Love in the dark
Love in the dark②①
ا/ت: نکنه حرفامون رو شنید
لولی: نه فکر نکنم
چانگمی: چیز مهمی که نگفتیم نگران نباش
ا/ت: آره
چانگمی: ا/ت بهش بگو دوسش داری
ا/ت: نمیتونم و اینکه برم
لولی: کجا اون گفت شب بیا
ا/ت: خب میرم
چانگمی: باشه
ا/ت: بای
با بچه ها خداحافظی کردم و رفتم
چند دقیقه بعد
رسیدم خونه و لباسم رو عوض کردم و رفتم طبقه پایین
ا/ت: اینجایی نمیدونستم
کوک: آره اینجام
ا/ت: خب چی میخواستی بگی مهمه؟
کوک: نه امشب نمیتونم بگم یه شب دیگه
ا/ت: باشه
کوک: صبر کن
ا/ت: بله
کوک: ا/ت اهمم راستی تو داشتی با دوستات حرف میزدی و اینکه گفتی وقتی من رو میبینی ضربان قلبت میره بالا درسته؟
ا/ت: چی؟
ترسیده بودم آب دهنم رو به سختی قورت دادم
کوک: از من میترسی که ضربان قلبت میره بالا
با این حرفش تعجب کردم یعنی او نمیدونه که من دوسش دارم
نغس عمیقی کشیدم و بخاطر اینکه احساس واقعیم رو متوجه نشه مجبور به گفتن دروغ شدم
ا/ت: آره ازت میترسم اما کم کم بهتر میشم
کوک: چرا میترسی؟
دیوونه من عاشقتم الان باید چی جوابت بدم
ا/ت: احساس دست خود آدم نیست الان مثلا تو یه نفر رو قبلا دوست داشتی احساست دست خودت بوده؟
کوک: دلیل ترست چیه؟
ا/ت: تو مافیایی من از قبلا فهمیده بودم که مافیا ها آدم ها حرفه ای و خطرناکی هستن گروه های خطرناک شهر و کشور بخاطر همین میترسم
کوک: واقعا؟
عالی گفتم خیلی خوب تونستم جمعش کنم
اوکیه دوباره نفس عمیق کشیدم
ا/ت: آره اما الان ترسم نسبت بهت کمتر شده
کوک: برو کاری باهات ندارم
ا/ت: باشه
برگشتم اتاقم روی تختم نشستم و نگاه به گوشیم کردم
گرسنم نبود بخاطر همین شام نخوردم و خوابیدم...
کوک
ا/ت با حرفاش دلم.. رو شکوند
یعنی واقعا از من میترسه تو اتاق بودم و داشتم نگاه به گردنبندی میکردم که براش خریده بودم که بهش اعتراف کنم دوسش دارم اما فکر نمیکردم ا/ت این حس رو نسبت به من داره شخصیت ا/ت رو نمیشه حدس زد شخصیت عجیبی داره اما دلش خیلی چیز ها وجود داره... و باید به چیزی که فکر میکردم عمل کنم و اون کار رو کردم
صبح
ا/ت
از خواب بیدار شدم رفتم صورتم رو شستم
و بعد برگشتم نامه ای روی میز ارایشم دیدم رفتم بازش کردم این نامه ای نبود
کامل اون رو خوندم این برگه ی طلاق و من و جونگکوک بود
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
ا/ت: نکنه حرفامون رو شنید
لولی: نه فکر نکنم
چانگمی: چیز مهمی که نگفتیم نگران نباش
ا/ت: آره
چانگمی: ا/ت بهش بگو دوسش داری
ا/ت: نمیتونم و اینکه برم
لولی: کجا اون گفت شب بیا
ا/ت: خب میرم
چانگمی: باشه
ا/ت: بای
با بچه ها خداحافظی کردم و رفتم
چند دقیقه بعد
رسیدم خونه و لباسم رو عوض کردم و رفتم طبقه پایین
ا/ت: اینجایی نمیدونستم
کوک: آره اینجام
ا/ت: خب چی میخواستی بگی مهمه؟
کوک: نه امشب نمیتونم بگم یه شب دیگه
ا/ت: باشه
کوک: صبر کن
ا/ت: بله
کوک: ا/ت اهمم راستی تو داشتی با دوستات حرف میزدی و اینکه گفتی وقتی من رو میبینی ضربان قلبت میره بالا درسته؟
ا/ت: چی؟
ترسیده بودم آب دهنم رو به سختی قورت دادم
کوک: از من میترسی که ضربان قلبت میره بالا
با این حرفش تعجب کردم یعنی او نمیدونه که من دوسش دارم
نغس عمیقی کشیدم و بخاطر اینکه احساس واقعیم رو متوجه نشه مجبور به گفتن دروغ شدم
ا/ت: آره ازت میترسم اما کم کم بهتر میشم
کوک: چرا میترسی؟
دیوونه من عاشقتم الان باید چی جوابت بدم
ا/ت: احساس دست خود آدم نیست الان مثلا تو یه نفر رو قبلا دوست داشتی احساست دست خودت بوده؟
کوک: دلیل ترست چیه؟
ا/ت: تو مافیایی من از قبلا فهمیده بودم که مافیا ها آدم ها حرفه ای و خطرناکی هستن گروه های خطرناک شهر و کشور بخاطر همین میترسم
کوک: واقعا؟
عالی گفتم خیلی خوب تونستم جمعش کنم
اوکیه دوباره نفس عمیق کشیدم
ا/ت: آره اما الان ترسم نسبت بهت کمتر شده
کوک: برو کاری باهات ندارم
ا/ت: باشه
برگشتم اتاقم روی تختم نشستم و نگاه به گوشیم کردم
گرسنم نبود بخاطر همین شام نخوردم و خوابیدم...
کوک
ا/ت با حرفاش دلم.. رو شکوند
یعنی واقعا از من میترسه تو اتاق بودم و داشتم نگاه به گردنبندی میکردم که براش خریده بودم که بهش اعتراف کنم دوسش دارم اما فکر نمیکردم ا/ت این حس رو نسبت به من داره شخصیت ا/ت رو نمیشه حدس زد شخصیت عجیبی داره اما دلش خیلی چیز ها وجود داره... و باید به چیزی که فکر میکردم عمل کنم و اون کار رو کردم
صبح
ا/ت
از خواب بیدار شدم رفتم صورتم رو شستم
و بعد برگشتم نامه ای روی میز ارایشم دیدم رفتم بازش کردم این نامه ای نبود
کامل اون رو خوندم این برگه ی طلاق و من و جونگکوک بود
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
- ۲.۲k
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط