{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part

𝓡𝓮𝓪𝓵𝓵𝔂 𝓵𝓸𝓿𝓮
Part : 3


ویو کوک

بهم گفته بودن که وقتی داشتن اون دختره لیلی رو میکشتن یکی از دوستای این دختره دیدتشون من هم سریع دستور دادم که دختره رو بیارن عمارت تا دردسر نشه واسمون .

سه ساعت بعد ....

دختره رو آورده بودن و بردنش به زیرزمین عمارت من هم رفتم تا ببینمش ازش حرف بکشم . نزدیک زیرزمین شدم که صدای هق هق کسی به گوشم خورد نمی‌دونم چرا ولی ته دلم لرزید من آدمی نبودم که به این راحتی دلم واسه کسی بسوزه . به خودم اومدم و در زیرزمین رو باز کردم با چهره ی گریون دختری زیبا روبرو شدم ‌.

دخترک بیچاره دست و پایش با بی رحمی به صندلی بسته شده بود و جوری گریه میکرد که انگار زندگیش را گرفته بودند .

ویو لینا

داشتم جوری گریه میکردم که مطمئنم صدام کله اون زیر زمین رو گرفته بود . با صدای باز شدن در سرم رو کمی بالا آوردم که با چهره ی مردی که میخورد رئیسشون باشه روبرو شدم .
مردی که هیکلی عضله‌ای داشت و خیلی جذاب بود . ولی من نباید دلم رو به این پف*یوز ببازم
( عزیزان فیکه )
مرد کم کم داشت بهم نزدیک میشد و ترس توی دله من هی داشت بیشتر میشد .

ویو کوک

قشنگ میشد ترسش رو تو چهرش دید . نزدیکش شدم و با انگشتام چونه اش رو گرفتم

کوک : بهت نمیخوره جاسوس باشی ( پوزخند )

لینا : م...من رو چرا آوردین اینجا؟ ( با ترس )

کوک : ( پوزخند )

کوک : خودت اعتراف کن

لینا : اع ... تراف ؟

کوک : اره اعتراف
اینکه ازکی دستور گرفتی که باند من رو نابود کنی ؟

لینا ویو

اونجا بود که فهمیدم این مردک یه مافیا و همونی که دستور داده لیلی رو بکشن .
دیگه نمی تونستم خشم درونم رو کنترل کنم و مطمئن بودم که صورتم از شدت خشم رو به قرمزی رفته . تو همین فکرا بودم که اون یارو دوباره پرسید

کوک : اشکالی نداره همه اولش اینجورین ولی با یکم شکنجه هرچی که میدونن رو میگن ( پوزخند )

دیدم که اون مرده داره می‌ره سمت یه کمد . در کمد رو که باز کرد مطمئن شدم که من اصلا نمی تونم دووم بیارم ولی این مردک که نمی‌فهمه من فقط دوست لیلی بودم .
داشتم از ترس میلرزیدم که دیدم داره با یه شلاق به سمتم میاد .
از شدت کلفتی شلاق چشام چهار تا شد .

کوک : تا ۲۰۰ میشمری و اگرنه از دوباره میزنم

اولین ضربه رو که زد جیغم رفت هوا . بدن نحیف و ضعیف من حتی طاقت اولین ضربه رو هم نداشت .

کوک : هههه.... گفتم بشمر واگرنه از دوباره میزنم

لینا : ۱..... ۲..... ، ۳..... ۱۹۸......۱۹۹.....۲۰۰.......

ویو کوک

اون دختره بیچاره طاقت این ضربه هارو نداشت ولی باید ازش حرف می‌کشیدم که برای کی کار می‌کنه
200 شلاق رو که زدم دختره آخرش با بدنی قرمز و کبود بیهوش شد . منم شلاق رو همونجا گذاشتم و از زیرزمین اومدم بیرون .


دو روز بعد ویو کوک


دو روزی میشد که این دختره اینجاست و من بعد اون روز دیگه نرفتم پیشش پس رفتم تا ببینم در چه حالیه . در زیرزمین رو باز کردم و دیدم اون دختره با جسم بی جون و بدن کبودش هنوز همون طوری اونجا نشسته . نگرانش شدم و رفتم نزدیکش تا ببینم چشه .
بدنش یخ زده بود .....نکنه ... نه امکان نداره .
دستم رو گذاشتم رو گردنش تا ببینم اصلا زندس ... نبضش خیلی ضعیف بود ولی خب هنوز زنده بود ..
طناب هارو از دست و پاش باز کردم و براید استایل بغلش کردم . جسمش حتی از وزنه ای که منم میزدم سبک تر بود ... خیلی سبک تر .

بردمش تو عمارت تو اتاق خودم و زنگ زدم به نامجون دکتره شخصیم تا بیاد اینجا و ببینه این چشه

کوک : الو ..... بیا اینجا کارت دارم

نامجون : الو سلام منم خوبم تو خوبی

کوک : اصلا حوصله شوخی ندارم پس سریع بیا

گوشی رو قطع کردم و گذاشتم رو میز تا وقتی نامجون بیاد . به چهره بی جون دختر نگاه کردم . دلم واسش سوخت به نظرم زیاده روی کردم . این دختر حتی طاقت یدونه ضربه شلاق رو هم نداشت .

چون ۱۰۰ تایی شدیم این پارت هدیه 🤍😊
گفتم که جبران می کنم 💙💜

ادامه در پارت ۴
شرط : ۱۲ لایک . ۶ کامنت . ۳ بازنشر
دیدگاه ها (۰)

پارت ۲۳ تو کامنتا 💜

۱۰۰ تایی شدنمون مبارکککککک🙏🏻🤍😊💚

𝓡𝓮𝓪𝓵𝓵𝔂 𝓵𝓸𝓿𝓮Part : first ویو لینا یه چند روزی بود که حوصلم بش...

رمان:نفس در آغوش يك مافياpart۲۰# #🖋️پيش نويس: من عاشق رييسم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط