی زد.
×الکس یه رازی رو جلوی هلنا فاش کرد...
جونگکوک اخم کرد.
_همون راز؟
×اره
چند لحظه سکوت بینشون افتاد.
بعد تهیونگ آروم گفت:
×ولی یه چیز دیگه هم فهمیدم.
جونگکوک منتظر نگاهش کرد.
×الکس این کارا رو فقط برای الینا نمیکنه.
_یعنی؟
×اون میخواد همهمون رو نابود کنه.
جونگکوک دستهاش رو توی جیبش کرد.
_دلیلش؟
×نمیدونم... ولی مطمئنم نقشه بزرگتری داره.
همون لحظه گوشی تهیونگ زنگ خورد. هلنا بود. تهیونگ چند ثانیه به صفحه خیره موند، اما جرئت جواب دادن نداشت.تماس قطع شد. جونگکوک گوشی رو از دستش گرفت.
_اگه دوستش داری، فرار نکن.
تهیونگ تلخ خندید.
×تو هم از کسی که دوستش داشتی فرار کردی»
جونگکوک چیزی نگفت.فقط برای چند لحظه یاد الینا افتاد...و دوباره تصویر اون شب جلوی چشمش اومد.
_بچه مال الکسه...
فکش منقبض شد.
_از فردا...
تهیونگ سرش رو بلند کرد.
_تمام آدمهامون رو میفرستم دنبال الکس.
_میخوام بدونم دقیقاً داره چه بازیای راه میندازه.
ویو الکس:
الکس توی دفترش ایستاده بود. یکی از افرادش وارد شد.
@رئیس... همه چیز طبق نقشه پیش رفت.
الکس لبخند زد.
-خوبه.
@مرحله بعدی؟
الکس از پنجره به بیرون نگاه کرد و آروم گفت:
-وقتشه جونگکوک همه چیزش رو از دست بده...
در حالی که پشت در اتاق الینا ناخواسته آخرین جمله الکس را شنید و برای اولین بار، احساس کرد اتفاق خیلی بدتری در راه. الینا نفسش رو حبس کرده بود.
صدای الکس واضح شنیده میشد.
-از فردا مرحله آخر شروع میشه.
یکی از افرادش پرسید:
=منظورتون جونگکوکه؟
-آره... وقتی همه چیزش رو ازش بگیرم، دیگه چیزی برای جنگیدن نداره.
قلب الینا فرو ریخت.بیاختیار یک قدم عقب رفت.
صدای پایش روی زمین پیچید. الکس سریع در اتاق را باز کرد. نگاهش مستقیم روی الینا افتاد.
-داشتی گوش میکردی؟
+نه... من فقط...
الکس نزدیکش شد.
-دروغ نگو.
الینا سکوت کرد. الکس لبخند تلخی زد.
-هنوز هم نگران جونگکوکی؟
+من فقط نمیخوام خون کسی ریخته بشه.
الکس صورتش را به او نزدیک کرد.
-پس مطمئن شو هیچوقت حقیقت رو بهش نمیگی.
+من به قولم عمل کردم.
-فعلاً
🔮🥏🎀⭐️
ویو جونگکوک:
جونگکوک توی دفترش نشسته بود. پروندهای روی میز باز بود، اما حتی یک خطش رو هم نمیخوند.
در اتاق باز شد. تهیونگ وارد شد. صورتش هنوز از دعوا کبود بود.
جونگکوک بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت:
_کجا بودی؟
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.
×پیش الکس.
جونگکوک بالاخره نگاهش کرد.
_چی؟
×هلنا رو دزدیده بود.
جونگکوک از جاش بلند شد.
_الان کجاست؟
_خوبه... نجاتش دادم.
جونگکوک نفس راحتی کشید.
_پس این قیافه برای چیه؟
تهیونگ لبخند تلخی زد.
×الکس یه رازی رو جلوی هلنا فاش کرد...
جونگکوک اخم کرد.
_همون راز؟
×اره
چند لحظه سکوت بینشون افتاد.
بعد تهیونگ آروم گفت:
×ولی یه چیز دیگه هم فهمیدم.
جونگکوک منتظر نگاهش کرد.
×الکس این کارا رو فقط برای الینا نمیکنه.
_یعنی؟
×اون میخواد همهمون رو نابود کنه.
جونگکوک دستهاش رو توی جیبش کرد.
_دلیلش؟
×نمیدونم... ولی مطمئنم نقشه بزرگتری داره.
همون لحظه گوشی تهیونگ زنگ خورد. هلنا بود. تهیونگ چند ثانیه به صفحه خیره موند، اما جرئت جواب دادن نداشت.تماس قطع شد. جونگکوک گوشی رو از دستش گرفت.
_اگه دوستش داری، فرار نکن.
تهیونگ تلخ خندید.
×تو هم از کسی که دوستش داشتی فرار کردی»
جونگکوک چیزی نگفت.فقط برای چند لحظه یاد الینا افتاد...و دوباره تصویر اون شب جلوی چشمش اومد.
_بچه مال الکسه...
فکش منقبض شد.
_از فردا...
تهیونگ سرش رو بلند کرد.
_تمام آدمهامون رو میفرستم دنبال الکس.
_میخوام بدونم دقیقاً داره چه بازیای راه میندازه.
ویو الکس:
الکس توی دفترش ایستاده بود. یکی از افرادش وارد شد.
@رئیس... همه چیز طبق نقشه پیش رفت.
الکس لبخند زد.
-خوبه.
@مرحله بعدی؟
الکس از پنجره به بیرون نگاه کرد و آروم گفت:
-وقتشه جونگکوک همه چیزش رو از دست بده...
در حالی که پشت در اتاق الینا ناخواسته آخرین جمله الکس را شنید و برای اولین بار، احساس کرد اتفاق خیلی بدتری در راه. الینا نفسش رو حبس کرده بود.
صدای الکس واضح شنیده میشد.
-از فردا مرحله آخر شروع میشه.
یکی از افرادش پرسید:
=منظورتون جونگکوکه؟
-آره... وقتی همه چیزش رو ازش بگیرم، دیگه چیزی برای جنگیدن نداره.
قلب الینا فرو ریخت.بیاختیار یک قدم عقب رفت.
صدای پایش روی زمین پیچید. الکس سریع در اتاق را باز کرد. نگاهش مستقیم روی الینا افتاد.
-داشتی گوش میکردی؟
+نه... من فقط...
الکس نزدیکش شد.
-دروغ نگو.
الینا سکوت کرد. الکس لبخند تلخی زد.
-هنوز هم نگران جونگکوکی؟
+من فقط نمیخوام خون کسی ریخته بشه.
الکس صورتش را به او نزدیک کرد.
-پس مطمئن شو هیچوقت حقیقت رو بهش نمیگی.
+من به قولم عمل کردم.
-فعلاً
🔮🥏🎀⭐️
- ۸۱۲
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط